موهایم هنوز بوی قهوهی غروب را میدهند و فرهایشان چون یادِ او،آرام بر شانههایم میلغزند.
آینه هر روز همان تصویر را میبیند اما من هر بار دختری تازهام.
کمی خستهتر،کمی دلتنگتر.
او رفت بیآنکه برگردد و تنها چیزی که از او مانده،لمسِ نرمیست که گاهی در باد حس میکنم.
رنگِ موهایم به سپیده نمیماند؛
قهوهایست،مثل زمینِ خیسِ پس از رفتنِ باران...
مثل چشمانِ کسی که یاد گرفته دلتنگی را با وقارِ سکوت بپوشد.
شانه میزنم،آرام و بیعجله و هر تار مو داستانیست از عشقی که هنوز تمام نشده و فقط از قابِ زندگی بیرون رفته است.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
6𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛
چشمهایش…
چشمهایش را هنوز به یاد دارم،
نه تیره بودند و نه روشن؛
رنگشون حقیقت داشت.
از آنهایی که نمیدرخشند، اما آدم را آرام میکنند.
موهایش…
آن طور که بیخیال روی پیشانیاش میافتاد،
گویی نسیمی از آرامش را با خودش میآورد.
نه مرتبِ ظاهرساز و نه شلختهی بیحس؛
موهایش همانند کسی بود که چیزی برای ثابت کردن ندارد، و همین، زیباترش میکرد.
پیراهنش ساده بود، اما روی تنش انگار که معنا پیدا کرده بود؛
انگار هر چین و خطش، داستانی را زمزمه میکرد که فقط من میفهمیدم.
و دستهایش…
دستهایی که وقتی به آنها نگاه میکردم،
احساس میکردم میشود به آنها تکیه داد…
میشود در میان انگشتهایش آرام شد، بیصدا، بیدغدغه.
و نمیدانم چرا،
اما همان لحظه فهمیدم عشق همیشه با فریاد نمیآید؛
گاهی فقط نگاه میکنی و میمانی…
𔘓𝙽𝚒𝚟𝚊𝚛𝚊
𝘢𝘵 12:21 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚖𝚋𝚎𝚛
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬فور نه!
همهچیز از لحظهای شروع شد که نگاهم به او افتاد؛ چشمهایش… چشمهایش را هنوز به یاد دارم، نه تیره بو
مهارت انتقال حس تو متنات موج میزنه★
𝗚𝗥𝗔𝗬 𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬فور نه!
مهارت انتقال حس تو متنات موج میزنه★
*ذوق...
چه خوب:) مچکرم🫂💫