از ذهنم برو بیرون لهنتی 😑🤣
#افکار_منفی
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت سیزدهم
شبیه طاهر شده بودم.
از در پانسیون که بیرون میرفتم حتما
قبلش چک میکردم که قرآن داخل کیفم
باشد . مداد کوچکی لایش گذاشته
بودم برای حاشیه نویسی .
بهترین زمان برای خواندنش شبها قبل از
خواب بود و در مسیر رفت و برگشت از دانشگاه.
دوهفتهای بود طاهر به سراغم نمیآمد
فقط از دور با لبخندی همراه با احترام
به من سلام میکرد.
این کار اورا درک میکردم ،
میخواست به من فرصت بدهد .
او هم مثل شازده کوچولو
به صبر کردن ، عادت کرده بود.
امروز عصر زودتر از همیشه دانشگاه را
ترک کردم سرحال بودم در پوست خودم
نمیگنجیدم میخواستم گوشهای
بنشینم و فقط آن کتاب را بخوانم.
سِحر شده بودم به آن وابسته شده
بودم با من حرف میزد برای من
نوشته شده بود فقط برای من.
انگار او هم به من وابسته شده بود.
به پانسیون رسیدم ،مادام راشل با
چنان ذوقی گفت : بُن کوغَژ ! (خسته
نباشی )لی لی جون ! چه به موقع
رسیدی تازه قهوه دم کردم بفرما
این یکی رایگانه!
با خوشحالی از پشت گردن مادام را بغل
کردم : merci madame
مادام فکرکردبه خاطر قهوه است :
oh la la لی لی فقط این یکی رایگانه ها!!
سرخوشانه خود را روی صندلی مقابلش
انداختم: حالم خیلی خوبه مادام.
میدونی چه حس خوبی میده وقتی یه
چیزی داری که میتونی همش با اون
حالتو خوب کنی؟
مادام قهوه را داخل فنجان ریخت و هل
داد به سمتم: دیدی لیلی! گفتم که
همیشه باله جواب میده
میدانستم حرف از چیزی که به آن
رسیده بودم بی فایده است ،با خنده ای
شیطنت آمیز گفتم: حق با تو بود باله
زندگیم رو عوض کرد .
پیرزن تنها از این که موقعیتی پیدا کرده
بود که بتواند با کسی صحبت کند به
وجد آمده بود و فکر میکرد همه اینها
به قهوه مربوط میشود.
با اشتیاق بیشتری به طرفم خم شد :
من همیشه به دخترایی که اینجا میان
همین توصیه رو میکنم ولی شاید تو
اولین نفری هستی که گوش کردی و
سراغ دوست پسر نرفتی .
پسرا هر چقدر هم که بگن عاشقتن و
چقدر خوب میرقصی و بیا ناهار
مهمون من باش ، آخرش واسه لذت
بردن خودشونه.
فرداش جوری لمست میکنن که معذب
میشی...
او از قضیه رافائل خبرنداشت ولی انگار
داشت سر آن موضوع به من تانه
میزد .
حالم گرفته شد ، بابت قهوه از او تشکر
کردم : مادام دوست دارم بیشتر راجع به
باله باهم حرف بزنیم(تقه ای به فنجان
زدم ) ولی دفعه بعدی پولشو حساب
میکنم.
بعد از حدود دوهفته طاهر را در راهروی
دانشکده دیدم مقابل تابلوی اعلانات
ایستاده بود ، اعلامیه نمایشنامه ای را
میخواند که در ابعاد A2 به صورت
تصویری و رنگی نصب کرده بودند.
