آنچه را که میخواست،آنچه را که نیاز داشت،آنچه را که ماهها آرزویش را داشت؛عواقبش را نادیده میگرفت. آیندهاش را نادیده میگرفت.همه چیز را نادیده میگرفت جز گرما و تسلیم او...
راضی!میدانست که او مال اوست میدانست که با دیدن او از خواب بیدار میشود.میدانست که فاصلهی بینشان بالاخره برای همیشه از بین رفته است.
پیوندی که ساخته بودند،آیندهای که در خفا مهر و موم کرده بودند،درحال عمل بود.اتاق صدایی را جز نفسهایشان پذیرا نبود.در نور ماه که آنها را به رنگ نقرهای نقاشی میکرد،دو بدن به هم پیوسته،دو روح به هم پیوسته و یک زندگی در حال رشد..
عواقب اعمالش آشکار شده بود و آینده اش به طور برگشتناپذیری به او گره خورده بود.چه خوب و چه بد؛در بیماری و سلامتی،در حقیقت و در فر_یب،از آن شب تا روزی که بم_یرند.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
15𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
هدایت شده از 𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
شب تاریک است و نوای موج دریایی که رو به روی خانه کوچکمان است،ذوق زیر دلت را به شور می آورد.امشب جای تو کنار من امن است.چشمهایت را بر دست پرده های رقصان در باد بسپار.نویسندگی رویای امشبت در دستان ستاره ها و کارگردانی آن توسط مهتاب برای تو خواهد بود ماهزادم؛خوب و آرام بخوابی نسخه تک دانه کهکشان.
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧
·⁺˚*•✭•*˚⁺‧⁺˚*•✮•*˚⁺‧⁺˚*•✭•*˚⁺‧