💠مشكل اينجاست
🔹كه ما نه براى خودمان بلكه براى آدمهاى اطرافمان زندگى ميكنيم!
لباسى ميپوشيم كه مردم خوششان بياید ...
عطرى ميزنيم كه مردم لذت ببرند ...
رشته اى درس ميخوانيم كه كلاس داشته باشد ...
با كسى ازدواج ميكنيم كه دهن مردم را ببنديم ...
بچه دار ميشويم كه برايمان حرف در نياورند ...
و اين داستان تا آخر عمر ادامه دارد !
ما اگر كارى براى دل مان ميكرديم وضع مان اين نبود،همين
💠#داستان
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: “ما به شهر دیگری رفته بودیم که در مسیر برگشت، لاستیک خودرو مان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم”
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو، روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.
آنها به اولین مسئله نگاه کردند که 5 نمره داشت؛ سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟ »
🆔 @hal_khosh
💠🔹امام امیرالمومنین علیهالسلام در سفارشى به فرزند خود امام مجتبى عليه السلام فرمودند:
✍️فرزندم! آيا چهار نكته به تو نياموزم كه با رعايت آنها از طبابت بىنياز شوى؟
عرض كرد: چرا، اى امير مؤمنان!
⚜️حضرت فرمودند:
🔹تا گرسنه نشده اى غذا نخور..
🔸و تا اشتها دارى از غذا دست بكش..
🔹و غذا را خوب بجو..
🔸و قبل از خوابيدن قضاى حاجت كن..
اگر اين نكات را رعايت كنى، از طبابت بى نياز میشوى...
📗خصال، ص ۲۲۹
💠#توکل یعنی"
اجازه بدهی خداوند خودش تصمیم بگیرد
تو فقط دعا کن و پیشاپیش شاد باش
و ایمان داشته باش که دعایت بزودی مستجاب میشود
چون خداوند به اندازه "امید و اطمینان" توست
که می بخشد …
🌸🌺🌸🌺🌸
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی درحال دیدن فوتبال احساساتی میشی
#طنز
🆔 @hal_khosh
🔸#داستان
🌺فرهنگ جبهه
اللهم الرزقنا توفیق الپارتی
وقتی آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن _ هیکل تدارکاتی _ را می کرد و غذایشان را یک کم چرب تر می کشید، یا میوه ی درشت تری برایشان می گذاشت، هر کس این صحنه را می دید، به تنهایی یا دسته جمعی و با صدای بلند و شمرده شمرده شروع می کردند به گفتن:
«اللهم الرزقنا توفیق الپارتی فی الدنیا و الاخره!»
یعنی دارید پارتی بازی می کنید، حواستان جمع باشد.
📖کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 2، صفحه:210
#طنز
🆔 @hal_khosh
✍️#داستان #طنزجبهه
حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود.
لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست.
کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»
از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود.
سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک ها بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.
- لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!
آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت.
به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان.
حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!»
سلیمانی همچنان می خندید.
حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»
من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد.
همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده.
حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!»
بعد محکم و با اراده راه افتاد.
سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!»
حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟»
سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!
✅حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!
🌸روح او و ارواح مطهر همه شهدا شاد (صلوات )
کانال داستان و طنز #حال_خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آب مهریه اش، زمین قُرُقش
پرده دارش سماء، ملک بندهاش
دامنش، پرورش دهنده حُسن
اِی به قربان پنج فرزندش!
#میلاد_حضرت_زهرا سلام الله علیها
#مادر
#روز_مادر
#روز_زن