رفتم شانه به شانه اش ایستادم ،هنوز
متوجه حضورم نشده بود ، گفتم : به
نظرم تئاتر جالبیه ، تو میری ببینی؟
خودش را جمع کرد ، صدایش را کمی
صاف کرد، انگار هول شده بود : آهان
بله نمایشنامه در انتظار گودو رو
میگید ، از آثار بِکِت هست ، یعنی
نه ! ،راستش تصویر نمایشنامه منو به
فکر فرو برد
خواستم قیافه روشنفکر ها را به خود
بگیرم: آره نمایش پوچ و اَبزودیه، از اول
تا آخر دو تامردمعلوم نیست منتظر
چی وایسادن! پایانشم بازه ! اونی که
منتظرشن هیچ وقت نمیاد
تصویری که طاهر به آن مینگریست دو
مرد با قیافههایی شبیه به چارلی
چاپلین کنار درختی ایستاده بودند
طاهر شروع کرد به حرکت کردن و حرف
زدن، انگار از من نیز انتظار داشت دنبال
او بروم : میدونی لیلی مفهوم انتظار
گاهی میتونه با معناترین موضوع بشه
و بعضی وقتا تبدیل بشه به بی
ارزشترین و پوچترین مسئله.
در دلم گفتم: وای طاهر از یه تصویر هم
فلسفه میبافی؟
با اشاره ی دست مرا هدایت کرد به
سمت کافه سیار دانشکده که کنار
حوض بزرگ محوطه زیر سایه چنار
صد ساله، بساط میکردند .
من نیز مسیر او را دنبال میکردم.
به فروشنده گفت : دوتا شیر قهوه و
دو تا تارت سیب کاراملی
با خوشحالی گفتم: وای چقدر به موقع !
دیگه داشتم ضعف میکردم ولی مال
خودمو حساب میکنم .
بی توجه به اینکه من چه گفتهام حدود
۲۵ یورو به فروشنده داد باشیر قهوه ها
به طرفم آمد ،معلوم بود ذهنش به شدت درگیر حرفهایی ست که میگوید:
لیلی گاهی خدا سالها منتظر کسی
میمونه تا به سمتش بیاد ، از منتظر
موندن خسته نمیشه ولی اون آدم
هیچگاه نمیره سمت خدا
انگار میخواستم از ان آدم مجهول الهویه
طرفداری کنم گفتم:
خب اون آدمی که اصلا نمیدونه خدا
منتظرشه ، تقصیرش چیه؟ اون که
مقصر نیست!
با آرامش گفت : قصور اون اینه که به
نشونه ها توجه نکرده، خدا سر راه همه
ی آدما نشونه میذاره، کافیه یه کم
خلوت کنن تا بتونن ببینن
خواستم شیر قهوه را بخورم که داغی آن
لبم را سوزاند .
کمی من من کرد و دو تا برگه از جیبش
در آورد : دوتا بلیط موزه لوور گرفتم ،
آممم ...وقتشو داری بیای؟
پایان پارت سیزدهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقتا یه بیسکوییتم که... 🍪🫠
#انگیزشی
🕊|@ham_kalam
منو میشناسی؟!! 😄
#جالب_طور
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت چهاردهم
دوباره پاریس شده بود همان کارت
پستال زیبای اروپایی ولی این بار خود
را غرق در آن نمیدیدم بلکه همچون
قایقی بادبانی بودم که بر همه چیز سوار
و مسلط است.
با طاهر به وسیله یمترو خودمان را تا
ایستگاه موزه لوور رساندیم. بعد از آنکه
بناهایی قدیمی از پاریس را رد کردیم
ناگهان به هرم شیشهای عظیمی
رسیدیم. بنای بیرونی موزه بسیار
باشکوه بود. از ملل مختلف اثار تاریخی
ویژهای در آنجا نگهداری میشد. دوست
داشتم بخش ایران را از نزدیک ببینم.
موزه لوور دنیایی متفاوت بود شبیه
آلیس شده بودم در سرزمین عجایب
همه چیز دیدنی و بهت اور
بود،تندیسهای بزرگ یونان و مصر
مجسمه بزرگ ناپلئون که بر روی اسبش
نشسته،پنجرههای شیشهای قوسی شکل
و سقفهای شیبدار بلند،
همه اینها آدم را جادو میکرد
با طاهر از پله برقی پایین آمدیم کنار
دربزرگی نوشته شده بود: «ایران»
در آن راهرو ویترینهای پشت سر هم
آثار باستانی ایران را نشان میدادند از
دوره هخامنشی،سرستونهای عظیمی
مال آن دوران که معلوم نبود چگونه
اینها را از ایران به اینجا آوردند ،
کتیبههای سنگی با خط میخی ، قطعه
سنگی از پلکان آپادانا در تخت جمشید
اینجا نگهداری میشد روی آن تصویر
زنی را دیدم با لباس چین داری بلند و
پارچهای که روی سر و بخشی از صورت
او کشیده شده بود.
