eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
262 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
چهل منزل سراسر گریه کردم ز داغ تو برادر گریه کردم کسی اما ندیده اشک من را فقط از پشت معجر گریه کردم نبودی حرمله فریاد می زد به یاد آب آور گریه کردم پریشانیِ رأست را که دیدم به یاد جسم اکبر گریه کردم چهل منزل مرا دشنام دادند کم آوردم..سرآخر گریه کردم تو رفتی و غرورم را شکستند مرا با ریسمان کهنه بستند ندیدی خواهرت بد حال بوده؟ کنارش عده ای رَجّال بوده به ظاهر چلّه از داغت گذشته برای من ولی صدسال بوده به من گفتی که می مانی کنارم قرارم با تو تا گودال بوده؟؟ نگاهم تار بود از گریه هایم شنیدم بر سرت جنجال بوده… دو چشمم کور میشد کاش اما نمیدیدم تنت پامال بوده حدودا ساعت سه تا اذان بود تنت بازیچه ی شمر و سنان بود همان وقتی که سوزانده سرت را دوباره کشت خولی مادرت را خودت ای کاش میدادی عزیزم به دست ساربان انگشترت را سرت در طشت بود و چوب میزد ندیدی التماس دخترت را… خرابه،کربلا شد آن زمان که زمین کوبید پیش او سرت را حلالم کن..نیاوردم برادر به همراهم گل نیلوفرت را به واللهِ کتک خوردم برایش ولی ای کاش می مردم به جایش @hadithashk
آمدم پیش تو دوباره حسین آمدم تا دوباره گریه کنم آمدم مثل قبل تا پیشت با دل پر شراره گریه کنم این چهل روز حیدری کردم مرد بودم میان نامردان خم به ابروی خود نیاوردم تا بریدم امان نامردان تو خودت شاهدی که در کوفه کوچه هارا گذر گذر رفتم من نه اینکه بخواهم آقاجان نه..به اجبار من سفر رفتم قسمتم شد اسارت و دوری رفتم و با عذاب هم رفتم گله ای نیست از مصیبت ها بی تو بزم شراب هم رفتم اف به دنیا…چه کرد با زینب؟ که من از غصه ی تو لبریزم کاش می مردم و نمی دیدم روی قبر تو آب میریزم خاطرم هست جنگ و دعوارا خاطرم هست داغ گهواره پیش چشم رباب غارت شد ای بمیرم…رباب بیچاره می نشست و به گوشه ای آرام‌ دست خود را فقط تکان‌ میداد روی نیزه کنار راس خودت علی اش را به من نشان می داد ظهر روز دهم به یادم هست من بمیرم چه ها کشیدی تو علی اکبر که رفت از خیمه مثل مادر دگر خمیدی تو خاطرم هست اربابا شد بدنش مثل یک معما شد خاطرم هست ماجرایش را بدنش سخت در عبا جا شد داد بی داد از غم عباس آمد و بی وداع با ما رفت خاطرم هست بچه ها خوشحال عموعباس سمت دریا رفت چند لحظه بعد رفتی و آستین بر نگاه برگشتی من پریشان ‌و مضطرب بودم تو ولی غرق آه برگشتی قبر او میدهد گواهی که بدنش شد قد علی اصغر باید این حرف را خلاصه کنم این اباالفضل،آن نشد دیگر… من رسیدم ولی برادرجان پرم از اضطرار و بد حالم گله ای نیست از مصیبت ها دلخور از ماجرای گودالم بی رمق روی خاک ها بودی نوک سر نیزه بازی ات می داد پیش تو آب بر زمین میریخت گیسویت هم به چنگ شمر افتاد بعد افتادن تو در گودال مقتلت را سنان تصرف کرد پیش چشمم حرامزاده به شمر حنجر خشک تو تعارف کرد @hadithashk
تا زمانی که در این میخانه خدمت می کنم در بساط عاشقی کسب سعادت می کنم غیر تو اصلا مرا با مردم دنیا چکار‌؟ من فقط بر درگه تو عرض حاجت می کنم کار امروزم نبود و نیست اصلا با شما از زمان کودکی دارم رفاقت می کنم گرچه گاهی بی وفایی می کنم آقا ولی تا شدم دور از تو احساس ندامت می کنم در میان روضه نزدیک است راهم تا حسین من در اینجا کربلایت را زیارت می کنم کربلا بودن کجا از کربلا گفتن کجا دائم از هجران تو خود را ملامت می کنم اربعین موکب به موکب عاشقان راهی شدند من به زوار حریم تو حسادت می کنم قسمتم حالا که وصلت نیست گریان می روم پشت بام خانه دور از تو سلامت می کنم تا غذای نذری روضه به دستم می رسد می برم در بین اهل خانه قسمت می کنم تشنه بودی و کسی رحمی به احوالت نکرد گریه بر آن جسم پر زخم و جراحت می کنم (خزان) @hadithashk
