آن روز را به یاد داری؟همان روز که آنقدر بر زبریِ لایه ی به ظاهر نرم تشکم مشت زدم که از استخوان بند انگشتم خون رقیقی چکید...باید به یاد داشته باشی؛دستم آن روز خیلی میسوخت.به تو گفتم نه؟به یاد میآوری؟تو گفتی که میخواستی نکنی!
اما تو نمیدانی آنروز در سرم چه چیزها که نگذشت.و تو نمیدانی اگر آن زمان بر خود چنین نمیکردم چه ها ممکن بود که بکنم. و تو نمیدانی که درد جسمی درد روحی را تسکین میدهد؛و شاید بهتر آن است که بگوییم بی اهمیت جلوه میدهد.
تو حال و روز مرا آنگونه دیدی و دم از دم نزدی.تو را مقصر نمیدانم...در زندگیام همیشه سعی کرده ام کسی را مقصر ندانم.اما خب...
بعضی ها را نمیشود بخشید.انگار متولد شده اند برای شکستن!شکستن آرزوها،امیدها،پیمانها و شاید قلبها...
و تو چه میدانی از این شکننده های جدید...قدیمی ها سگشان شرف داشت؛این جدیدها انگار سگی ندارند که به شرفش بخواهیم قسم بخوریم.البته کسی چه میداند؛شاید ما هم برای کسی آدم بده ی داستانیم!
میدانی؟گاهی اوقات میاندیشم که دنیای بدون من چگونه است؟حتما یکبار هم که شده اینطور به دنیا بنگر!حس عجیبی دارد!خیلی عجیب...
اصلا تاکنون از چند زاویه به دنیا نگاه کردهای؟یکی؟دوتا؟من از دهها زاویه و صدها روش و هزاران پنجره به دنیا نگاه کردهام!اما هرگز ندانستهام کدامیک میتوانست باارزشترین تنفسها را در خود جای دهد...
انگار هیچکدام بینقص نیست...شاید چون من بینقص نیستم.شاید چون هیچکس بینقص نیست.و شاید چون خدا میدانسته باید کاری کند تا همه قدر زندگی خود را بدانند و کاش همه این را بدانند...
اما من...گاهی اوقات؛نه!خیلی از اوقات به تو و شریک زندگیات میاندیشم.تو را هزاران بار بیشتر از اون دوست میدارم و تو نیز خوب میدانی چرا!راستش خوشحالم که درمورد احساسم نسبت به تو و او با خودت صحبت کردم.چقدر آنشب احساس سبکی دلانگیزی داشت...اما حیف که همه مثل تو احساسات را نمیفهمند.انگار تو احساسات را در آغوش میگیری،بو میکنی،میبوسی و بعد درون صندوقچه ی روی طاقچه ی قلبت نگه میداری!و من هزاران بار این رفتارهای انساندوستانهات را در دل تحسین کردهام.
و چقدر خوب است که تو نمیدانی این متن درمورد توست،نه؟!:)
_شرلوک