نقش حکاکی شده زن را دیدم به طاهر
گفتم: به نظرت این زن اون زمان چه
حسی داشته از اینکه تصویرش داره
واسه تاریخ حک میشه ؟ فکر میکرده
که تا به الان ادمهایی مثل ما بیان و
راجع بهش حرف بزنن ؟
طاهر حرفم را قطع کرد و گفت: منم
راستشو بخوای خیلی وقتها به این
فکر میکنم که یه سفر توی زمان برم خیلی دوست داشتم ببینم اون امپراتوری
بزرگی که همه ازش صحبت میکنن واقعاً چطوری بوده ؟
و در ادامه گفت: این تصویر به زن
اشرافزاده است، از لباس و جایگاهی که
داخل تصویر داره میشه فهمید.
در مسیر برگشت داخل مترو ، بین من
و طاهر سکوت پرمعنایی حاکم بود ،
چیزهایی دیده بودیم که به زبان
آوردنش و در قالب کلمات محدود
کردنش ، جفای به آن بود.
عظمتی را دیدیم که فروریخته بود ،
ناپلئون و کوروشی که جز مجسمه ای
از آنها باقی نمانده بود
شکوهی که جز چندین تکه سنگ
و آهن از آنها نمانده بود.
پرسشگرانه و با حالتی ناامیدی به طاهر
گفتم: آدم بعد از دیدن این همه
عظمتی که دیگه نفس نمیکشه به
پوچی میرسه!
طاهر حرفم را شنید ولی انگار او نیز به
فکر کردن نیاز داشت،مترو به تونل
رسید یکدفعه همه چیز تاریک شد ،
انگار در حفره ای بی انتها و تاریک گم
شده باشم ، این همان پوچی بود...
در چشم بر هم زدنی به روشنایی
رسیدیم ، طاهر گفت:
اتفاقا به نظر من اونا نمردن
روحشون در تک تک این سنگها جاریه..
.
مکثی کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت :
اونا با ما حرف میزنن ، این آثاری که از
دورانهای گذشته باقی موندن انگار از
طرف خدا برگزیده شدن ، مثه پیامبرانی
که انتخاب شده باشن تا راه رو به ما
نشون بدن ، اینها همشون نشونه
هستن.
دیگر حرفی نزدم ، حرفش مرا قانع کرده
بود ، دستم را داخل کیفم بردم و روی
جلد چرمی قرآنم گذاشتم.
بعد طاهر حرفی زد که مرا خیلی به فکر فرو برد .
- لیلی تا حالا شده به این فکر کنی که
انگار چیزی در درونت گم شده؟ انگار یه
تکه از وجودت رو جایی رها کرده باشی
و بهش نیاز داشته باشی ولی دستت
بهش نمیرسه!
سوالش عجیب بود
اما انگار خیلی به دلم نشست
گفتم : اگه منظورت رو درست فهمیده
باشم، آره برام پیش اومده ولی تو چی ؟
گم شده ایی داری؟ میدونی چطور
پیداش کنی؟
- آره وقتی به این فکر میکنم که چی هستم و چی نیستم
چی مال من هست و چی نه!
خیلی چیزا دارم که مال من هستن
و برای نگه داشتنشون باید بجنگم و
خیلی چیزا دارم ولی مال من نیستن
نمیدانم چرا این حرفش مرا به یاد آن
زن اشراف زاده ی هخامنشی انداخت.
به پانسیون رسیدم . داخل اتاق نیمه
روشن کسی صدایم میکرد. مقابل آینه
ایستادم . آن شاهزاده ی هخامنشی را
درون اینه دیدم . میخواست چیزی
بگوید. متوجه حرفش نمیشدم . ولی
اُبهتی را در نگاهش حس میکردم...
پایان پارت چهاردهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam