از چه بی من می روی ای جان جان بی من مرو
با من از رفتن مگو پیشم بمان بی من مرو
نیمه ای از جان من مانده ست ای جان گر روی
می رود از تن مرا این نیمه جان بی من مرو
سرو بستان ولایت حامی شاه ولا
ای کمان قامت بمان از بوستان بی من مرو
دائما آیینه ی روی علی بودی که او
بیند الطاف الهی را در آن بی من مرو
راه تو راه علی بود و کلامت یا علی
همسر و همراه و همدل، همزبان بی من مرو
با پر و بال شکسته گو چه سان باور کنم
مرغ جانم می پرد زین آشیان بی من مرو
ای نشان آفرینش علت خلق جهان
بی نشان ماند مزارت زین جهان بی من مرو
نازنینا، مهربانا بهر فرزندان بمان
یا بمان جان علی یا مهربان بی من مرو
سوز اشعار جواد از غم حکایت می کند
از غمت سوزد دلم ای جان جان بی من مرو
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#جواد_کریم_زاده
@javadkarimzadeh
گدای این درم بنویس زهرا
محب حیدرم بنویس زهرا
ثواب گریه ام را در عزایت
برای مادرم بنویس زهرا
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
دست بر دیوار گاهی دست بر زانو گرفتی
پشت حیدر را شکستی دست بر پهلو گرفتی
ای که بستی روی خود را در حضور کور، زهرا
من که نامحرم نبودم از چه از من رو گرفتی
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#امیر_عظیمی
@hadithashk
ای آشنا به درد علی در وطن بمان
خانه شود بدون تو بیت الحزن بمان
هستی بهار و دلخوشی این چمن به توست
ای تو بهار من مرو از این چمن بمان
وقتی که میزنی مژه دلگرم میشوم
آرامش علی مرو از پیش من بمان
دیدی که من چقدر غریبم ؛ سپاه من
پس لااقل تو حرف جدایی مزن بمان
از دست تا نرفته؛ تو بگشا دو چشم خویش
ترسم زغصهی تو بمیرد حسن بمان
بایک اشاره باز شود زخم سینه ات
آخر چگونه غسل دهم این بدن بمان
فکری به حالِ بیکفنی حسین کن
از بهر آن شهید بدون کفن بمان
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمود_اسدی
@hadithashk
این بار قلم اسیر میخ در شد
از اشک، همه مرثیه هایم تر شد
دیوار و در و آتش و ضرب مسمار
یکباره چرا، نصیب این مادر شد؟
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#اصغر_چرمی
@hadithashk
بر آینه ام سنگ جفا فاش زدند
فریاد سرش لشکر فحاش زدند
دردی که مرا ، مردن تدریجی بود
زهرای مرا دسته ی اوباش زدند
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#سید_حسین_میرعمادی
@hadithashk
از خون مطهرت کفن رنگین است
بر چهره ی خصم لکه ی ننگین است
ای ثقل بساط آفرینش... زهرا
تابوت سبک ، ولی غمت سنگین است
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#حسین_ملکی
@hadithashk
قبل از آنی که بیاید سائلی در پشت در
می نشیند منتظر بانوی محشر پشت در
خانه وقتی خانه زهراست، پس هر سائلی
بعد دق الباب خندان می شود در پشت در
آنقدر از صاحب این خانه احسان دیده بود
سجده کرد و اشهدش را گفت کافر پشت در
در زدند و با خودش می گفت حتما سائل است
باز هم با کیسه نان رفت مادر پشت در
در کمال حیرت اما دید بانوی کرم
جای سائل آمده اینبار لشکر پشت در
در زدند و در زدند و در زدند و در شکست
آه شد آغاز، جنگی نا برابر پشت در
با غضب شیطان به سوی اهل جنت حمله برد
پا نهاد ابلیس بر آیات کوثر پشت در
غنچه یاس و هجوم آتش و مسمارِ داغ
شد گل نشکفته سادات پرپر پشت در
نیست پاسخ همچنان این پرسش تاریخ را
از چه بابت رفت فضه جای حیدر پشت در
کار دنیا را ببین در رفت و آمدهای خود
ناگهان از پا می افتد مرد خیبر پشت در
گر هزاران بار برگردد به دنیا باز هم
می رود زهرا هزاران بار دیگر پشت در
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#علی_ذوالقدر
@hadithashk
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پشتِ درِ خانهی او داد زدند
بر مادرمان فاطمه فریاد زدند
آتش که گرفت "اُمِّ اَبیها"، لگدی...