دلم گرفته .. پُرَم .. مثلِ ابرِ بارانی دلیلِ حالِ بدم را فقط تو می دانی به قدرِ یک سرِ سوزن گمان نمی کردم مرا ببینی و اینگونه رو بگردانی بگو چگونه دلت آمده ست ای ارباب ... دلِ منِ  ز  همه  رانده  را  برنجانی همیشه پیشِ خودم با غرور می گفتم که باز نازِ مرا می خری به آسانی نگاه می کنم امّا به خیلِ نوکرها که دسته دسته همه می روند مهمانی عجیب غمزده ام .. باورم نمی آید ... دگر مرا به صفِ عاشقان نمی خوانی کسی شبیهِ منِ آیا در این حوالی هست که بی نصیب بماند از این فراوانی ؟ 'سرامدم' منِ بیچاره در نگون بختی بُریده نافِ مرا دایه با پریشانی اگر به دردِ گدایی نمی خورم .. باشد ... ولی بدان تو مرا هم دلی و هم جانی @hadithashk
همیشه اربعین دارد نشانی از بهار تو خدایت خلقمان کرده برای روزگار تو به پیچ و تاب گیسوی پریشانت گره خوردم که باید سرنوشت من بچرخد بر مدار تو اگرچه پای داغت بر سر و صورت زدم اما فقط زهراست بین روضه هایت بیقرار تو لباس پادشاهی هم بپوشد خوار خواهد شد کسی که نیست در عالم گدای ریزه خوار تو ترا دشمن میان نیزه های تیز، گیر انداخت که دیگر ذوالجناح تو نمی آمد به کار تو همان وقتی که بر نیزه شکسته تکیه می دادی نشسته بوده شمر و خنجرش در انتظار تو لگد خوردی و پهلویت شکسته شد ته گودال زمینی که زمینت زد شکسته زیر بار تو حرامی تیر و شمشیر و عصا و سنگ و چوبت زد بمیرم لشکری پای پیاده شد سوار تو بجای آه و نفرین، دشمن خود را دعا کردی بجایش مُشت ها خورده دهان پر غبار تو شنیدم تشنه بودی آب را اسراف می کردند خجالت می کشم که آب می نوشم کنار تو به پیش چشم مادر که نگاهش مانده بر چشمت چگونه بسته بر نیزه سرت را نیزه دار تو بیاد خیمه گاهت بین موکب ها پریشانم بیاد غربت زینب ... زمان اضطرار تو @hadirhashk
نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشید به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید کلافه بود، خودش را پر از جنون می دید فقط مقابل چشمان خود ستون می دید چگونه می شد از این مرزها عبور کند چگونه خرج سفر را دوباره جور کند برای دفعه چندم شمرد و دید کم است و گفت: قسمتم امسال دوری از حرم است نشست تا که به سختی راه فکر کند به کوله بار پر از اشک و آه فکر کند به بغض فاصله ای که هزار فرسنگ است به التماسِ گذرنامه ای که دلتنگ است به سالهای گذشته به همسفرهایش به اینکه رنگ تعلق نداشت دنیایش... به ازدحام لب مرز و بیقرار شدن به زور رد شدن و خواهش سوار شدن به مهربانی اعراب و لطف همسایه به شوق اهل عراق و به شور مشایه به انتظار میان صف شلوغ غذا به خواب خوش وسط موکب امام رضا دو خط برای خودش شعر خواند و آه کشید دوباره جیب خودش را تکاند و آه کشید... @hadithashk
من و عزم سفر با یک اشاره ندارد شوق رفتن استخاره مرا هم میهمان کربلا کن هوای اربعین دارم دوباره @hadithashk
