eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
392 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
232 ویدیو
11 فایل
مامان | معلم | دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله 🚩 می‌خوایم همت کنیم و برای موکب حضرت زهرا س ، مستقر توی نجف
دوستان بابت این مورد موکب دیگه پول نریزید لطفا اگه خواستید کمک کنید به کارت اصلی موکب
۵۰۴۱ ۷۲۱۱ ۱۳۱۶ ۴۵۲۰
پول بزنید💝
muslim al waeli موزیکدلmuslim al waeli-Khalsan -musicdel.ir (1).mp3
زمان: حجم: 10.2M
•° مداحی خلصن بجی اعیونی از مسلم الوائلی( رایج شده در فضای اینستاگرام به یاد رهبر شهید و عزیزمون.🥀) 𐙚 ـ๓دکتر عارفه‌دهقانیـ𓎩کانال https://eitaa.com/joinchat/1713635529Cb558f1aa56
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله 🚩 می‌خوایم همت کنیم و برای موکب حضرت زهرا س ، مستقر توی نجف
و تمام 🕊 رفتن که قوت بشن به قدم های زوار اباعبدالله علیه السلام ❣ مجموع مبالغی که واریز کردید 💰 شد: ۱۵۷ بسته معادل حدودا هشت جعبه ماکارونی زر ( ۷۰۰ گرمی ) 🍝 دو قوطی روغن لادن ( ۵ کیلویی) 🍶 قبول باشه ان‌شاءالله 💛
شاید شما هیچ اسمش را هم نشنیده بودید. اول بار که در اخبار چشمتان به اسمش افتاده، با خود گفته اید:« خمیر هم مگه اسم شهر میشه ؟» ولی من خمیر را میشناسم. بچه سال که بودم، پای تلویزیون می‌نشستم و به سیر تغییر نام محسوس بازیگران خیره به دوربین، که نشان از گذر عمر دکتر محمد قریب داشت، زل میزدم . سریال دکتر قریب شروع میکرد. داستان از جایی شروع می‌شد که دکتر به علت سرطان وخیم در بیمارستان بودند و به درخواست خودشان، در بخش اطفال که دسترنج علم و تجربه شخص خودشان بود، بستری می‌شوند. درمیان انبوه شخصیت‌ها و نقش های دور و نزدیک به دکتر، پسرک سیاه‌چرده و لاغر اندامی، در راهروهای بیمارستان پرسه میزد. دکتر او را خوب می‌شناخت . در تمام مدت بستری ، پسرک همراز و همراه دکتر بود . پسرک اهل خمیر بود. وقتی می‌پرسیدند :« خمیرِ چی ؟» دندان های سفیدش برق می‌زدند و می‌گفت :« خمیر کلوچه! » جنوب را خوب نمی‌شناسم. تا بحال نرفته ام. نمیدانم چند وقت دیگر هم قسمتم خواهم شد که به آن دیار سفر کنم اما جنوب و جنوبی در گوشه‌ی ذهنم، مثل هم همان پسرک اهل خمیر است. آرام و بی حاشیه و صادق و رازدار ... ✍ به قلم حاد 🌿 @had9797 🌿
رزق امروز 💝
خیلی از بچه های دبیرستان بهشتی آقای محمودی را به عنوان آقا و استاد می‌شناسند؛ اما من تصورم معطوف میشود به سوالات پیچیده ی ریاضی و فیزیک کتاب های سال دهم. همان مسائلی که فائزه مثل یک شربت گوارا سر میکشید و با سخاوت یادمان می‌داد. تعداد دفعاتی کلمه ی «بابا» را در حین حل آن سوالات تکرار میکرد ، زیاد بود؛ خیلی زیاد. به خیالم، پدر دختری، روی جزوه ها لم می‌دادند و در دریای محاسبات، شنا میکردند. گذشت تا وقتی که فائزه را در جلسه ی مصاحبه ی دانشگاه فرهنگیان دیدم. به شوخی گفتم :« اومدی شغل آبا و اجدادی رو ادامه بدی؟» خندید و جواب داد:« آره دقیقا .» در غم ، سخن کوتاه باید ... فائزه جانم پدرت به اندازه‌ی تک تک اعدادی که روی تخته نوشته است، در دل بچه های زنجان، محبت و خاطره کاشته است. خاطرش جاودان 🖤
به وقت اضافی می‌کشه ولی تهش ما پیروزیم 🇵🇸❤️
_ چی می‌گفت ؟ + هیچ، حال و احوال میکردیم 😄
هدایت شده از دارالذکر
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 حضور خانواده شهید جاویدالاثر ماکان نصیری از شهدای دانش‌آموز میناب در رواق دارالذکر حرم مطهر رضوی برای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب اسلامی 👈 به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید: 📲 ایتا | بله | روبیکا | سروش | آپارات 🖥 @daarozekr
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
🖤 حضور خانواده شهید جاویدالاثر ماکان نصیری از شهدای دانش‌آموز میناب در رواق دارالذکر حرم مطهر رضوی ب
عکسش تو بغل منه و خودش تو بغل آقا ، کنار زهرا کوچولو و بقیه‌ی بچه های مدرسه... حتما حالا خوشحالتره حتما می‌خنده حتما بازم از ذوق، گونه های نازش رو میگیره تا جلوی خنده و شوق بی‌نهایتش رو بگیره ... ماکان تو بغل آقاست 😭❤️
من اهل روضه‌ی باز نیستم ... روایت مقتل نمیتونم گوش بدم... شاید حاج مهدی آقای رسولی مارو عادت دادن به اینکه حتی شب عاشورا هم از هر صحنه فقط یک اشاره بشنویم و عبور .. راستش من از همون جایی میفهمم، با شیعه‌ی واقعی بودن فاصله دارم که با آوردن نام اباعبدالله ع ، اشک‌هام جاری نمیشن ... اما بعد از مادر شدن و بعد از ماجرای میناب فکر کردن به دوتا چیز ، اشکم رو درمیارن ! اولی غربت و تنهایی و حس و حال خانم رباب س، در ظهر عاشورا و بعد از اون ... دومی هم ماکان... من واقعا نمیتونم هربار که به موشک میناب فکر میکنم، به جثه‌ی نحیف ماکان فکر نکنم... واقعا نمیتونم اون فیلم سوپرایز تولدش رو فراموش کنم ... واقعا نمیتونم وقتی هر پسربچه ۷ـ۸ ساله ای که میخنده رو میبینم، به ماکان فکر نکنم ( مخصوصاااا برادرزادم که هم شبیهشه و هم اینکه خیلی زیاد دوسش دارم) من واقعا نیاز دارم، اون دنیا یه بارم که شده ماکان رو سفت بغل بگیرم و گریه هامو خالی کنم ...