eitaa logo
حدیث اشک
15.7هزار دنبال‌کننده
166 عکس
256 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
منم و چشم تر و این دل مضطر مانده تویی و حُرمت این مُصحَفِ بر سر مانده شب قدر آمده قَدری بغلم کن یا رب بر سرم دست بکش..،بر سَرِ این درمانده اگر امشب تو مرا پس بزنی..،میمیرم! عاشقی پشت در خانه ی دلبر مانده باغ اعمال مرا آتش غفلت سوزاند چه کنم! شاخه ی عمرم همه بی بر مانده چه خطاها که نکردیم و تو جمعش کردی ای که در بخشش بی حدِّ تو کافر مانده همه راندند مرا،نیست غمی..،زهرا هست پُشت این کودک تنها شده ، مادر مانده در قیامت همگی زیر پرِ فاطمه ایم محشر مادر ما در صف محشر..،مانده زیرِ قرآنِ خدا..،ذکر علی‌جان..،عشق است لب من در هَوَس گفتن حیدر مانده دادِ افلاک بلند است: الهی به علی! نام مولا وسط عرش شناور مانده جز محبت نچشیده است غلام حیدر حسرت اخم علی در دل قنبر مانده شبِ قدری برسانید مرا پیش پدر ای نجف! آرزویت در دل نوکر مانده کاسه ی شیر یتیمی ، به زمین خورد..،شکست کاسه ی او دل ما بود که لب‌پَر مانده آخرین ثانیه هایی‌ست که بابا داریم همه دلگرمی ما در دل بستر مانده لحظه ها،لحظه ی دیدار علی با زهراست... کوثری منتظرِ ساقی کوثر مانده تیغ کوفه به سر شیرخدا رحم نکرد پدری رفت ولی غصه‌ی دختر ، مانده در دل کوچه ی کوفه چه به روزش آمد آه! زینب وسط چند نفر شَر..،مانده کاش می شد سر بازار بگویند به او غم مخور چون که به قدر همه معجر مانده @hadithashk
دورِ شمعِ پیکرت، گردیده ام خاکسترت ای به قربانِ تو و این رنگِ زردِ پیکرت از نفس های بلندت میلِ رفتن می چکد حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت تا نگیرد خونِ تازه گوشه ی تابوت را مهلتی، تا که ببندم دستمالی بر سرت حیف شد، از آن­همه دلواپسیِ کودکان کاسه های شیر­ مانده روی دستِ دخترت کاش می­مردم نمی­دیدم به خاک افتاده است هیبت طوفانیِ دلدل سوارِ خیبرت خلوت شبهای سوت و کورِ نخلستان شکست با صدای وا علی و وای حیدر حیدرت شهر کوفه تا نگیرد انتقامِ بدر را دست خود را بر نمی دارد پدر جان از سرت با شمایی که امیر کوفه اید اینگونه کرد الاَمان از کاروانِ دخترِ بی معجرت می روی اما برای صد هزاران سال بعد میل احسان می نماید غیرت انگشترت @hadithashk
بر تشنه لبان آب بقا را برسان "منصور علی من اعتدی" را برسان این زمزمه ی لب عزادار علی ست یارب بعلی، صاحب ما را برسان @hadithashk
خرم آن دل که به حیدر دل خود را داده است ای خوش آن سر که به خاک نجفش افتاده است گرچه ایام بهار است ولی ای شیعه آهِ مهدی ز غم و غصه پر از فریاد است حرمت داغ علی هرکه نگه داشته است به خداوند قسم زندگیش آباد است عید تبریک نگویید که از داغ علی بر لب عایشه هر لحظه مبارک باد است شرمسار از رخ مهدیست یقیناً فردا هر که از داغ علی گریه نکرد و شاد است @hadithashk
خوب می‌دانست آدم معنی انسان علی است انبیا دارند ایمان قله ایمان علی است مرتضی بالاتر از موسی و شیث و نوح بود نور حیدر قبلِ خلقِ جبرئیل و روح بود ابتدایش را نمی‌داند کسی غیر از خدا انتهایش را نمی‌داند کسی غیر از خدا رو به گمراهی است هر راهی، هدایت با علی است در قیامت کار هرکس در نهایت با علی است گر کمک میخواهی ای دل پس بخواه از او مدد مثل درویشان بگو امشب تو هم یا هو مدد گر نمی‌آمد به دنیا زندگی معنی نداشت بی عبادت‌های مولا بندگی معنی نداشت هر چه دنیا دل به او بست او به دنیا دل