💠در محضر #صحیفه_سجادیه
🔹دعای 20 قسمت اول
👈 و از دعای امام علیه السلام بود در اخلاق نیک و کردارهای پسندیده
(1) خداوندا بر محمّد و خاندانش درود فرست و ایمان مرا به کامل ترین ایمان برسان و یقینم را برترین یقین قرار ده و نیّت مرا به نیک ترین نیّت ها و عملم را به بهترین اعمال منتهی ساز.
(2) خداوندا به لطف خود نیّت مرا کامل گردان و یقینم را به آنچه نزد توست درست گردان و امور تباهم را به توانایی خود، اصلاح نما.
(3) خداوندا بر محمّد و خاندانش درود فرست و مرا از آنچه اهتمام به آن مشغولم می سازد کفایت کن. و مرا به کاری که فردا از آن بازپرسی می نمایی وادار. و سراسر روزهایم را در آنچه مرا برای آن آفریدی صرف نما. و مرا بی نیاز گردان و روزی ات را بر من بگستر و مرا به چشم به راه بودن گرفتار نکن. و مرا گرامی دار و به خود بزرگ بینی گرفتارم نساز. و مرا به عبادت خود وادار ولی بندگی ام را با خودپسندی تباه نگردان. و نیکی کردن به مردم را به دست من جاری ساز ولی آن را با منّت گذاردن باطل نفرما. و به من بزرگواری های اخلاقی عطا کن و مرا از فخرفروشی حفظ فرما.
(4) خداوندا بر محمّد و خاندانش درود فرست و در میان مردم درجه مرا بالا نبر، مگر آنکه به همان مقدار در نظر خودم فرود آوری و عزّتی آشکار برایم پدید نیاور، مگر آنکه به همان اندازه ذلّتی پنهانی در نزد خودم پدید آوری.
(5) خداوندا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و مرا به هدایتی شایسته که با هیچ چیز عوض نکنم و به راه حقّی که از آن به بیراهه نروم و به نیّت درستی که در آن تردید نکنم، بهرمند ساز و تا زمانی که زندگی ام در طاعت تو صرف شود مرا طول عمر ده. پس چنانچه عمرم چراگاهی برای شیطان شد -پیش از آنکه دشمنی ات به سوی من شتابد یا خشمت بر من استوار گردد- مرا به سوی خود بازگردان.
(6) خداوندا مرا در خصلتی عیبناک وانگذار، مگر آنکه اصلاحش نمایی و نه عیبی که بدان سرزنش شوم، مگر آنکه نیکویش گردانی و نه خوی پسندیده ای که در من ناقص باشد، مگر آنکه کاملش فرمایی.
(7) خداوندا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و درباره من کینه توزی دشمنان را به محبّت، و حسد متجاوزان را به دوستی و بدگمانی نیکان را به اعتماد، و دشمنی نزدیکان را به دوستی، و بدرفتاری خویشان را به نیکوکاری، و دست از یاری برداشتن کسان را به یاری نمودن، و دوستی (ظاهری) مدارا کنندگان را به دوستی واقعی، و اهانت معاشران را به خوش رفتاری، و تلخی بیم از ستمگران را به شیرینی امنیّت مبدّل فرما.
(8) خداوندا بر محمّد و خاندانش درود فرست و برایم بر آنکه به من ستم کرد، دستی و بر کسی که با من جدال کرد، زبانی و بر آنکه با من ناسازگاری نمود، پیروزی ای قرار ده. و مرا بر آنکه به من نیرنگ زند چاره جویی ای، و توانایی ای بر آنکه به من ستم نمود، و تکذیبی بر آنکه مرا دشنام داد، و سلامتی از آنکه مرا تهدید نمود، ببخش. و مرا به اطاعت از آنکه به راه راست استوارم گرداند و پیروی از کسی که ارشادم کرد، توفیق ده.
(9) خداوندا بر محمّد و خاندانش درود فرست و مرا توفیق ده تا با آنکه با من نادرستی نموده، از روی خیرخواهی برخورد کنم. و آنکه از من دوری کرده را به نیکی جزا دهم. و به آنکه محرومم نموده، با بخشش پاداش دهم. و کسی را که از من جدا شده به پیوستن مکافات دهم. و با آنکه از من غیبت نموده به نیکی یاد کنم. و نیکی (دیگران) را سپاس گزارم و از بدی (آنها) چشم پوشی کنم.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
🔹ماشین ات که جوش می آورد ..؛ حرکت نمی کنی.. کنار زده و می ایستی ! وگرنه ممکن است ماشین آتش بگیرد .
🔴خودت هم همینطوری...
وقتی جوش می آوری ،عصبی و عصبانی می شوی ؛ تخته گاز نرو !
بزن کنار ! ساکت باش..! و هیچ نگو... وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان...
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ...
ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﺪﻭممون ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ ﺍگرم اﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ...
ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﻧﺸﻪ ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺷﺪ ﭘﺮ ﺑﺸﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ...
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکی ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻪ ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﺷﺪ ﺧﺪﺍ ﺯﻭﺩ ﯾﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ...
ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﻪ...
ﺩﻋﺎ کنیم حکمت خدا با آرزوهامون یکی باشه...