از روی عِناد و ظلم و بیداد... زدند
#عرشیا_رزاق
@hadithashk
ساکتی، حرفی نمیزنی دیگه
معلومه زخما اَمونتو برید
صورتت خیلی ورم کرده عزیز
بعد سیلی، دیگه رنگ و روت پرید
خسته از دردای نیمه شب شدم
حتی طاقتِ نشستن ندارم
لباسام خونی میشه هر دقیقه
دیگه دستی برا شستن ندارم
من دیگه آدم سابق نمیشم
حال من دیگه وخیم شده علی ع
ضربه هاش انقده سنگین بوده که
دستم انگاری دونیم شده علی ع
خوب میشی خنده میاد روی لبت
باز دوباره بچه هات جون میگیرن
فقط این و بدون و، خوب بشو زود
بچه ها بی مادراشون میمیرن
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#اسماعیل_درویشی_شانی
@hadithashk
روضه ای با چشم خود دیدم که بیمارم از آن
همچنان ابر بهاری سخت می بارم از آن
واژه ی کوچه مرا بدجور میریزد بهم
هر چه غم در زندگی دیدم فقط دارم از آن
(من به در گفتم که شاید بشنود دیوار هم)
مادر مظلومه ی خود را طلبکارم از آن
پس به جای شانه هایش وقت گریه کردنم
میگذارم سر به دیواری که بیزارم از آن
روضه های مادرم را بسکه میبینم به خواب
شب به شب از دست این تکرار بیدارم از آن
انتقام مادرم را عاقبت خواهم گرفت
میشود اصلا مگر که دست بردارم از آن
حال و روز مادرم این روز و شب ها خوب نیست
روضه ای با چشم خود دیدم که بیمارم از آن
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محسن_صرامی
@hadithashk
دست من را بگیر آهسته
تا که از جای خویش بر خیزم
دوست دارم که نان درست کنم
باید از بسترم بپرهیزم
کمکم می کنی حسن جانم؟
رنگ و رویی دهیم بر خانه
بوی خانه عوض شده انگار
خاک غربت نشسته در خانه
می زنی با نگاه پر بغضت
آتشِ سرد بر دلم پسرم
گریه کم کن به خاطر مادر
من که امروز بهترم پسرم
به خدا خوب می شوم مادر
بی قراری نکن عزیزدلم
قول دادی که سِر نگه داری
گریه زاری نکن عزیزدلم
مادرت مرده اینچنین شده ای؟
قلب تو نا امید می بینم
من بمیرم...میان گیسویت
چند تاری سپید می بینم
بگذر از کوچه و خیالاتش
بگذر از آن شلوغیِ بسیار
بگذر از آتش و در و هیزم
بگذر از رد خون بر مسمار
هرچه بوده دگر گذشته حسن
فقط این بر دلم عذاب شده
که غریب است مرد این خانه
که سلامش چه بی جواب شده
عهد بستیم..خاطرت مانده؟
که پدر بو ز ما جرا نبرد..
گریه کم کن..خدای ناکرده
در دلش شک به کوچه ها نبرد
پسرم،جای من تو این شب ها
شانه کن موی زینبین مرا
نیمه شب ها ز یاد تو نرود
تشنگیِ لب حسین مرا
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk