سلاام عشقم هیچ چیزی تضمینی نیس باید راهکاراشو انجام بدی ایشالا با تمرین می تونی
#تند_خوانی
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام❤️
این کانال دوره تند خوانی داره برا اونایی وه میخوان تند خوان بشن.
https://eitaa.com/delvinmoshaver
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۳۰:۵۱
⏰تاریخ: پنجشنبه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درمان عدم تمرکز 🥱🦥
#افزایش_تمرکز
🕊|@ham_kalam
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روباهِ جنگـــــــل 🦊
#عجیب_غریب
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت نهم
رافائل شده بود نُقل زبان دخترهای کلاس.
واقعا هم نُقل بود چراکه حتی نامش هم
مزه ی شیرینی در دهان میداد.
دخترها مستقیم و غیر مستقیم
سعی در جلب توجهش داشتند.
پسر مغرور ِ جذابی بود و همین طور
مهربان . کم کم متوجه شدم نه تنها
دخترهای کلاس ما ،بلکه حواس
خیلی ها را پرت کرده بود .
اوایل در دلم خوشحال بودم که
فقط من سوار بنز ارغوانی رنگش شده ام .
به کاریزمای خود ایمان آوردم ،
اول طاهر و حالا رافائل.
یک روز رافائل پیامی برایم فرستاد : امروز
میخوام بیام دنبالت جایی بریم. ساعت ۱۹
آماده باش.
(از جمله ی دستوری اش خوشم
نیامد , نوشتم ): کجا قراره بریم؟
( رافائل ): ساعت ۱۹ میام
میدانستم اشتباه میکنم ، ولی یک لحظه
دلم خواست مثل بقیه دخترها باشم ، با
خودم گفتم : مگه چه ایرادی داره ؟بذار یه
کم خوش بگذرونم.
در راه(با لحنی دخترانه) از او پرسیدم :
کجا داریم میریم رافائل؟
(باکلافگی و عصبانیت گفت): میخوام
کلویی تو رو ببینه
نیازی به توضیح بیشتر نبود ،همه چیز را
فهمیده بودم ،میخواست مرا به دوست
دختر قبلی اش نشان دهد.
از خودم بدم آمد . به خودم گفتم: حقته
لیلی ! این خفت و حقارت حقته، وقتی
میخوای مثه بقیه باشی مثه بقیه خوش
بگذرونی ...
اون عزت نفسی که با خودت از ایران
آوردی ، چی شد؟
احساس تهوع کردم ،به
رافائل گفتم: بزن کنار .
کنار خیابان سن میشل
بالا آوردم ، تمام ِ لیلی را بالا آوردم .
با آن حال وحشتناک و انزجاری که از خود
پیدا کرده بودم ، صدای کشیده شدن
لاستیک بنز ارغوانی روی آسفالت خیابان
که به سرعت از من دور میشد ، به هوشم
آورد .
با سر و لباسی که بوی استفراغ گرفته بود
پیاده و گریان به سمت ایستگاه قطار
رفتم.
کسی به من توجهی نمیکرد ، فرهنگ بی
تفاوت پاریس حالم را بدتر کرد. دلم توجه
میخواست ، مهربانی ، آغوش گرم مادرم
را .
اگر در ایران بودم چند نفری دورم جمع
میشدند ، همدلی میکردند
در طول راه از شیشه ی قطار جادهی سبز و
ساحلی پاریس تا نورماندی و دهکده ها و
خانه های با معماری روستیک را میدیدم
خانه های چوبی ، سقف های شیبدار
گلدانهای شمعدانی، درشکه ها و اسبها ...
همه ی اینها زمانی برایم منبع الهام بودند
مسیر هرروزه دو ساعت رفت و دوساعت
برگشت برایم سفری به دنیاهایی ناشناخته
بود
ولی انگار همه ی آن زیبایی تبدیل شده بود
به تکه های متعفن استفراغ که روی
لباسم خشکیده شده بود .
به سراغ گوشی ام رفتم ، پیامهای طاهر را
از اول خواندم ، آخرین پیامم را هنوز
جواب نداده بود : دنبال چی میگردی...؟
این سوال را از خودم پرسیدم ، من به
دنبال چه میگشتم که نه در آن لیلی که
بالایش آوردم پیدا میشد ، نه در بودن با
رافائل، نه در پاریس با این همه زیبایی
وصف ناشدنی اش؟؟
اصلا برای چه به این جا آمدم ؟
برای احساس خوشبختی کردن؟
برای متفاوت بودن ؟
برای کمی آزادی بیشتر ؟
برای آنکه به آرزوهایم برسم ؟
در حالی که فین فین میکردم برای طاهر فرستادم: میشه تا نیم ساعت دیگه ببینمت؟ همون کافه سارتر. کتابت رو هم بیار
دوباره همان مسیر را برگشتم ، به کافه رسیدم طاهر قبل از من آنجا بود روی همان صندلی چوبی ، به همراه کتابش
مقابلش نشستم ، بوی تند استفراغ میدادم ، اصلا فراموش کرده بودم حتی به پانسیون بروم و لباسم را عوض کنم ، معذب شدم ، ولی طاهر مانند همیشه بود ، فقط من برایش مهم بودم نه لباس و ظاهرم .
قبل از هرچیزی بی مقدمه و با حالتی حق به جانب پرسیدم:
میشه بگی این چه کتابیه که همیشه با خودت میاریش؟
(بی هیچ درنگی گفت): قرآن
جا خورده بودم ، انتظارش را نداشتم ، فکر نمیکردم پسری در قلب پاریس با خود قرآن داشته باشد .
دهانم خشک شد . چرا امروز اینقدر اتفاقات عجیب برایم میافتاد ؟
به صدای قهوه که با فشار از دستگاه، داخل فنجان ریخته میشد گوش میدادم و نگاهم خیره شده بود به گلدان فیکوس روی پیشخوان .
بی حس و رخوت سنگینی در وجودم حس کردم .
آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم: چرا قبلاً نگفته بودی؟
و طاهر خیلی عادی گفت: خب هیچ وقت راجع به کتابم نپرسیدی.
نفس عمیقی کشیدم تا ریه هایم از اکسیژن پر شود ولی در آن کافه ی تنگ و کوچک هوای چندان تمیزی وجود نداشت .
حالا میتوانستم به او تکیه کنم.
انگار باور عمیقی نسبت به طاهر پیدا کرده بودم.
باوری نه از جنس کلمه و یا حس علاقه ، فقط میدانستم که به کمک او میتوانم لیلی جدیدی بسازم و بفهمم که در زندگی باید به دنبال چه بگردم.
ازش پرسیدم : چرا بهم گفتی این کتاب رو من بهت هدیه دادم؟
سرش را زیر انداخت و با لبخند محو و کجی گفت :
اینو سه سال پیش توی اون کتابفروشی قدیمی توی کریمخان ، همون که روی همه ی کتاباش خاک نشسته بود ، لیلی برام خرید و بهم هدیه داد.
(در حالی که داشت این را میگفت ، دستانش میلرزید و چهره اش داشت منقلب و برافروخته میشد ...)
(پایان پارت نهم)