ناشناس:https://eitaa.com/haamim13a/61
یعنی همتون به صورت رسمی نویسنده هستین؟
✨🤍
بله به طور رسمی نویسنده ایم
ناشناس:میشه به منم بفرستین
اد کانون
Gharehdaghi96@
✨🤍
پیویت نمیاد تو پیام بده آیدی کانونو میدم
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
خورشید صبح خیلی زودتر از اون چیزی که حامی انتظار داشت، با بیرحمی از لای پردههای سنگین عمارت به داخل تابید.
خدمتکار، با سینیِ صبحانه و قلبی که از ترس اخمهای حامی توی سینه میزد، خودش رو به اتاق انتهای حیاط رسوند.
با کلید یدک در رو باز کرد و زمزمه کرد
خانوم... صبحانهتون رو آوردم..
اما وقتی وارد شد، سینی از دستش رها شد خدمتکار جیغ خفهای کشید؛ پنجره شکسته بود و تکههای شیشه مثل برف روی زمین ریخته بود.
اتاق خالی بود.
فقط ملافههای مچاله شده روی تخت، آخرین حضور دلارا رو تایید میکردن.
خدمتکار وحشتزده، پا برهنه و گریهکنان، به سمت سالن اصلی دوید.
حامی با لباسِ راحتی خونه و یه فنجان قهوه توی دستش، داشت به اخبار اقتصادی گوش میداد.
با دیدنِ خدمتکار که با رنگ پریده سمتش میدوید، اخمهاش رو تو هم کرد
چه خبرته؟ چرا مثل اجل معلق اومدی؟
خدمتکار لکنتزنان گفت
قربان... اتاق... شیشه شکسته... خانم نیستش
حامی انگار که آبِ یخ روش ریخته باشن، از جاش بلند شد.
قهوه رو با شدت روی میز کوبید که فنجون شکست.
نگاهش چنان سرد و ترسناک شد که خدمتکار از ترس عقبنشینی کرد.
حامی بدون اینکه کلمهای بگه، با قدمهای بلند و سریع به سمت اتاق انتهای حیاط دوید.
وقتی خردهشیشهها رو زیرِ پاش حس کرد، رگهای گردنش از خشم خالص بیرون زد.
اون حتی به فکر بادیگاردها هم نبود؛ فقط با صدایی که مثل غرش یه حیوان درنده کل عمارت رو لرزوند، فریاد زد
ساحل تمامِ نیروها رو جمع کن همه رو
دهها بادیگارد، هراسان و با اسلحههای آماده، خودشون رو به حیاط رسوندند.
حامی توی حیاط، درست زیر پنجرهی شکسته ایستاده بود.
با صدایی که از خشمِ فروخورده میلرزید، دستور داد
اون دختر تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده همهتون میخوابیدید؟ همهتون؟! وجببهوجب این شهر رو میگردید.
اگر کامیار قبل از من پیداش کنه، همهی شمارو زنده زنده آتیش میزنم برین
ماشینهای سیاه یکییکی از دروازهی عمارت بیرون ریختند و سکوت صبحگاهی شهر رو با صدای لاستیکهاشون شکستند.
حامی تنها موند.
به افق شهر نگاه کرد؛ چشمهاش دنبال اون دختری بود که فکر میکرد مالِ اونه، ولی حالا آزاد بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از 𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕✩
𝐥𝗇︎ 𝐭𝗁︎𝖾 𝐍ᥲ᳟𑜀ᥱ 𝐎𝖥 𝐆𝗈᳝𝗈᳝𝖽ٰ ࣭࣪🦥
𝗪el𝗖ome 𝗧o 𝗖han𝗻e𝗹 ᵗ᷒ᰰ
بهنـامحآمےحـامیم🦫
حامیم نایٹ👝
ماه و خوࢪݭٻد مݩے دوࢪٺ مٻگࢪدم🤍🫸🏿
خیلے بـࢪام لـازمـہ بودنـٺ👀💆🏿♀️
𝒮𝗍𝖺𝖱︎t ː𝟬𝟰∣9∣25🍶🌰
خفݩ ٺࢪین ۅ محشࢪٹࢪین چݩل💭🪔
〃باکلے ادٻٹ هاے ٹرند و خفݩ از ࣭࣭𝐇𝖺𝖺𝗺𝗂𝗆︎𖧧࣪🍶🍪〃
مآه بشم ٺوشبآے تـو ،،💆🏽♀
دوࢪ مو هاۍ قشنگٹ بگࢪدم 🦥!
𝗪el𝗰ome 𝗧o m𝘆 Haamim night...🪘
مآیل بہ جوٻن مآه ؚ مݩ؟🫴🏾
↴ℒ𝗂𝗇︎𝗄︎:
@Hamim_Hami1
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
خورشید صبح خیلی زودتر از اون چیزی که حامی انتظار داشت، با بیرحمی از لای پردههای سنگین عمارت به داخل تابید.
خدمتکار، با سینیِ صبحانه و قلبی که از ترس اخمهای حامی توی سینه میزد، خودش رو به اتاق انتهای حیاط رسوند.
با کلید یدک در رو باز کرد و زمزمه کرد
خانوم... صبحانهتون رو آوردم..
اما وقتی وارد شد، سینی از دستش رها شد خدمتکار جیغ خفهای کشید؛ پنجره شکسته بود و تکههای شیشه مثل برف روی زمین ریخته بود.
اتاق خالی بود.
فقط ملافههای مچاله شده روی تخت، آخرین حضور دلارا رو تایید میکردن.
خدمتکار وحشتزده، پا برهنه و گریهکنان، به سمت سالن اصلی دوید.
حامی با لباسِ راحتی خونه و یه فنجان قهوه توی دستش، داشت به اخبار اقتصادی گوش میداد.
با دیدنِ خدمتکار که با رنگ پریده سمتش میدوید، اخمهاش رو تو هم کرد
چه خبرته؟ چرا مثل اجل معلق اومدی؟
خدمتکار لکنتزنان گفت
قربان... اتاق... شیشه شکسته... خانم نیستش
حامی انگار که آبِ یخ روش ریخته باشن، از جاش بلند شد.
قهوه رو با شدت روی میز کوبید که فنجون شکست.
نگاهش چنان سرد و ترسناک شد که خدمتکار از ترس عقبنشینی کرد.
حامی بدون اینکه کلمهای بگه، با قدمهای بلند و سریع به سمت اتاق انتهای حیاط دوید.
وقتی خردهشیشهها رو زیرِ پاش حس کرد، رگهای گردنش از خشم خالص بیرون زد.
اون حتی به فکر بادیگاردها هم نبود؛ فقط با صدایی که مثل غرش یه حیوان درنده کل عمارت رو لرزوند، فریاد زد
ساحل تمامِ نیروها رو جمع کن همه رو
دهها بادیگارد، هراسان و با اسلحههای آماده، خودشون رو به حیاط رسوندند.
حامی توی حیاط، درست زیر پنجرهی شکسته ایستاده بود.
با صدایی که از خشمِ فروخورده میلرزید، دستور داد
اون دختر تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده همهتون میخوابیدید؟ همهتون؟! وجببهوجب این شهر رو میگردید.
اگر کامیار قبل از من پیداش کنه، همهی شمارو زنده زنده آتیش میزنم برین
ماشینهای سیاه یکییکی از دروازهی عمارت بیرون ریختند و سکوت صبحگاهی شهر رو با صدای لاستیکهاشون شکستند.
حامی تنها موند.
به افق شهر نگاه کرد؛ چشمهاش دنبال اون دختری بود که فکر میکرد مالِ اونه، ولی حالا آزاد بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71