𝓱𝓲𝓬𝓱
فک کردم تونستم باهاش کنار بیام... تا وقتی که دیروز دوباره دیدمش....
_من همان آدم پر منطق بی احساسم
پس چرا آمدنت حال مرا ریخت بهم؟
بس است دیگر
هر چه شکستیم و دم نزدیم
خوب بودن را،بد بلد شده ایم
آنقدر بد
که هرکه خواست آمد و
تمام دردها و بدبختی هایش را
سر خوبیهایمان خالی کرد و
دست از پا درازتر
یک ویرانه برایمان ساخت و رفت.
جوکر یه دیالوگی داشت که میگفت:
من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنم
و ارزومه یه روز،یکی بیاد نگام کنه و
بفهمه همه چی دروغه،و چه روزایی که از
درون ذره ذره نابود شدیم و
لبخند زدیم ولی هیچکس نفهمید این لبخندا دروغه