eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈 فائده گذشت ابن عبّاس ضمن حدیثی حکایت کند: روزی جمعی از بنی امیه در محلّی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت. و امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه عدّه ای از بنی هاشم از آن محلّ عبور می کردند، مرد شامی به دوستان خود گفت: این ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می کنند؟! گفتند: او حسن، پسر علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می باشند. مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علی هستی؟! حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلی. مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟ حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟! مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی و دین نداری. در این لحظه، یکی از همراهان حضرت سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش بر زمین ساخت. امام حسن علیه السلام فورا عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم. پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگی و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود. بعضی از اصحاب به حضرت مجتبی علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتی در حقّ او شود. حضرت فرمود: من ناموس و آبروی خود و دوستانم را با مال دنیا خریداری کردم. همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامی رفت، به طور مکرّر از او می شنیدند که می گفت: روی زمین کسی بهتر و محبوب تر از حسن بن علی علیهما السلام وجود ندارد. ترجمة الامام الحسن عليه السلام : ص 149، به نقل از طبقات ابن سعد. کانال و حال خوش🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی بابا که حوصله بازی نداشت یک تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد و گفت: فرض کن این پازله، درستش کن! چند دقیقه بعد بچه درستش کرد بابا با تعجب پرسید: تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟ بچه گفت: آدم های پشت روزنامه رو درست کردم دنیا خودش درست شد آدم های دنیا که درست بشن دنیا هم درست میشه
🌴 حضرت آدم نشسته بود ، شش نفر آمدند ، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ. 🌴به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟» گفت: عقل پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: مغز 🌴از دومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: مهر پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: دل 🌴از سومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: ((حیا))💥 پرسید: «جایت کجاست؟» گفت: چشم 🌴سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟» جواب داد: تکبر پرسید: «محلت کجاست؟» گفت: مغز گفت: «با عقل یک جایید؟» گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.» 🌴از دومی پرسید: «تو کیستی؟» جواب داد: حسد محلش را پرسید. گفت: دل پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟» گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.» 🌴از سومی پرسید: «کیستی؟» گفت: طمع پرسید: «مرکزت کجاست؟» گفت: چشم گفت: «با حیا یک جا هستید؟» گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈معجزه امید. زنی که صاحب فرزند نمی‌شد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه... پیامبر دعا میکند ، وحی می‌رسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و می‌رود. سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌کند و می‌رود. سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند. با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟ او که بدون فرزندخلق شده بود!؟ وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر می‌کند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود... ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد. ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا... ─┅─═इई 🌺🌼🌼🌺ईइ═─┅─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅مرد خوش اشتها 🔹روزی مردی در مسجدی خدمت یکی از بزرگان رسید و گفت : من زن میخوام. آن بزرگ رو کرد به زنهایی که پشت پرده بودند و گفت: کی دوست داره زن این مرد بشه؟ یک زن گفت : من حاضرم زنش بشوم و یک باغ هم دارم میدهم بهش. زن دوم گفت : من زنش میشوم و یک اسب دارم اون را هم هدیه میدم بهش. زن سوم گفت : من زنش میشوم و یک گاو دارم هدیه میدم بهش. آن بزرگ رو کرد به آن مرد و گفت : کدامش را میخواهی؟ مرد گفت : اگه اجازه دهید سوار اسب شوم، افسار گاو را بگیرم و برم توی باغم. 🤣😂 @hal_khosh
آخرین باری که یه نفر از من اجازه گرفت یک ماه پیش بود. کنار خیابون تکیه داده بودم به ماشین صاحبش اومد گفت: مهندس، اجازه میدین ما بریم ؟ 😐😂 @hal_khosh