آزادی ِ ممنوع
پارت دوم
دو سال پیش بود که با کلی تلاش و پیگیری توانستم اپلای دانشگاه سوربون
را دریافت کنم.چمدان را بستم .
مادر با همان نگرانی های مخصوص به خودش، ایستاده ، به در تکیه داده بود و پدر کنار پنجره داشت سیگار میکشید .
از همان سیگار هایی که هر بار میگفت آخرین شان است .
در فرودگاه خداحافظی تلخی داشتیم ، هیچ کدام موافق رفتنم نبودند .
هواپیمای ایر فرانس که بر زمین نشست خبر نداشتم این سرزمین غریب ِ بیگانه ، چه خوابهایی برایم دیده است .
آن روز ها پاریس عروس شهرها
برایم مثل کارت پستالی زنده بود.
خیابان های سنگفرش ، کافه های دودی ، خیابان عاشقانه ی شانزلیزه و صدای ویولون دوره گردها و باد پاییزی خیابان سن میشل که موهایم را به هم میریخت و چقدر از این آزادی و رهایی لذت میبردم.
فکر میکردم ، دارم به رویاهایم میرسم ولی رویاها، بعضی وقت ها ، آدم را در یک سلول سفید بیدار می کنند .
دانشگاه سوربن با آن طاق های بلندِ گوتیک اش ، برایم مانند معبدی بود که قرار بود آدم جدیدی شوم .
ولی این آدم همان قبلی بود ، اما با پوسته ای جدید.
به محض رسیدن برای گرفتنِ پانسیون به بخش اداری دانشجویان ِخارجی ِ دانشگاه ، اقدام کردم .
با توجه به میزان پولی که برای اقامت داشتم ، میتوانستم پانسیونی در روستای نورماندی بگیرم.
روستای نورماندی دوساعت تا پاریس فاصله داشت .جایی اصیل و بکر بود برای یک دانشجوی ادبیات .
کسی که به دنبال سواحل رویایی و خانه های چوبی میگردد برای الهام گرفتن .
پانسیون متعلق به پیرزن مهربانی به نام مادام راشل بود .
( پایان پارت دوم )
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نقآشِ پـــــــــاییز 🌾🧡😌
#حال_خوب
🕊|@ham_kalam
955.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ی راه قرار نیس
از اولش روشن باشه:))
#استمرار
🕊|@ham_kalam