بابا غم تو بر جگرم چرخ میزند
اشک غمم به چشم ترم چرخ میزند
گرچه ز سنگ، جوجهی تو پر شکسته شد
صیاد باز دور پرم چرخ میزند
آن دختری که زیور من شد به گوش او
با خنده هی به دور و برم چرخ میزند
از تاریانهای که عدو بر سرم زده
بابا خرابه دور سرم چرخ میزند
موی مرا کشید و لگد زد به پهلویم
دردش مدام بر کمرم چرخ میزند
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمود_اسدی
@hadithasgk
اگه بازم اومدی سرای من
یه عصا هدیه بیار برای من
میدونی چرا نمیتونم پاشم
آخه پا خورده به دست وپای من
ممنونم که اومدی حالا دیگه
به همه میگم اینم بابای من
اِنقدر صدات زدم صدام گرفت
پس ببخش در نمیاد صدای من
یادته که میگرفتی دستمو
حالا توُ دست توعه شفای من
خیلی خستم من میبندم چشامو
تو یکم لالا بگو برای من
من فقط تورو میخواستم از خدا
حالا مستجاب شده دعای من
میبینم عمه رو گریم میگیره
خیلی تازیانه خورد به جای من
یه جاهایی بی تو بردن ماهارو
که نه جای عمه بود نه جای من
مجلس یزیدو یادم نمیره
کاش میزد اون چوبُ رو لبای من
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمد_جواد_مطیع_ها
@hadithashk
چون قطرهی لطیفِ باران چکیده بودم
یا چون نسیمِ نرمی، اینجا وزیده بودم
بر گونهام گُل افتاد، نیلی و ارغوانی
من تا به حالْ بابا، سیلی ندیده بودم!
در عمرِ خویش جز گُل، نشْنیدم و نگفتم
من تا به حال طعنه، از کس شنیده بودم!؟
پاهای کوچکم را ، تاول گرفت در بر
یکصدهزار منزل، گویی دویده بودم...
حالا شدم شبیهِ مادربزرگْ، بابا
از روی نیزه دیدی قدری خمیده بودم؟
در کنج این خرابه، خوابم نمیبرد من
من که همیشه پیشت، زود آرمیده بودم!
نازی بکن دوباره، نقاشیام که خوب است!
یادِ تو هست قبلا، نازت کشیده بودم؟
اینجا کسی نفهمد، ربطِ میان ما را
از آفتابِ خاصات، هردم چشیده بودم
لبهایت از همیشه، گلگونتر است بابا
ای کاش با تو من هم، در خون تپیده بودم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#عرفان_صبوری
@hadithashk
عمه خیلی زحمتت دادم ببخش
مادری کردی برام تو این سه سال
همه جا برای من سپر شدی
جایِ من تو رو زدن تو هر مجال
برا دفنِ من تو قبرستونِ شهر
نکنه به شمر کنی تو التماس
وقتی بابامو گذاشتن تو حصیر
کفن منم میشه همین لباس
کاش عمو بیاد برای کفن و دفن
دستشو به زیر تابوت بگیره
کار غسل تن من با خودته
کسی زیر بار غسلم نمیره
میبینی همه تنم کبود شده
میبینی رو سینه چندتا لکه خون
زحمته ولی یه خواهشی دارم
نماز میتمم خودت بخون
من یه دخترم باید به جای سنگ
سرم و روی پای بابام بزارم
بسمه فشار مشت و لگدا
طاقت فشار قبر و ندارم
من برم دیگه بابام منتظره
خستم از مصیبت و درد و بلا
قول بده که از منم یادی کنی
وقتی اربعین رسیدی کربلا
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_علیرضا_چاوشی
@hadithashk
چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
الهی که من بشم فدا سرت
پدرت میگن یتیم نوازه بوده
چه عجب سری زدی به دخترت
تا که فهمیدم میخوای بیای پیشم
تو پاهای لاغرم،توون اومد
کجا بودی قبل اینجا،بابایی؟
آخه با سرِ تو بویِ نون اومد
بوی نون اومد و من گرسنمه
دیگه واسه دخترت نمونده جون
مثل زهرا تو روزای آخرش
مونده از تنم یه چندتا استخون
زینت دوش نبی بودی ولی
نامسلمونا سَبُک شمردنت
دیگه از هرچی غذاست بدم میاد
تو رو تو ظرف غذا آوردنت
چقدر به عمه حرف بد زدن
تازیونه و لگد باشه کنار
نمیدونم باباجون که قاتلت
روسریِ سوختمو میخواست چیکار
میبینی دیگه چشام نمیبینه
میبینی کبود شده پیکرمو
حالا که تو این خرابه اومدی
کاش میاوردی داداش اصغرمو
مثل عمه زینبم یه دست صبر
کاش میزاشتی روی سینه رباب
خودشو میزنه وقتی میبینه
نیزه دار اصغرش میخوره آب
دیگه از اسم سفر بدم میاد
دخترت غرق غم و مِحَن شده
من فقط سه سالمه ولی ببین
صورتم مثل یه پیرزن شده
بعد اکبر و عمو سنانِ پست
ظلم و به آل علی یکسره کرد
نمیبخشم دختر حرمله رو
خیلی راه رفتنمو مسخره کرد
داره نجمه جون میده یه کاری کن
پاسخی بده به ظلمِ ظالم و
دم دروازه ساعات عزیزم
چقدر زدن عروس قاسم و
نمیخواستم تورو مایوست کنم
ولی دیگه این کلام آخره
کل صورتِ من و خودت ببین
خیلی از دستای زجر کوچیک تره
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_علیرضا_چاوشی
@hadithashk
بعد تو دختر تو بیکس و مضطر مانده
در دل دشمنِ تو کینه ی حیدر مانده
چقدر گریه کنم تا که بیایی بغلم
حسرت بوسه ی تو بر دل پرپر مانده
هست در خاطرِ من که دم مقتل دیدم
بر تن بی سرِ تو نیزه و خنجر مانده
ساربان زخم زبان زد به من و گفت بگو
غیر سجاد مگر مرد به لشگر مانده؟
اسم تو بردم و با مشت به من سیلی زد
جای انگشترِ تو بر روی دختر مانده
گفت این بار اگر گریه کنی میکشمت
چشم من بر سر ساقی دلاور مانده
لای لایی رباب قلب مرا آتش زد
روی دستم اثر ناخن اصغر مانده
آه بابا،همه هستیم به غارت رفته
نه النگوست به دستم نه گل سر مانده
غیرت الله،تو از نیزه ببین ناموست
در پِیِ روسری و در پِیِ معجر مانده
شده یک بار روی خار مغیلان بروی
از همان لحظه دگر لرز به پیکر مانده
ضربه ی زجر مرا دست به دیوارم کرد
چقدر در نظرم روضه ی مادر مانده
محسنش سقط شد و پهلوی زهرا بشکست
چند تا لکه ی خونش به روی در مانده
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_علیرضا_چاوشی
@hadithashk