eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزم این مطلب برات مفیده کلا مطالب کانال کلبه خیلی توی این زمینه ها عالی هستن 🎀☁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هعی🦦
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چاره چیه بلاخره؟! 🦦 برا آینده خودمههه😎 اینجارو ببین 🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع پارت ششم شیفته ی شخصیت او شده بودم. هراز گاهی با دلم خلوت میکردم . در میان هیاهوی میدان شارل دو گل به او می اندیشیدم. انگار مرا با خود می‌برد به ژرف ترین نقاط تاریک و مبهم وجودم. کمکم میکرد خود را بهتر بشناسم و همین طور او را . غیر از خودش که بسیار شخصیت مرموزی بود، کتابش نیز کنجکاوی ام را دو چندان می کرد. سوار قطار نورماندی شدم داخل واگن مادام راشل را دیدم: - من(با تعجب ) : بون‌ژوق مادام چه تصادفی! - مادام راشل (صورتش گل انداخت ) : اوه بون‌ژوق لی لی ! مادام آمده بود از شهر خرید کند . کنارش نشستم . پیرزن مهربانی بود اما از آن مدل های ورّاجش منتظر بود هر کسی را گوشه ای تنها گیر بیندازد تا از زندگی کسالت بارش با شوهرهای متوفی اش ، صحبت کند . دستش را روی دستم گذاشت و گفت « لی‌لی احساس میکنم افسرده ایی؟ می‌دونی این جور مواقع همه به دخترای افسرده ،دوست پسر تجویز میکنن ، نمی‌دونم جواب میده یانه ، ولی می‌دونی دختر جون ،دکتر راشل چی تجویز می‌کنه؟» - با بی حوصلگی پرسیدم: چی؟ - (با ذوق ) گفت : باله - به قد و اندام کشیده ات هم میاد . بیراه نمی‌گفت ، پیشنهاد خوبی بود ، فال بود و تماشا ، زمانم هم پُر میشد و کمتر به طاهر فکر میکردم. به موسسه ی « بالرین دانس دو پقی » رفتم ( رقص باله ی پاریس ) وثبت نام کردم. صبح ها به دانشگاه میرفتم و عصرها به کلاس باله . هرچه بیشتر تلاش می‌کردم که به طاهر فکر نکنم ، کمتر موفق میشدم . در کلاس باله مثل دیوانه ها دور خود می‌چرخیدم. می‌چرخیدم و می‌چرخیدم... تاشاید در این چرخش‌ها ذهنم لحظه‌ای از خیال او رها شود ولی نمیشد. یک هفته ای سعی کردم سراغش را نگیرم ، کلاس های دانشگاه را یکی در میان می‌رفتم، تا با او رودر رو نشوم. حضورمان گویا برای هم سنگین شده بود .هرروز که می‌گذشت علاقه ام به او بیشتر میشد ولی ترس زیاد و غرورم اجازه نمی‌داد کاری انجام دهم. در بلوارهای سبزگون و رویایی دانشگاه سوربن در حال قدم زدن بودم ،ناگهان طاهر را در مقابل خود دیدم : زیبا و سروقامت، موهای خرمایی رنگ مجعدش را ژل زده بود و بوی بی‌نظیر ادکلنش که ترکیب رایحه‌ی چوپ صندل و مرکبات بود ،مشامم را پُر کرد . خیلی به ظاهر و زیبایی اش می‌رسید . کتابش را در دستش ندیدم ،با تاْنه گفتم : چه عجب کتابت دستت نیست! با خجالت دستی به موهایش کشید و گفت: بعله ، مثه اینکه کتابم توجهت رو جلب کرده! با لحنی سنگین گفتم : دیرم شده باید جایی برم.چهره اش وا رفت ، گفت: احساس میکنم ازم ناراحتی. در دلم خوشحال شدم که حداقل ناراحتی ام را متوجه شده ، بقیه دوستانم را می‌دیدم که چگونه اوقات با دوست پسر و یا عشق شان می‌گذرانند ، مدام به کافه و رستوران و تئاتر می‌روند. ولی حتی حرفی عاشقانه هم میان ما رد و بدل نشده بود ، هرچند هر دو دل در گروی هم داشتیم. طاهر - (مکث کرد نگاهش به زمین بود، آرام سرش را بالا آورد ) : منو یادت نمیاد ؟ سه سال پیش ، تهران ، خیابون کریمخان زند؟ اون کتابی که دنبالشی رو تو بهم هدیه دادی... پایان پارت ششم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا