eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام عشقم هیچ چیزی تضمینی نیس باید راهکاراشو انجام بدی ایشالا با تمرین می تونی
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | متن پیام: سلام❤️ این کانال دوره تند خوانی داره برا اونایی وه میخوان تند خوان بشن. https://eitaa.com/delvinmoshaver ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۲۰:۳۰:۵۱ ⏰تاریخ: پنجشنبه شهریور ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
آزادی ِ ممنوع پارت نهم رافائل شده بود نُقل زبان دخترهای کلاس. واقعا هم نُقل بود چراکه حتی نامش هم مزه ی شیرینی در دهان می‌داد. دخترها مستقیم و غیر مستقیم سعی در جلب توجهش داشتند. پسر مغرور ِ جذابی بود و همین طور مهربان . کم کم متوجه شدم نه تنها دخترهای کلاس ما ،بلکه حواس خیلی ها را پرت کرده بود . اوایل در دلم خوشحال بودم که فقط من سوار بنز ارغوانی رنگش شده ام . به کاریزمای خود ایمان آوردم ، اول طاهر و حالا رافائل. یک روز رافائل پیامی برایم فرستاد : امروز می‌خوام بیام دنبالت جایی بریم. ساعت ۱۹ آماده باش. (از جمله ی دستوری اش خوشم نیامد , نوشتم ): کجا قراره بریم؟ ( رافائل ): ساعت ۱۹ میام می‌دانستم اشتباه میکنم ، ولی یک لحظه دلم خواست مثل بقیه دخترها باشم ، با خودم گفتم : مگه چه ایرادی داره ؟بذار یه کم خوش بگذرونم. در راه(با لحنی دخترانه) از او پرسیدم : کجا داریم میریم رافائل؟ (باکلافگی و عصبانیت گفت): می‌خوام کلویی تو رو ببینه نیازی به توضیح بیشتر نبود ،همه چیز را فهمیده بودم ،میخواست مرا به دوست دختر قبلی اش نشان دهد. از خودم بدم آمد . به خودم گفتم: حقته لیلی ! این خفت و حقارت حقته، وقتی میخوای مثه بقیه باشی مثه بقیه خوش بگذرونی ... اون عزت نفسی که با خودت از ایران آوردی ، چی شد؟ احساس تهوع کردم ،به رافائل گفتم: بزن کنار . کنار خیابان سن میشل بالا آوردم ، تمام ِ لیلی را بالا آوردم . با آن حال وحشتناک و انزجاری که از خود پیدا کرده بودم ، صدای کشیده شدن لاستیک بنز ارغوانی روی آسفالت خیابان که به سرعت از من دور میشد ، به هوشم آورد . با سر و لباسی که بوی استفراغ گرفته بود پیاده و گریان به سمت ایستگاه قطار رفتم. کسی به من توجهی نمی‌کرد ، فرهنگ بی تفاوت پاریس حالم را بدتر کرد. دلم توجه میخواست ، مهربانی ، آغوش گرم مادرم را . اگر در ایران بودم چند نفری دورم جمع می‌شدند ، همدلی میکردند در طول راه از شیشه ی قطار جاده‌ی سبز و ساحلی پاریس تا نورماندی و دهکده ها و خانه های با معماری روستیک را می‌دیدم خانه های چوبی ، سقف های شیبدار گلدانهای شمعدانی، درشکه ها و اسبها ... همه ی اینها زمانی برایم منبع الهام بودند مسیر هرروزه دو ساعت رفت و دوساعت برگشت برایم سفری به دنیاهایی ناشناخته بود ولی انگار همه ی آن زیبایی تبدیل شده بود به تکه های متعفن استفراغ که روی لباسم خشکیده شده بود . به سراغ گوشی ام رفتم ، پیامهای طاهر را از اول خواندم ، آخرین پیامم را هنوز جواب نداده بود : دنبال چی میگردی...؟ این سوال را از خودم پرسیدم ، من به دنبال چه می‌گشتم که نه در آن لیلی که بالایش آوردم پیدا میشد ، نه در بودن با رافائل، نه در پاریس با این همه زیبایی وصف ناشدنی اش؟؟ اصلا برای چه به این جا آمدم ؟ برای احساس خوشبختی کردن؟ برای متفاوت بودن ؟ برای کمی آزادی بیشتر ؟ برای آنکه به آرزوهایم برسم ؟ در حالی که فین فین میکردم برای طاهر فرستادم: میشه تا نیم ساعت دیگه ببینمت؟ همون کافه سارتر. کتابت رو هم بیار دوباره همان مسیر را برگشتم ، به کافه رسیدم طاهر قبل از من آنجا بود روی همان صندلی چوبی ، به همراه کتابش مقابلش نشستم ، بوی تند استفراغ میدادم ، اصلا فراموش کرده بودم حتی به پانسیون بروم و لباسم را عوض کنم ، معذب شدم ، ولی طاهر مانند همیشه بود ، فقط من برایش مهم بودم نه لباس و ظاهرم . قبل از هرچیزی بی مقدمه و با حالتی حق به جانب پرسیدم: میشه بگی این چه کتابیه که همیشه با خودت میاریش؟ (بی هیچ درنگی گفت): قرآن جا خورده بودم ، انتظارش را نداشتم ، فکر نمی‌کردم پسری در قلب پاریس با خود قرآن داشته باشد . دهانم خشک شد . چرا امروز اینقدر اتفاقات عجیب برایم می‌افتاد ؟ به صدای قهوه که با فشار از دستگاه، داخل فنجان ریخته می‌شد گوش میدادم و نگاهم خیره شده بود به گلدان فیکوس روی پیشخوان . بی حس و رخوت سنگینی در وجودم حس کردم . آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم: چرا قبلاً نگفته بودی؟ و طاهر خیلی عادی گفت: خب هیچ وقت راجع به کتابم نپرسیدی. نفس عمیقی کشیدم تا ریه هایم از اکسیژن پر شود ولی در آن کافه ی تنگ و کوچک هوای چندان تمیزی وجود نداشت . حالا می‌توانستم به او تکیه کنم. انگار باور عمیقی نسبت به طاهر پیدا کرده بودم. باوری نه از جنس کلمه و یا حس علاقه ، فقط می‌دانستم که به کمک او میتوانم لیلی جدیدی بسازم و بفهمم که در زندگی باید به دنبال چه بگردم. ازش پرسیدم : چرا بهم گفتی این کتاب رو من بهت هدیه دادم؟ سرش را زیر انداخت و با لبخند محو و کجی گفت : اینو سه سال پیش توی اون کتابفروشی قدیمی توی کریمخان ، همون که روی همه ی کتاباش خاک نشسته بود ، لیلی برام خرید و بهم هدیه داد. (در حالی که داشت این را می‌گفت ، دستانش می‌لرزید و چهره اش داشت منقلب و برافروخته میشد ...) (پایان پارت نهم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا