بسم رب العشق
در فراق، واژهها بیش از آنکه تسلیبخش باشند، سنگینی بار دل را فریاد میزنند.
دوری فراتر از مسافت است. دوری، حفرهای است که در بطن روزهایی که دهان باز کرده و هر چه بیشتر میگذرد، دلتنگی، این میهمان ناخواندهی همیشگی، در جانم ریشه میدواند. این روزها گذر زمان برای من نه با عقربهها که با تپشهای بیقرار دلم سنجیده میشود. دلی که هر لحظه، در پی رد پایی از تو کوچههای خاطره را جستوجو میکند.
سخت است.سختتر از آنچه در تصور بگنجد. ندیدن تو، در حکم محروم ماندن چشمان تشنه از دیدن زلالترین چشمهی حیات است و حال در خلوت سجادهام، بیش از همیشه جای خالیات در کنارم حس میشود. با هر قنوت، دعایم به سوی خدا میرود اما گویی واژهها در سینه حبس میشوند. چرا که بزرگترین حاجت من، تنها حضوری است که این فاصله را به پایان برساند.
گاهی گمان میکنم که این دوری نه تنبیه، که آزمونی است برای صیقل خوردن آیینهی جان. تا دریابم آنچه در پس آن نگاه نجیب و حیای آسمانی ات پنهان بود، چه گنجینهی گرانبهایی بوده است. این فراق اگرچه جانکاه است و کامم را تلخ، اما در عین حال مرا به درگاه حضرت دوست نزدیکتر کرده است.چرا که تنها مامن من برای آرام کردن این دل طوفانزده همان خدایی است که تو را آفرید و مرا به تماشای وقار تو مبتلا کرد.
من همچنان به همان امید دیدار دوباره، روزها را به شب میدوزم. بدان که در هیاهوی این دنیای پر از وهم، نگاه تو هنوز هم تنها حقیقت زیبایی است که بر دلم باقی مانده است. کاش این لحظههای دوری در پیشگاه پروردگار، ثوابی از آن من میساخت تا شاید به بهای آن صبر، بار دیگر لایق دیدن آرامش چهرهات میشدم.
در پناه امن حق، که تو را به زیبایی تمام حفظ کند.
حــَدیــد.
بسم رب العشق در فراق، واژهها بیش از آنکه تسلیبخش باشند، سنگینی بار دل را فریاد میزنند. دوری فرا
حاضر بودم تمام خوب نبودنهایش را روی شانههایم بزارم در همهی تاریکی و گرگ و میش زندگی سوی چشمهایش باشم ، حاضر بودم فانوس به دست سرِ همهی مسیرهای زندگیاش که پاهایش لنگ میزنند و دست هایش میلرزد بایستم تا نور را ، نشانش دهم و از تمام مخمصههای جهان نجاتش بدهم ، حاضر بودم برای قلب دلتنگش ، برای این همه دوری ، همهی دریاهای دنیایش باشم ، یا برای عظمت غمهایش کوه باشم ، تمامش باشم تا تمامم باشد . . !
فقط نمیدانستم باید چطور به او میگفتم دوست داشتنت ؛
سختترین کارِ دنیای کوچکِ من است : )
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخاطر اینکه شناختم ولی نتونستم
به بقیه توصیف کنم مرا ببخش💔
روز عرفه است؛ روزی که گویی آسمان به زمین نزدیکتر میشود تا صدایِ تپشهایِ ناآرامِ دلهایمان را بهتر بشنود.
این روزها که دلم بیشتر از هر زمانِ دیگری به سکوت و شنیده شدن نیاز دارد، عرفه برای من فرصتی است برایِ دوباره متولد شدن. میگویند در عرفات، هر کسی که با خود و خدای خود صادق باشد، بینصیب برنمیگردد. امروز که دلم لرزان است و نگاهم به دنبالِ نشانهای از آرامش، بیش از همیشه به یادِ تکتک شما هستم.
عکاسی به من یاد داده که همیشه در دلِ سایهها، نوری برای ثبت کردن وجود دارد؛ اما گاهی زندگی مثل همان لحظاتی میشود که سوژه در مِه گم شده و من ماندهام و یک آیندهیِ نامعلوم که نمیدانم قرار است چه رنگی به خود بگیرد.
امروز، در این لحظاتِ نابِ استجابت، از شما میخواهم که برایِ دلِ من و مسیرِ پیشِ رویم دعا کنید. برایِ این عشق که میانِ ترس و خواستنِ من دست و پا میزند؛ دعا کنید که گرههایش باز شود و به سرانجامی که خیرِ قلبم در آن است برسد. دعا کنید که آرامش، دوباره به خانهیِ دلم برگردد.
و در همین لحظه، قلبم برایِ تمامِ عاشقانی میتپد که مثل من، در تب و تابِ رسیدن و نرسیدناند. دعایِ من برایِ تمامِ آنها که دلتنگاند و تمامِ کسانی که عشقشان میانِ هزاران اما و اگر گیر کرده؛ الهی که راهِ رسیدن برایشان هموار شود و دلهایشان به هم برسد که هیچچیز در این دنیا زیباتر از به هم رسیدنِ قلبهایِ عاشق نیست.
وقتی در این ثانیههای عزیز، دستهایتان را رو به آسمان میگیرید و با مهربانیِ بیپایانِ او نجوا میکنید، جایِ کوچکی هم برایِ من و دلِ پرآشوبم خالی کنید. شاید دعایِ بیریایِ شما، همان نوری باشد که در مسیرِ تاریکِ دلِ من میتابد و مسیرِ مهآلودِ زندگیام را روشن میکند.
پیشاپیش از صبوری و قلبِ مهربانتان ممنونم که در این لحظههایِ عزیز، من را در یادِ خود شریک میکنید.
دلم گرمِ دعاهایتان است... ❤️