eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
708 عکس
85 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
ماشینی را که آخرین بار سوارش شده، دیده‌ام... خیابانی که آخرین جای دنیایش بوده... باورم نمی‌شود که توی خیابان قصرالدشت هم بتوان شهید شد. فائضه غفار حدادی گفته؛ محمدمهدی که صدرا هم صدایش می‌زدند وقتی مادرش می‌خواسته برود حج، توی نامه‌ای به مادرش به سفرنامه‌ی او اشاره کرده و حسابی دلش رفته است و «اللّهم ارزقنی حج بیتک الحرام» گفته؛ اینکه یک شهید صفحه‌‌ی اینستای آدم را دنبال می‌کرده حس خوبی دارد؛ از آن طرف پیدا کردن رد نگاه خوب‌های عالم، توی فضای مجازی هم جالب است... تصور می‌کنم که مستقیم شرفیاب شده محضر آقاجان محی‌الدینش...نشسته‌اند در مورد هرزه‌ها و پاکان عالم حرف زده‌اند... بعد یک تمثیل جدید برایش گفته‌اند؛ از همان‌هایی که وقتی می‌شنوی حس می‌کنی چراغی همه‌ی وجودت را روشن کرده‌است. پیکرش جای خوبی آرام گرفته؛ توی صحن...صحن شاهچراغ...به گمانم گنبد و آن پنج دری بزرگ را از اینجا می‌شود‌ دید. 🖋سجادی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
✍نامه شهید محمد مهدی نجابت به مادرش که عازم سفر حج تمتع بوده است : 🇮🇷سلام مادر خواستم زنگ بزنم و وداع کنم اما احتمال دادم گریه امانم ندهد که خواسته هایم را بیان کنم بنابر این خواسته هایم را می‌نویسم باشد که به یادم باشید هیچوقت تا این اندازه مثل امروز آرزوی حج و زیارت بیت الله را نداشته ام اما امروز ناگهان بعد از دیدن سفرنامه ی خانم غفار حدادی در صفحه اینستاگرامش یکدفعه از ته دل گفتم 《و ارزقنی حج بیتک الحرام...》 غیر از عظمت حج و عظمت ثواب و پاداش حاجی، عظمت سرزمینی که مسافر آن هستید، بسیار برایم حسرت برانگیز است. سرزمینی که خداوند زمین را از آنجا گسترانیده سرزمین ابراهیم سرزمینی که خداوند نسخه نهایی رحمتش را در آن نازل کرد. سرزمینی که محل زیست دلالیل خلقت بود. سرزمینی که کلام الله برای اولین بار در آنجا از زبان حضرت مصطفی شنیده شد سرزمینی که در آن دست یدالله بالا رفت و خداوند اورا برای همیشه امیرالمؤمنین خواند خوش به حال کسانی که قدم در مقدس ترین ارض خدا می‌گذارند سفرتان با مدینة النبی آغاز می‌شود شهری که ملجأ اهل بیت بود به مسجدالنبی که رسیدید به نیابت از من اینگونه خدمت رسول‌الله عرض سلام کنید اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ وَأَمِينِكَ وَصَفِيِّكَ وَحَبِيبِكَ وَخِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَحافِظِ سِرِّكَ، وَمُبَلِّغِ رِسالاتِكَ أَفْضَلَ وَأَحْسَنَ وَأَجْمَلَ وَأَكْمَلَ وَأَزْكىٰ وَأَنْمىٰ وَأَطْيَبَ وَأَطْهَرَ وَأَسْنىٰ وَأَكْثَرَ مَا صَلَّيْتَ وَبارَكْتَ وَتَرَحَّمْتَ وَتَحَنَّنْتَ وَسَلَّمْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ وَأَ نْبِيائِكَ وَرُسُلِكَ وَصِفْوَتِكَ وَأَهْلِ الْكَرامَةِ عَلَيْكَ مِنْ خَلْقِكَ خوب زیارت کنید لذت ببرید خوب خوب مسجد النبی در کنار خانه پیامبر و خانه حضرت فاطمه است همان خانه که جبریل امین بر درش می ایستاد همانجا که حدیث کسا در آن بیان شد پس در صحن مسجد النبی برایم عاقبت به خیری طلب کنید، سپس یک حدیث کسا هدیه کنید به سرور زنان عالم،مادرمان فاطمه زهرا خوشا بحالتان که بقیع را زیارت می‌کنید بقیع روضه ی مصوری است از غربت بی