3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقتا یه بیسکوییتم که... 🍪🫠
#انگیزشی
🕊|@ham_kalam
منو میشناسی؟!! 😄
#جالب_طور
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت چهاردهم
دوباره پاریس شده بود همان کارت
پستال زیبای اروپایی ولی این بار خود
را غرق در آن نمیدیدم بلکه همچون
قایقی بادبانی بودم که بر همه چیز سوار
و مسلط است.
با طاهر به وسیله یمترو خودمان را تا
ایستگاه موزه لوور رساندیم. بعد از آنکه
بناهایی قدیمی از پاریس را رد کردیم
ناگهان به هرم شیشهای عظیمی
رسیدیم. بنای بیرونی موزه بسیار
باشکوه بود. از ملل مختلف اثار تاریخی
ویژهای در آنجا نگهداری میشد. دوست
داشتم بخش ایران را از نزدیک ببینم.
موزه لوور دنیایی متفاوت بود شبیه
آلیس شده بودم در سرزمین عجایب
همه چیز دیدنی و بهت اور
بود،تندیسهای بزرگ یونان و مصر
مجسمه بزرگ ناپلئون که بر روی اسبش
نشسته،پنجرههای شیشهای قوسی شکل
و سقفهای شیبدار بلند،
همه اینها آدم را جادو میکرد
با طاهر از پله برقی پایین آمدیم کنار
دربزرگی نوشته شده بود: «ایران»
در آن راهرو ویترینهای پشت سر هم
آثار باستانی ایران را نشان میدادند از
دوره هخامنشی،سرستونهای عظیمی
مال آن دوران که معلوم نبود چگونه
اینها را از ایران به اینجا آوردند ،
کتیبههای سنگی با خط میخی ، قطعه
سنگی از پلکان آپادانا در تخت جمشید
اینجا نگهداری میشد روی آن تصویر
زنی را دیدم با لباس چین داری بلند و
پارچهای که روی سر و بخشی از صورت
او کشیده شده بود.
نقش حکاکی شده زن را دیدم به طاهر
گفتم: به نظرت این زن اون زمان چه
حسی داشته از اینکه تصویرش داره
واسه تاریخ حک میشه ؟ فکر میکرده
که تا به الان ادمهایی مثل ما بیان و
راجع بهش حرف بزنن ؟
طاهر حرفم را قطع کرد و گفت: منم
راستشو بخوای خیلی وقتها به این
فکر میکنم که یه سفر توی زمان برم خیلی دوست داشتم ببینم اون امپراتوری
بزرگی که همه ازش صحبت میکنن واقعاً چطوری بوده ؟
و در ادامه گفت: این تصویر به زن
اشرافزاده است، از لباس و جایگاهی که
داخل تصویر داره میشه فهمید.
در مسیر برگشت داخل مترو ، بین من
و طاهر سکوت پرمعنایی حاکم بود ،
چیزهایی دیده بودیم که به زبان
آوردنش و در قالب کلمات محدود
کردنش ، جفای به آن بود.
عظمتی را دیدیم که فروریخته بود ،
ناپلئون و کوروشی که جز مجسمه ای
از آنها باقی نمانده بود
شکوهی که جز چندین تکه سنگ
و آهن از آنها نمانده بود.
پرسشگرانه و با حالتی ناامیدی به طاهر
گفتم: آدم بعد از دیدن این همه
عظمتی که دیگه نفس نمیکشه به
پوچی میرسه!
طاهر حرفم را شنید ولی انگار او نیز به
فکر کردن نیاز داشت،مترو به تونل
رسید یکدفعه همه چیز تاریک شد ،
انگار در حفره ای بی انتها و تاریک گم
شده باشم ، این همان پوچی بود...
در چشم بر هم زدنی به روشنایی
رسیدیم ، طاهر گفت:
اتفاقا به نظر من اونا نمردن
روحشون در تک تک این سنگها جاریه..
.
مکثی کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت :
اونا با ما حرف میزنن ، این آثاری که از
دورانهای گذشته باقی موندن انگار از
طرف خدا برگزیده شدن ، مثه پیامبرانی
که انتخاب شده باشن تا راه رو به ما
نشون بدن ، اینها همشون نشونه
هستن.
دیگر حرفی نزدم ، حرفش مرا قانع کرده
بود ، دستم را داخل کیفم بردم و روی
جلد چرمی قرآنم گذاشتم.
بعد طاهر حرفی زد که مرا خیلی به فکر فرو برد .
- لیلی تا حالا شده به این فکر کنی که
انگار چیزی در درونت گم شده؟ انگار یه
تکه از وجودت رو جایی رها کرده باشی
و بهش نیاز داشته باشی ولی دستت
بهش نمیرسه!
سوالش عجیب بود
اما انگار خیلی به دلم نشست
گفتم : اگه منظورت رو درست فهمیده
باشم، آره برام پیش اومده ولی تو چی ؟
گم شده ایی داری؟ میدونی چطور
پیداش کنی؟
- آره وقتی به این فکر میکنم که چی هستم و چی نیستم
چی مال من هست و چی نه!
خیلی چیزا دارم که مال من هستن
و برای نگه داشتنشون باید بجنگم و
خیلی چیزا دارم ولی مال من نیستن
نمیدانم چرا این حرفش مرا به یاد آن
زن اشراف زاده ی هخامنشی انداخت.
به پانسیون رسیدم . داخل اتاق نیمه
روشن کسی صدایم میکرد. مقابل آینه
ایستادم . آن شاهزاده ی هخامنشی را
درون اینه دیدم . میخواست چیزی
بگوید. متوجه حرفش نمیشدم . ولی
اُبهتی را در نگاهش حس میکردم...
پایان پارت چهاردهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam
ای بابا چرا پَ؟ 🥲
بلهههه برو باهاش آشتی کن و اگه دلخوری داری این طوری در موردش حرف بزن