نبست او در این دنیای فانی جز به زهرا دل نبست حاکم اسلام بود و زندگی‌اش ساده بود پایتخت حکمرانی علی سجاده بود مرد جنگ است او ولی راز و نیازش را ببین نیمه شب‌ها گریه‌های در نمازش را ببین بین گرمای بیابان بود روزه‌داری‌اش داشت تنها نان خشکی سفره افطاری‌اش ظالم از اموال بیت المال او محروم بود رهبر مظلوم‌ها بود و خودش مظلوم بود مفسدان از عدل حیدر کینه در دل داشتند ویژه‌خواران با علی بسیار مشکل داشتند هر چه وصف عدل او در شهرها مشهور شد بین مردم خوب و بین دزدها منفور شد کم کم اما شد به حق کم اشتیاق کوفیان فتنه کردند و مشخص شد نفاق کوفیان تا که روی چهره حق را غباری می‌گرفت فتنه از آن مردم نادان سواری می‌گرفت وای از آنهایی که میگفتند میفهمیم ما چون طلبکار از حکومت در پی سهمیم ما وای از آن والی که روزی سفره‌اش رنگین شود یا برای حرف مردم گوش‌ او سنگین شود وای از آن شهر به ظاهر مومن کافِر پرست کوفیانِ ساده‌لوحِ جاهلِ ظاهر پرست ننگ بر کوفه، علی از کوفیان دل‌خسته شد کوفه کاری کرد که انسان کامل خسته شد گشت کوفه علت خشم خدا بر بندگان سرنوشت کوفیان شد عبرت آیندگان اهل کوفه نیستیم، آری، ولی شاید شدیم از ولیِ مسلمین یک روز شاید رد شدیم گاه مومن در مسیر حق زیان هم می‌کند گاه مومن را خداوند امتحان هم می‌کند گاه شاید چون اُحد دشمن به ما غالب شود گاه شاید وضع چون شعب ابی‌طالب شود راهمان سخت است اما به سعادت می‌رسیم در مسیر قله آخر به شهادت می‌رسیم با علی هستیم پس دست خدا حامی ماست چشم مظلومان به جمهوری اسلامی ماست از علی دم می‌زنیم و از مرامش غافلیم شیعه‌اش هستیم اما از کلامش غافلیم از علی گفتن خوش است اما عمل باید کنیم مشکلات مسلمین را زود حل باید کنیم پای فرمان علی باید که محکم ایستاد رو به روی دشمنان باید که با هم ایستاد بر خدای قاهرِ سجیل هرگز شک نکن میشود نابود اسرائیل هرگز شک نکن @hadithashk
درون سینه‌ات اندوه و غربت و درد است زکوفه سهم تو گویا که ناله‌ی سرد است شکسته چین و چروک جبینت ای آقا فدای این دل زار و حزینت ای آقا شکسته فرق سرت را عدو زکینه علی نشسته در دلِ تنگت غم مدینه علی غمت چه با دلِ آشفته حالِ دنیا کرد سرت شکست و دلت یاد روی زهرا کرد شبیه چادر زهرا عبای تو خونیست میان سجده ای و ربنای تو خونیست خدا بحق تو لعنت کند دو ظالِم را قلاف قُنفذ و شمشیر ابن ملجِم را در آسمان نگاهت فقط غم و آه است انیس و مونس تو بعد فاطمه چاه است به شوق دیدن زهرا به خون نشسته تنت گرفته دست تو را چون حسینِ تو، حسنت رسیده است ز مدینه به ما غمه کوچه زخونِ پاک تو خونی شده همه کوچه نخواستی که بداند عقیله این ها را نخواستی که ببیند عزای بابا را خودت بگو چه کند با هزار تا شمشیر هزار خنجر و سر نیزه و هزاران تیر خودت بگو چه کند با تنی که جا مانده میان حجمه ی شمشیر و نیزه ها مانده خودت بگو چه کند با تنی که پامال است تنی که در ته هول و بلای گودال است برای بردن پیراهنش چه ها کردند سر شکسته ی او را ز تن جدا کردند به زیر خنجر و سرنیزه دست و پا میزد دوباره مادر خود را فقط صدا میزد نه اکبری، نه ظهیری ، نه لشکری مانده نه جامه ای ، نه عبایی ، نه پیکری مانده @hadithashk
امیرالمؤمنین (ع) چند بار از هوش رفتند و به هوش آمدند. امام مجتبی (ع) کاسه‌ی شیرى براى ایشان آوردند. حضرت یک جرعه خوردند و به امام حسن (ع) فرمودند: . . این شیر را ببر براى اسیر خود، با اسیر خود به رفق و مدارا رفتار کنید. بحارالانوار، ج۴۲، ص ۲۹۱ @hadithashk