انتهای اهل بیت چه میراث گرانبهایی را امام هادی برای شیعیانشان به ارث گذاشته اند جامعه کبیره فکر کنم تنها تسکین دهنده سوز غربت بقیع، خواندن جامعه کبیره است. به نیابت از من جامعه بخوانید و سلام مرا به ولی نعمتانمان برسانید خواستم چند کلامی بنویسم که از طرف من به هرکدام از امامانم بگویید اما بعد از خدا هیچ کس را حاضر تر و ناظر تر از ائمه در زندگیم نیافتم آنها که به بی وفایی همچون منی واقفند اما خدا می‌داند چه جاهایی مرا از لغزش و سقوط در پرتگاه هلاکت نجات داده اند و من حتی متوجه نشده و عین خیالم نیست و کماکان همان رویه بی وفایی و بی توجهی را در پیش گرفته به مسیر خود ادامه می دهم فقط از جانب من عذرخواهی کنید خیلی عذر خواهی کنید ائمه ما آنقدر کریمند که روی مادر را زمین نمی اندازند بحث مادر شد در بقیع مزار خانم ام البنین است بهشان بگویید پسرم به درد نخور است به درد شهادت نمی‌خورد ولی توفیق مادر شهید شدن را به من بدهید همه جای بقیع بوی مادر می دهد در اشک هایی که برای غربت مادرتان میریزید به یاد من باشید و برایم دعای مادرانه کنید اگر توانستید به روضة النبي بروید آنجا به نیابت از من دو رکعت نماز بخوانید که روایت است آنجا قطعه ای از بهشت است. در هوای مدینه خوب تنفس کنید و از تک تک لحظات حضورتان در این شهر ‌که هنوز جای قدم های حضرت رسول در آن است ، شهری که هنوز نخلستان هایی که به دست آقا امیرالمؤمنین کاشته شده ثمر میدهند، شهری که هنوز آثار کرامت امام مجتبی در آن دیده می‌شود، لذت ببرید. انشاالله قبل از محرم شدن و مشرف شدن به مکه بازهم بهتان پيام میدهم زیرا مکه خود داستانی بلند و دراز دارد خلاصه که خیلی خوشبحالتان خدانگهدارتان باشد با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روایت نویسی.docx
حجم: 16.8K
داغ داغ 🔥 خلاصه ای از مطالب خوب و مفیدی که در قالب دو جلسه مجازی درباره ی روایت نویسی توسط سرکار خانم بابایی عزیز مطرح شد🌺 هزینه کلاس و استفاده از مطالب خوبش صلواتی برای سلامتی و ظهور امام زمان جانمان💐 حالا دیگه وقتش هست که بشینید روایت هایی از جنگ رمضان و حضور در خیابان برامون بنویسید. روایت‌ها رو برای ادمین کانال حماسه نگاران بفرستید تا منتشر بشه. 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
این شبا برنامه طبق روال جلو می‌ره ،نمازظهر و شب تو حسینیه امام حسین (ع) محلمون ( خیابان فعال ) خونده میشه ، شب بعد از نماز سریع میایم خونه و یه افطاری میخوریم ، منتظر پخش دعای توسل از حرم امام رضا جانم می‌شینم ، نگاهم به ساعت هست حواسم هست ساعت قرار حسینیه (۸:۲۰) برا راهپیمایی شبانه محل نگذره (بنظرم پیاده‌روی و رفتن کنار خیابون محله ایستادن ،اثر خاص خودش داره )...... کم کم لباس مشکی عزای امام شهیدمون رو می‌پوشم پرچم ایران رو برمیدارم ،به سمت حسینه میرم ، هر شب مسیر راهپیمایی فرق داره ،سعی میکنن تمام کوچه های محل پوشش داده بشه ، ولی اثر ایستادن کنار چهارراه توی محل ( ابتدای بلوار قائم که محل عبور تعداد زیاد ماشین هست درواقع تقاطع اتصال سه خیابان شلوغ فکوری ،قائم ،فعال ) بنظرم بیشتره ، دیشب اتفاق جالبی افتاد که باعث شد برای بار دوم بنویسم وسط‌های شعار دادن کنار خیابون ، یکدفعه دیدیم، یه تعداد آدم که دارن شعار میدن از محله مسجد صاحب زمان فکوری به سمت ما میان ، سید بزرگواری که جلو دار بود