الهى آمين 🙏
💠#داستان
👈 خواستگاری
هنگامی که مروان، حاکم مدینه، مامور شد تا دختر عبدالله بن جعفر را برای یزید خواستگاری کند، وی با عبدالله تماس گرفته و موضوع را در میان گذاشت.
عبدالله در پاسخ گفت: اختیار دختران و زنان ما با حسن بن علی علیه السلام است، دخترم را از او خواستگاری کن.
مروان به حضور امام حسن علیه السلام آمد و دختر عبدالله را خواستگاری نمود.
امام حسن علیه السلام فرمود: هر کس را که در نظر داری دعوت کن، تا اجتماع نمایند و من نظریم را بگویم.
مروان، بزرگان دو طائفه بنی هاشم و بنی امیه را دعوت کرد و همه آن ها در یک مجلسی اجتماع نمودند،
امام حسن علیه السلام نیز حاضر شد.
مروان برخاست و پس از حمد و ثنا چنین گفت:
امیرمومنان معاویه، به من فرمان داده تا زینب دختر عبدالله بن جعفر را برای یزید بن معاویه خواستگاری کنم به این ترتیب که:
1. هر قدر پدرش خواست مهریه تعیین کند، می پذیرم.
2. هر مبلغی که پدرش بدهکار باشد، بدهی هایش را ادا می کنیم.
3. این وصلت موجب صلح بین دو طائفه بنی امیه و بنی هاشم خواهد شد.
4. یزید بن معاویه همتایی است که نظیر ندارد، به جانم سوگند حسرت و افتخار شما به یزید، بیشتر از حسرت و افتخار یزید به شما است.
5. یزید کسی است که به برکت چهره او از ابرها طلب باران می شود.
آن گاه سکوت کرده و در کناری نشست.
در این هنگام امام حسن علیه السلام لب به سخن گشوده و بعد از حمد و ستایش پروردگار فرمود:
1. اما در مورد مهریه، ما از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد مهریه دختران و بستگان خویش تجاوز نمی کنیم.
2. در مورد قرض های پدرش، چه موقع زن های ما قرض های پدرانشان را پرداخته اند که این هم یکی از آن ها باشد.
3. در مورد صلح دو طایفه، دشمنی ما با شما برای خداست و در راه اوست. بنابراین برای دنیا با شما صلح نمی کنیم؛
4. در مورد اینکه افتحار ما به وجود یزید، بیشتر از افتخار یزید به ما است، اگر مقام خلافت بالاتر از مقام نبوت است. ما باید بر یزید افتخار کنیم ولی اگر مقام نبوت بالاتر از مقام خلافت است، او باید به وجود ما افتخار کند.
5. اما اینکه گفتی به برکت چهره یزید، از ابرها باران طلبیده می شود، چنین چیزی درست نیست مگر در مورد محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله.
حضرت در ادامه افزود: نظر ما این شده است که دختر عبدالله را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر درآوریم، و من هم اکنون او را همسر قاسم قرار دادم و مهریه اش را زمین مزروعی خود که در مدینه دارم تعیین نمودم و همان زمین زراعتی زندگی آن ها را نیز تامین می کند و دیگر نیازی به دیگران نیست.
مروان مایوس شده و ماجرا را برای معاویه نوشت،
معاویه گفت: ما از آن ها خواستگاری کردیم. جواب منفی به ما دادند، اما اگر آن ها از ما خواستگاری کنند، جواب مثبت خواهیم داد
📚بحارالانوار، ج 44، ص 119 و 120
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
💠#داستان
👈 فائده گذشت
ابن عبّاس ضمن حدیثی حکایت کند:
روزی جمعی از بنی امیه در محلّی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت.
و امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه عدّه ای از بنی هاشم از آن محلّ عبور می کردند،
مرد شامی به دوستان خود گفت: این ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می کنند؟!
گفتند: او حسن، پسر علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می باشند.
مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علی هستی؟!
حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلی.
مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟
حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟!
مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی و دین نداری.
در این لحظه، یکی از همراهان حضرت سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش بر زمین ساخت.
امام حسن علیه السلام فورا عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.
پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگی و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.
بعضی از اصحاب به حضرت مجتبی علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتی در حقّ او شود.
حضرت فرمود: من ناموس و آبروی خود و دوستانم را با مال دنیا خریداری کردم.
همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامی رفت، به طور مکرّر از او می شنیدند که می گفت: روی زمین کسی بهتر و محبوب تر از حسن بن علی علیهما السلام وجود ندارد.
ترجمة الامام الحسن عليه السلام : ص 149، به نقل از طبقات ابن سعد.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی
بابا که حوصله بازی نداشت یک تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد و گفت: فرض کن این پازله، درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا با تعجب پرسید: تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟
بچه گفت: آدم های پشت روزنامه رو درست کردم دنیا خودش درست شد
آدم های دنیا که درست بشن دنیا هم درست میشه
#داستان
🌴 حضرت آدم نشسته بود ، شش نفر آمدند ، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.
🌴به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟»
گفت: عقل
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: مغز
🌴از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: مهر
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: دل
🌴از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: ((حیا))💥
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: چشم
🌴سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
جواب داد: تکبر
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: مغز
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
🌴از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: حسد
محلش را پرسید.
گفت: دل
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
🌴از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: طمع
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: چشم
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»