♨️ بخوانید | آرزوی عجیب دختر برای مرگ پدرش!!
🔸 طلبهای نقل میکرد که دخترخانمی به من گفت: «فقط دعا کنید پدرم شهید بشود»؛ خشکم زد!
🔹 گفتم: «دخترم این چه دعایی است؟»
گفت: «آخر پدرم جانباز اعصاب و روان است»
گفتم: «انشاءالله خوب میشود. چرا دعا کنم شهید بشود؟»
🔸گفت: «هر وقت حمله عصبی به وی دست میدهد و حال خودش را نمیفهمد، شروع میکند من و مادر و برادرم را کتک میزند. اما مشکل ما این نیست»!
🔹گفتم: «پس مشکل چیست؟»
گفت: «بعد از اینکه حالش خوب میشود و متوجه میشود که چه کاری کرده، شروع میکند دستها و پاهای همه ما را میبوسد و معذرتخواهی میکند...
حاجآقا، ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمان را ببینیم؛ دعا کنید پدرم شهید بشود و به رفیقانش ملحق بشود»...
📚 برگرفته از کتاب #منظومه_جهاد
کانال #حال_خوش
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠#داستان
✅شاگرد #دانا
یکی از علما، شاگردانی زیادی داشت. عده ای از آن ها، مدتی طولانی سمت شاگردی او را داشتند و بیشتر عمر خود را در مکتب او به سر برده بودند.
در میان آنان، جوان کم سن و سالی بود که استاد، بیش از مردان کهنسال به او احترام می گذاشت. این موضوع باعث رنجش کسانی شده بود که از لحاظ مدت تحصیل، بر او برتری داشتند.
روزی شاگردانی نزد استاد رفته و از او به خاطر احترام گذاردنی بیش از حد به جوان، انتقاد کردند.
استاد در جواب آنها گفت: «با اینکه او مدت کمی است به کلاس درس من می آید، اما او چیزی دارد که وی را از شما ممتاز می کند، و من بزودی این موضوع را به شما ثابت می کنم.
چند روز بعد، استاد به شاگردانش دستور داد، مرغی را گرفته و در جایی که هیچکس وجود ندارد، آن را بکشند.
هرکدام از شاگردان، بنا به سلیقه خود، محلی را انتخاب نموده و مرغ ها را کشتند.
روز بعد، همگی با مرغ های سربریده در کلاس حاضر شدند، مگر آن جوان که دیرتر از همه وارد کلاس شد، در حالی که مرغ زنده ای در دست داشت.
با دیدن او شاگردان به خنده افتاده و وی را مسخره کردند.
استاد از او پرسید: «چرا مرغ را در جایی که کسی ناظر نبود، نکشتی؟
شاگرد جوان پاسخ داد: «هرکجا را جستجو کردم، خالی از وجود خدا و توجه و نظارت خداوند ندیدم. بنابراین از به دست آوردن چنین محلی عاجز شدم.
استاد او را تحسین کرد و به دیگران گفت: «این چیزی است که سبب احترام من به این جوان می شود. او معرفتی به خداوند دارد که هیچ کدام از شما ندارید
📚#قلب_سلیم ج 1 ص 259
🆔 @hal_khosh
هارون الرشيد در صحن عمارت خود نشسته بود.عيسى بن جعفر برمكى و ام جعفر (مادر جعفر برمكى) و ديگران حاضر بودند.
هارون امر كرد كه بهلول را حاضر كنند.
بهلول حاضر شد و در مقابل هارون نشست.
هارون به بهلول خطاب مى كند كه ديوانه ها را بشمار.
بهلول گفت: اول خودم هستم و پس از اشاره به مادر جعفر برمكى گفت: دوم اين است.
عيسى با حالت عصبانيت فرياد زد: واى بر تو، براى ام جعفر چنين حرفى را مى زنى؟
بهلول گفت: تو هم سومى هستى، اى صاحب عربده!
هارون از كوره در رفت و فرياد كشيد: بهلول را بيرون كنيد!
بهلول گفت: و تو هم چهارمى هستى.
😄 @hal_khosh
حیف نون رفت تست هوش
یه قوری بیدسته بهش نشون دادن گفتن چی کم داره؟
گفت :سماور 😐😂😂
🤣 @hal_khosh
دختر: مامان من زن این مرد نمی شم!
مادر: چرا دخترم؟ مگه این مرد چه عیبی داره؟
دختر: اون به جهنم اعتقاد نداره مامان!
مادر: تو با او ازدواج کن من خودم کاری می کنم
که جهنم رو از نزدیک ببینه!😂😁🤕
🤣 @hal_khosh
✍️#داستان پند آموز
🔴 #خاموشی
نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار رابه الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن رابه الاغ ياد بدهد.
حكيمى وی را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن،
زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
💠#داستان
مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…
مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !
پلیس : قدش چقدره ؟
مرد : تا حالا دقت نکردم !
پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟
مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟
پلیس : رنگ چشمهاش ؟
مرد : دقیقاً نمی دونم !؟
پلیس : رنگ موهاش ؟
مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!
پلیس : چى پوشیده بود ؟
مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!
پلیس : با ماشین رفته بود ؟
مرد : بله
پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟
مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3
(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)
پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !
#خندیدنی
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود.
که ثروتمندی مغرور آمد و گفت:
از تو کاشتن و از ما خوردن،
کشاورز با نگاهی معنادار گفت یونجه است😢😅
#خندیدنی
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
پسره تو اینستاگرامش عکس مادرشُ گذاشته نوشته بوسه بر دستانت میزنم مادر،
مادرش کامنت گذاشته: بوسه نمی خواد بزنی بیا برو نون بگیر خبر مرگت.
#خندیدنی
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
💠#داستان
👈قدر داشته هایمان را بدانیم
مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ،
بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ،
بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
"خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار "
صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم...
خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم ، نمی بینیم چون به بودن با آنها عادت کرده ایم،
مثل سلامتی ،
مثل نفس کشیدن ،
مثل دوست داشتن ،
مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ، دوستان خوب
و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم ..
قدر زندگیمان را بیشتر بدانیم و خدا را در هر حال شاکر باشیم...
#خندیدنی
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