و پیر و جوان که پشت سرش بودن ، از چهار راه رد شدن و اومدن سمت جمعیت ما ، دست دادن و خواستن که همه با هم شعار بدن ، ،سید بزرگوار با صدای بلند الله اکبر گفت و جمعیت با تمام قدرت جواب میدادن ، انگار تلاش آدم ها با صدای بلندشون این هست صداشون به آسمان برسه ... همون لحظه از شادی حضور اهالی مسجد صاحب زمان با خودم گفتم چی بهتر از این که این حضور باعث نزدیک شدن محله ها به هم بشه ، و چه بهتر که به مناسبت های مختلف محله ها مهمون هم بشن و مراسمات رو با هم برگزار کنن ، چه پتانسیل بزرگی میشه اگه همین مساجد و حسینیه ها در طول سال با هم پای کار باشند .... نیم ساعتی گذشت، همین جور که شعار ها داده میشد ،سید بزرگوار دستش رو بالا گرفت و گفت ان شاالله از فردا شب راس ساعت نه ،سر چهار راه به هم میرسیم ....... دستش رو به رسم ادب رو سینه گذاشت و خداحافظی کرد و مردمی که پشت سرش شعار میدان و میرفتن آقا سید مداح محل ما هم گفت برا شعار آخر طنین حیدر حیدر رو بگیم و حرکت کنیم به سمت حسینیه ..... یه سلام ،یه دست دادن ،یه همکاری ،که ان شاالله بشه باب کارهای بزرگ برای محله ها .... به حسینه که رسیدیم از کاروان محل خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ، آخه دستور هست معابر اصلی شهر هم نباید خالی بشه ، پیش به سوی کاروان خودرویی ..... تو مسیر که می‌رفتیم با دیدن عکس های امام شهیدمون ، داغ دل تازه میشد ، انگار این دل نمی‌خواد باور کنه که آقا به آرزوش رسید ، رو به آسمون کردم گفتم خدایا ما که داغ امام رو دیدیم ،میشه از عنایت تو نابودی کامل اسرائیل هم ببینیم .... ✍فاطمه تسلیمی شب چهاردهم با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح بسم الله الرحمن الرحیم هرشب که به موکب می‌رویم دانش آموزم را میبینم با همان ناز دخترانه اش جلویم می ایستد دخترانم مرا خانم معلم صدا نمی‌زنند آنها مرا خاله صدا میزنند،سلام می‌کند واغوشم را باز میکنم خودش را در آغوشم جا می‌دهد،میبوسمش دست روی گونه‌هایش میکشم،خدا روشکر سالم هست،الحمدالله به چهر‌ه‌ی دخترانم که نگاه میکنم به معلم های شجره طیبه فکر میکنم ،همچنین به معلم هایی که دانش اموزانشان نیستند... چه روزهای سختی خواهند داشت زمانی که حضور و غیاب می‌کنند آن لحظه که به کل کلاسشان نگاه می‌کنند و نیمکت های خالی را میبیند... یا مثلاً میخواهد فاطمه را صدا بزند اما اشتباهی ترنم را صدا میزند... زهرا داداری/ اسفند1404 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح با شنیدن صدای انفجار خودش را به کوچه رساند. همه به طرف مدرسه میدویدندوداد می‌زدند" شجره طیبه رو زدند." به خودش که آمد با آنها همراه شده بود. صدای جیغ مادری که در آغوش زنی دیگر بود، حواسش را پرت کرد. بادقت نگاهشان کرد. هرچه او را می‌گرفتند باز به طرف تل آوار شده هجوم میبرد. انگار چیزی زیر این همه آوار جا گذاشته باشد. با دستهایش همه‌ی سنگ‌ها وگچ‌ها را کنار میزد، دخترش را صدا میزد. بین این همه نخاله و سیمان و آجر و تابوک دخترش را گم کرده؟؟ کمی آنطرفتر، صدای پدری که دخترش را صدا میزد و با تمام قدرت ناخاله سیمان ها را جابه میکرد و میگفت: "دختر بابا،عزیز بابا،عشق بابا" پیشانی اش خیس عرق بود،چفیه دور سرش را باز کرد عرق پیشانی اش را گرفت، لرزش دستانش را کنترل میکرد، چشمانش را چندین بار بهم فشرد تا بتواند خوب ببیند، سرفه امانش را بریده بود اما همچنان میگشت. مردها مضطر که می‌شوند به سر آستینشان دخیل میبندند چشمانش را با سر آستینش پاک میکرد و صدا میزد: "رقیه‌ی بابا، عزیزبابا، دختر بابا، عشق بابا..." مردی صدایش زد، علی آقا،بلند شو مرد: حتما بین مجروحین هست گونه‌های قرمزش را پاک کرد و همانطور که صدایش می‌لرزید، گفت:" گشتم نبود بیا بیا تو هم بگرد؛ رقیه روزه هست..." زهرا داداری1404/12/09 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح بسم الله الرحمن الرحیم هرشب که به موکب می‌رویم دانش آموزم را میبینم با همان ناز دخترانه اش جلویم می ایستد دخترانم مرا خانم معلم صدا نمی‌زنند آنها مرا خاله صدا میزنند،سلام می‌کند واغوشم را باز میکنم خودش را در آغوشم جا می‌دهد،میبوسمش دست روی گونه‌هایش میکشم،خدا روشکر سالم هست،الحمدالله به چهر‌ه‌ی دخترانم که نگاه میکنم به معلم های شجره طیبه فکر میکنم‌،‌ همچنین به معلم‌هایی که دانش‌آموزانشان نیستند... چه روزهای سختی خواهند داشت زمانی که حضور و غیاب می‌کنند. آن لحظه که به کل کلاسشان نگاه می‌کنند و نیمکت های خالی را میبیند... یا مثلاً میخواهد فاطمه را صدا بزند اما اشتباهی ترنم را صدا میزند... زهرا داداری/ اسفند1404 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح آزادی با طعم گوشت سوخته شده دختران مدرسه میناب آزادی به طعم درد سینه مادران میناب آزادی با داغ دل مادران ایرانم آزادی به طعم کمر خمیده پدران داغدار آزادی به طعم چشم انتظاری برادری برای هم بازی هرروزش آزادی به طعم تمام آرزوهایی که خاک شد زیر آوارهایی از موشک های اسراییل و آمریکا... و من هنوز مانده‌ام نان از کجا برداشته آید و خورده‌اید که از تکه های زیر آوار مانده دختران وطنتان خوشحالید... وحلال زاده بودن داستانی بس عظیم است... ✍زهرا داداری1404/12/09 قلب میدان با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
باندهایی که برای وطن می خواند صدای مداحی از ماشین آن طرف خیابان می آمد. کاپوت صندوق عقبش را بالا زده بود.سیستم صوتی با باند های بزرگش تمام صندوق را گرفته بود.کیفیت صدا به قدری خوب بود که به گمانم با کیفیت ترین باند را در ماشینش نصب کرده بود.چند پرچم ایران را از شیشه ماشینش آویزان کرده بود.همین چند دقیقه پیش، در میان فرازهای جوشن،خبر انتخاب سومین رهبرمان را داده بودند. از خوشحالی پرچم به دست به کنار خیابان آمده بودیم و شعار می دادیم. مداحی پرشوری که از ماشین پخش می شد همه را به وجد آورده بود و مردم را دور خودش جمع کرده بود.گردن به این طرف و آن طرف می‌کشیدم تا بدانم صاحبِ خوش ذوق این ماشین چه کسی است.دختر جوانی با کاپشن کوتاهی که به تن داشت به ماشین تکیه داده بود.موهایش را به روی شانه هایش رها کرده بود و کلاه کاپشنش را روی سرش انداخته بود.عکس رهبر شهیدمان را به سینه چسبانده بود و با مداحی هم خوانی می کرد. کنارش پسری هم سن و سال خودش ایستاده بود.شلوار گشادی به پا داشت و مثل مد امروزی چند جایش خراش برداشته بود.دود سیگاری که در دستش بود را از میان دهانش بیرون داد.سیگار به تهش که رسید، با گوشه کفش لهش کرد و‌به سمت ماشینش که سیستم روی آن بسته بود رفت و مداحی پر شورتر دیگری را پخش کرد. ✍سمانه تبریزی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
