ندانستم تو را خواستن ، به تاوانش نمی ارزد
شروع این همه احساس، به پایانش نمی ارزد
تو هیچ بودی و من از تو ، خدایی بی بدیل ساختم خدایی چون تو را خواستن ، به ایمانش نمی ارزد
غریبم در نگاه تو ، غریبی مثل هجران است
به چشمان تو دل بستن ، به هجرانش نمی ارزد
به جرم خواستنت حکمی ، شبیه مرگ نصیبم شد اسیر عشق تو بودن ، به زندانش نمی ارزد
تو هر دم میزدی زخمی ، ولی من هیچ نمی گفتم تحمل بر چنین دردی، به درمانش نمی ارزد
قرارم بی قرارت شد ، چه میفهمی تو از حالم
قراری همچو تو انگار ، به پایانش نمی ارزد
من که با صاعقه ای میشکنم داس چرا؟
بر دل از جور شما این همه آماس چرا؟
خود بارانم و تو پاک ترم میخواهی
آب را غسل نده این همه وسواس چرا؟
خسته ام سنگ نزن هی نشکن روح مرا
شده ام عاشق یک آینه نشناس چرا؟
گفته بودی که تماشاگر باغ دلمی
لک شده دست تو از شاخه ی گیلاس چرا؟
از درختان دلم عشق بچین نوبری است
فرصتی نیست بیا کشتن احساس چرا؟
من معمولی
فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند نه غصه میخورد که ماشینش معمولی است نه حق غذاخوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را ، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را حقیقت این است که "ترین ها همیشه در هراس زندگی میکنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های معمولی". و این هراس میتواند حتى لذت زندگی نوشتن درس خواندن نقاشی کشیدن ساز زدن خوردن نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان در بیاورد. تصمیم گرفته ام خود معمولی م را پرورش دهم نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با ترین هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودر معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ام عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به من معمولی عشق بورزند
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد
احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد
دور از تو شبیه م به یتیمی که به رویش
در جمع کسی سیلی محکم زده باشد.
دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد
با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هر چند دلم غم زده باشد