تهدَّمَت واللهِ ارکانُ الهُدی ، قُتِل ابنُ عمِّ المصطفی، قُتِل علیٌّ المرتضی @hadithashk
حرفی بزن که دخترت آرامتر شود امید ماندنت به دلم بیشتر شود افتاده از چه لرزه به دست کریم تو زینب چه سازد از غم و درد عظیم تو رنگ فراق بر رخت افتاده وای من گویا اثر نکرد برایت دعای من بابا طبیب هم ز تو قطع امید کرد تیغ عدو نه ، کوچه تو راهم شهید کرد خون سر تو خون دل چندساله بود یار گلوت بغض و به لبهات ناله بود از هوش میروی و مرا تاب میرود از درد لحظه لحظه تنت آب میشود این شام آخری به لبت نام مادر است من شاهدم که زخم تو از میخ آن در است یادم نمی‌رود که به دستت طناب بود در سوخت خانه بر سرت آن‌شب خراب بود مادر که رفت زندگیت را قرار رفت عمرت به سر رسید همان شب که یار رفت بابا سوال دارم از آن‌شب که درد بود آن شب که گرمی تن ریحانه سرد بود بابا چه شد که غسل تنش نیمه کاره شد آن‌شب چه دیده ای که دلت پر شراره شد از آن به بعد موی سیاهت سفید شد بابای دلشکسته ام آن‌شب شهید شد @hadithashk
سینه اش از داغ زهرا ، صد جراحت داشته بعد آن قصه مگر یک خواب راحت داشته؟ کوچه و پشت در و محراب مسجد، پس بگو حضرت مولای ما ، چندین شهادت داشته @hadithashk
یتیم شدن بازم یتیما غمی نشسته رو دلاشون دیگه کسی تو‌ شهر کوفه دل نمی سوزونه براشون چند شبه که بازی نکردن با قهرمانِ زندگی شون دارن از این غم جدایی دق می کنن یکی یکی شون دیگه نمیاد اون آقایی که خنده رو لبا می آوُرد مهربونی که نیمه شب ها برا همه غذا می آوُرد یکی میگه ، گرمیِ خونه م نیومده ، دلم گرفته دل تموم بی پناها شکسته ، خیلی غم گرفته وامیکنه به سختی دیگه دیده هاشو حضرت مولا ذکر لب همه ، علیه ذکر لبِ علی، یا زهرا داره میره دیدن زهراش شب وصاله با نگاره بچه ها دیدن پای بستر شیر خدا چه بی قراره میخ درو یادش نمیره جلو چشاش روی کبوده دیده علی تو صحن خونه ش فاطمه تو آتیش و دوده @hadithashk
گرچه در عرشی و آنجا سرفرازی می کنی از گنهکاران، خودت مهمان نوازی می کنی سومین قدر آمده، دیر آمدم، سرگشته ام رفتم و با آبروی رفته ام برگشته ام نیستم دلواپسِ اینکه مرا رسوا کنی دعوتم کردی، چرا باید مرا دعوا کنی سختگیری که کنی، جمعی معطّل می شود یک نفر توبه کند، کار همه حل می شود برگه ی تضمین سلطان را بگیر و تا مکن آبروداری کن و پرونده ام را وا مکن من که گفتم از گنهکاری پشیمانم دگر پیش چشم دشمن زهرا نسوزانم دگر آنهمه سرمایه که دادی، ز کف دادم، ببخش دیگر امشب به علی قول شرف دادم، ببخش جای غمگین بودن، اظهار ارادت می کنم باز با ذکر علی امشب عبادت می کنم گرچه میدانم که فیض تو به عالم می رسد من فقط دستم به بی دست محرم می رسد مثل حُر، انداختم پائین، سرم را آمدم خسته از بیراهه ام! دیدم حرم را آمدم تشنه ی جام حسینم، کربلا لازم شدم لنگ لنگان، یا رقیه گفتم و عازم شدم دست من را دختری که بر زمین خورده گرفت او گناه نوکرش را باز نشمرده گرفت گفت بابا خسته ام از حرفهای سرسری پیر شد عمه! کجا بودی که پُر خاکستری چشم تارم از دو چشم خون، خجالت می کشد لکنت من از گلوی تشنه منّت می کشد کو تن و آن حنجر و انگشترت! حرفی بزن خورده ام زخم زبان، با دخترت حرفی بزن من که دندانم شکسته ... وای، دندان ترا! مو پریشانم ... ولی موی پریشان ترا! ای سر بالانشین، ویران نشین را ناز کن عمه مجروح است باباجان، بغل را باز کن @hadithashk