همه رفتند ولی باز چرا ما ماندیم؟! از صفای حرم و صحن و سرا جا ماندیم زائران کوله به دست از پی هم می‌رفتند... به خدا مسئله از ماست؛ اگر ما ماندیم کربلا ساحل دریای حسین است، ولی حیف شد! ما همه در حسرت دریا ماندیم! پسری مثل من و هر که در اینجا مانده با خودش گفت چرا این‌همه ماها ماندیم؟! یک نگاهی به کف کولۀ خالی انداخت... زود فهمید چرا یکّه و تنها ماندیم حسرتی هست اگر بر دل ما، باور کن همه از کاهلی ماست که اینجا ماندیم همۀ آنچه که گفتم شده بُغضی که خدا همه رفتند ولی باز چرا ما ماندیم؟! @hadithashk
حتّی برای «مای بارد» هم دلم تنگ است! اصلاً مگر تا خانۀ تو چند فرسنگ است؟! حتّی برای سنج و دمّامِ میانِ راه که با تپش‌های دل تنگم هماهنگ است... حتّی برای میزبان مهربانی که حتّی برایش تشنگیّ میهمان ننگ است... شیرین‌ترین طعم جهان را دارد آن چایی یا قهوۀ تلخ عراقی که سرش جنگ است مقصد همین راه است، راه سبز مشّایه که عاری از بخل و دروغ و کید و نیرنگ است دلشوره‌ام از انقضای پاسپورتم نیست، از نامۀ اعمال سنگین و دل سنگ است... لحظه‌شماری می‌کنم تا آخر این راه، چشمم بیفتد به بهشتی که طلا رنگ است با شوق، با پای ارادت می‌رسم تا تو هرچند در مشاّیه پای راستم لنگ است، لطفی کن و امسال هم دعوت کن از آن‌که حتّی برای «مای بارد» هم دلش تنگ است... (آرزو) @hadithashk
یک آسمان دارد دلِ تنگ زمین غم با بندبند دهر گردیده عجین غم دارند یک-یک قدسیان اندوه در جان دارد به جانش حضرتِ روح‌الامین غم در ماتم جانکاهِ ثارالله، دارند آیاتِ نورانیّ قرآن مبین غم از چه نمی‌گیریم از این داغ آتش؟ از چه نمی‌میریم از این ماتم، از این غم؟ تا عالم هستی به‌پا باشد، یقین هست با قلب‌های عاشقانش هم‌نشین غم دارد دلِ زینب(س) پس از داغِ فراقش هر ثانیه اندازهٔ یک اربعین غم @hadithashk
امسال هم دلشوره دارم مثل هرسال بی طاقتم ، من بی قرارم مثل هرسال هر جا که دیدم زائری را گریه کردم من بازهم ابر بهارم مثل هرسال تنها خیابان به خیابان در پی تو این روضه گردی هاست کارم مثل هرسال یک گوشه با یاد تو و مشایه تو سر را به زانو میگذارم مثل هرسال شرمنده آقای غریبم ، در بساطم چیزی به جز گریه ندارم مثل هرسال آه آن رفیق حلقه سینه زنی هم این روزها رفت از کنارم مثل هرسال هیئت دوباره بغض دارد آه دارد من هم به این دوری دچارم مثل هرسال @hadithashk
هر که راهش به سمتتان افتاد صحبتش بر سر زبان افتاد چون زهیری که عاشقت گشت و ... ز سرش شوق این جهان افتاد پا به پای تو عاشقی کرد و تا برایت نفس زنان افتاد اخرش هر که شد اسیر غمت از دلش حسرت جنان افتاد نوبت اشک و گریه و آه است صحبت خواهرت میان افتاد خواهرت لحظه وداع با تو ناگهان یاد آن زمان افتاد... ...خاطرت هست روز بلوا را مادرت پشت در چنان افتاد... ...که صدا زد خذینی یا فضه میوه از شاخه ناگهان افتاد... خواب دیدم ستاره بختم نیمه شب از اسمان افتاد آه از آن لحظه ایی که ازدستِ خواهر بی کَسَت عنان افتاد و تو رفتی به سوی گودال و رنگ رو از رخ زنان افتاد تا که از مرکبت زمین خوردی وقفه در کار این جهان افتاد وای بر من که روضه سنگین شد سرو کار تو با سنان افتاد اکبرت بین خون شناور شد بر دلت داغ آن جوان افتاد سر اصغر ز شدت تیری... که رها شد از آن کمان افتاد زیور آلات محرمان حرم عاقبت دست این و آن افتاد نوبت بردن لباست شد به لبت ذکر الامان افتاد هر که از غارت تو سهمی برد و عقیقت به ساربان افتاد دخترت را ندیده ایی از نی؟ به تنش رد تازیان افتاد سر پاکت میان جمعیت از روی نیزه ناگهان افتاد به فدای لبان خشکی که روی آن نقش خیزران افتاد خواهرت هر چه دید زیبا بود او خودش ما رایت الا بود @hadithashk