هدایت شده از ♡♧𝑅𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒♣︎♥︎
پارت ۱۵
ستاره ای در قلب من🫀💫⭐
حامیم : باشه ( ماشین رو روشن کرد)
ستاره : (تو دلم ) اون ع. و. ض. ی اینجا چیکار میکرد
تو فکر بودم که صدای حامی اومد
حامیم : کجا تو من میرم چیایه پاستا میگرم بعد میریم خونه خودم درست میکنم
ستاره : باشه ولی ام ام تو!؟ اما مگه بلدی اشپزی
حامیم با پوزخند گفتم:
تازه کجاشو دیدی خانم 😌
ستاره : باشه 🌿
حامیم : من رفتم ( پیاده شد رفت تو مغازه)
ستاره : چه گرمه حاجی ، د. کمه ی دوم لباسم رو باز کردم
که حامی اومد و رفتیم خونه
ستاره : حامی
حامیم : جون دلم ❤
ستاره : فردا شب منو میبری خونه ی خانوادت؟
حامیم: مگه تو خانوادتو به من نشون دادی که من بخوام نشون بدم
ستاره : اما من خانواده....
ادامه دارد..... ❤
هدایت شده از ‹ 𝒮𝒶𝓇𝒶𝒽 . . . 👑🩰 ›
پارت ۱۶
ستاره ای در قلب من 🫀💫⭐️
ستاره:اما من خانواده ام نمی دونن 😔
حامیم :خب مگه خانواده ی من میدونن 😂
ستاره :واقعا😳
حامیم :خب اره😁
ستاره :خب باید زود تر بهشون بگیم
حامیم :اره به نظر من وقتی رفتیم خونه بگیم نه 😊
ستاره :اره نظر خوبیه
حامیم :خب دیگه رسیدیم پیاده شو
ستاره :خب وسایل رو بده من
حامیم: چرا
ستاره :وا خب مگه نمی خواهی پاستا درست کنم
حامیم:مگه قراره تو درست کنی 🤨
ستاره :پس کی درست کنه 🤦♀
حامیم :من دیگه
ستاره :وا تو مگه بلدی 🙍♀
حامیم :مثل اینکه مارو دست کم گرفتی جوجه 😂🐥🐣🐤
ستاره :جدی تو بلدی
از کجا یاد گرفتی😳
حامیم :اره دیگه بلدم
مامانم و جانا وقتی غذا درست میکردن بالا سرشون می ایستادم و بلد شدم
ستاره :جانا جانا کیه هاااااااا😠
حامیم :بابا اروم باش خواهرمه 🤣🤣
ستاره :عه جدی به من نگفته بودی خواهر داری 😐😂😁
ادامه دارد..... ♥️