👩🏻🍼ننه قاسم|
رد شدن از مقابل فروشگاه لباس کودک و نوزاد جذابه ،🍼
حالا فکر کن بخوای خرید هم بکنی ...
دیگه خدا میدونه که با چه ذوق و هیجانی وارد مغازه میشی 🤤
امروز این احساس رو داشتم،
وقتی رفتم که برای اولین بار برای پسرکم، کلاه تابستونی بخرم !🧢
دونه دونه کلاه هارو سرش گذاشتم و امتحان کردم؛
اندازه ،
جنس،
راحتی،
رنگ...
دنبال چیزی بودم که چند تابستونی کفافم رو بده،
سبک و خنک باشه
و رنگش با اغلب لباسها تناسب داشته باشه...
در نهایت پیداش کردم
اما بین رنگهای
سفیدزرد
و
سفیدقرمز
مردد شدم.
با صدای بلند فکر کردم:
« تابستون با محرم و صفر مصادفه، قرمز خوب نمیشه ...»
خانم فروشنده شنید.
با طعنه گفت: « بچه هارو قاطی این چیزا نکنید تروخدا!»
به محمدقاسم نگاه کردم. انگار منو وکیل کرده باشه، با لحن بچگونه و با لبخند جواب دادم:
« خاله ما پسرمونو امام حسینی بار میاریم!»🚩
🎢 تاب متعلق به بچگی خودم هستش:))
هدایت شده از فاطمهی سلطانی
رفقا اگر اولاد صالح میخواید،
اعمال و روزهی روز اول محرم رو برای بچهدار شدن فراموش نکنید💚
خلاصه که خوش گذشت
و شاید فکر کنید؛ اووو، چه دلی داری! دوتا پسر بچه با بچه خودت ، یجا!👦🏻👦🏻👶🏻
اما باید عرض کنم که
واقعا معتقدم
بچه ها ابدا، اصلا و عمرا
غبار پشت پنجره، فرش جارو نکشیده و سفره ای که سفره آرایی نشده رو ندیدن و یادشون نمیمونه🧹
اما مطمئنم تا آخر عمرش خاطره پارک و پنکیک و خندهها و شوخی های امروز یادشون میمونه🖼💚
#ساکن_موقت 🏠
قسمت اول: آغاز سکوت
درب چوبی را با صدای زمخت و کشیده اش پشت سرم بستم و وارد حیاط شدم. بوی نم و کهنگی در فضا پیچیده بود. کاشی های کف زمین انگار به اندازه ی عمر قدمهایی که در این خانه زده شده، یکی درمیان ترک خورده بودند. مجبور بودم که تحمل کنم. روی لبه ی حوض، کنار گلدانهای خشکیده ی شمعدانی نشستم و چشم چرخاندم. برگهای خشک درخت گردوی کهنسالِ بالای سرم، داخل حوض ریخته و رنگ فیروزهای اش را قایم کرده بودند. حال و حوصلهی جمع کردن چمدان ها و جعبه هایی که کارگرها گوشهی حیاط رها کرده بودند را نداشتم، اما دلم هم نمیخواست گرد و خاکِ این حال هوای کهنه، رویشان بنشیند. داخل خانه هم وضع بهتر نبود؛ ولی بالاخره سقفی بود بالای سرم، بهتر از بیسر و سامانی و پرسه زدن در خوابگاه های شلوغ. نگاهم چرخید و گره خورد به پله های بلندی که به پایین میرسیدند و حیاط نقلی خانه را به زیرزمین وصل میکردند. صدای مرد املاکی توی سرم تکرار شد: «میشه گفت این مِلک دو طبقه است. ولی چون زیرزمین بلااستفاده و متروکه مونده من به قیمت یه طبقه بهتون اجاره میدم.»
از همان موقع کنجکاوی غریبی هولم میداد که در اولین فرصت به آنجا سرک بکشم. برای همین، صبح زود، قبل از آمدن وانت وسایل و جعبهها، قفلساز آوردم و قفل زنگزده اش را شکستم.
از جا بلند شدم. کوله را روی یکی از جعبه ها گذاشتم و پله ها را آرام آرام پایین رفتم. غار غار کلاغها در هوای گرگ و میش عصر پیچیده بود و حس کنجکاوی ام را بیشتر قلقلک میداد. انگار میخواستم پرده از تمدنی کهن و ناشناخته بردارم.
بیپروا لگدی به درب کهنه زدم و بازش کردم. رنگ غروب تاریکی مطلق اتاق را برهم میزد. بوی خاک کهنهای زیر بینیام پیچید. فضا انگار از هیچ پر شده بود. کمی طول کشید که چشمانم، تمام جزئیات را ببینند. یک تلفن گردان کرم رنگ، گوشه ی انبار کز کرده و دو شاخه اش به دیوار متصل بود. از ذهنم گذشت اینجا چه صاحبخانهی بیخیالی داشته که همه چیز را جارو کرده و تلفن را همینطور متصل، جا گذاشته و رفته است. لحظه به لحظه هوا تاریکتر میشد و هنوز بیدلیل به تنها شی به جا مانده از تمدن قبلی خانه، خیره مانده بودم که ناگهان صدای زنگ تلفن، مرا از جا پراند. کف دستهایم عرق کرده بودند. صدای تپش قلبم در صدای زنگ پیچیده بود. احساس سنگینی داشتم. عقب پریدم، در یک آن درب را پشت سرم کوبیدم و پلهها را دوتا یکی بالا دویدم. عجب کابوسی بود اما... هنوز صدای زنگ تلفن میامد ...
به قلم حاد ✍
🌿 @had9797 🌿
سید رضا نریمانی12_Narimani_fadaeian-moharam-9402_(3)_(www.rasekhoon.net).mp3
زمان:
حجم:
11.9M
رفقا محرم اومده ...🚩
این چند روز که کارای مقدمات محرم رو انجام میدادم، دائم زیر لب این نوحه رو میخوندم ...
چون که قدیمیه و منو یاد روزای شیرین نوجوانی میندازه❤️🩹