به نام خدا "صحن امام رضا(ع)" داخل صحنش نشسته بودم و نفس تازه میکردم. نمیدانم چه کسی کنارم بود که خطاب قرارش دادم:" اینجا دیگه توی حرم امام رضاییم و در پناه امام رضا". اینها را یکدفعه موقع شستن ظرف یادم آمد. میخواستیم آماده شویم برای رفتن به سر قرارهای شبانه و تجمع‌های خیابانی. امروز از فکرش بیرون‌ نمی آمدم. دیشب شب عجیبی بود. تصادفی نابهنگام همه‌ی معادلاتمان را بی‌محاسبه گذاشت. دیشب را به خاطر تصادف کنار خیابان گذراندیم و از رسیدن به کاروان خودرویی باز ماندیم. اما دقیقا آن سمت خیابان یک مسجد بود. خیلی هم شلوغ بود. زن و مرد کنار خیابان ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند. در این میان ما هم از الله اکبر‌ها و شور‌های حماسی بی‌نصیب نماندیم. تازه از هول و ولای تصادف آرام شده بودیم که پلیس ما را برای تنظیم شکایت‌نامه آن هم آن موقع شب به کلانتری ارجاع داد. مسجد هم دیگر خلوت شده بود و داشتند وسایل را جمع می‌کردند که ما هم راه افتادیم. جلوی کلانتری رسیدیم. ما به انتظار برای رفتن و برگشتن جناب همسر درون ماشین نشسته بودیم که یکی از بچه‌ها گفت: مامان یهو کلانتری رو نزنه." توی دلم گفتم:"راست میگه‌ها". داشتم فکر میکردم که ماشین را روشن کنم و به سمت دیگر خیابان بروم که دیگر به فکر کردن نرسید. فکر کردن همانا و بلند شدن صدای جنگنده همانا. همگی هول کرده بودیم و صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. من همزمان که بچه‌ها را پیاده می‌کردم در دلم به خودم فحش می‌دادم که چرا بچه ها را در خطر انداختم. در آن لحظه حس سرزنشگر وجودم مثل خوره افتاده بود به جانم که چرا سرمایه‌های مملکت را در این موقعیت قرار دادم. سریع از ماشین پیاده شدیم  و دختری به بغل و دست در دست پسرها به سمت دیگر خیابان می‌دویدم. دو تا از نیروهای امنیتی به کمک آمدند. گفتند:"باید سریع از اینجا دور بشید." جنگنده‌ها ول کن نبودند و دائما دور و نزدیک می‌شدند و صدای انفجار می آمد. من داشتم سکته میکردم نه به خاطر خودم که در میان نفس‌نفس زدن‌ها و توسل به ائمه، خدا را به باب‌الحوائج قسم می‌دادم که فقط بچه ها از این ماجرا به سلامت خارج شوند. اینها باید بمانند برای ایرانمان. در این پانزده روز طلاهای زیادی را به دل خاک سپردیم. از جگر گوشه‌های مدرسه میناب تا زیر‌ دو سال‌ها و زیر پنج‌ سال‌ها و زیر هجده‌ ساله‌ها! در این مدت پیش خودم می گفتم:" گنج‌ها و دارایی‌های مملکت اینها هستند و پالایشگاه و بندر و ... در مقابل اینها ناچیز است." همین‌طور که از کلانتری دور می‌شدیم بالاخره پدر بچه‌ها از کلانتری بیرون آمده و به ما رسید و سوار ماشین شدیم. به خانه آمدیم. صدای جنگنده‌ها و بکوب‌بکوبشان تا صبح ادامه داشت ولی شجاعت بچه‌ها آن شب عالی بود. نه اینکه نترسیدند ولی آنها بودند که به من دلداری می‌دادند که نگران نباشم. می‌دانستند که همه نگرانی من از چیست. در این مدت دائما بهشان یادآور می‌شویم شما باید پای کار امام و مملکتتان باشید. شب در میان صدای جنگنده‌ها به خواب رفتیم. آن هم خوابی که گوشزد کرد، همه جای ایران صحن امام رضاست. 🖊زن بیست و چهارم اسفند ماه با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🌷حرف دلی با دخترکان مدرسه شجره‌طیبه🌷 سلام هم‌کلاسیِ دورم. خیلی وقت نیست که با تو آشنا شدم. از همان روزِ اولِ جنگ. از همان روزی که آمریکا و اسرائیل مدرسه‌ات را روی سرت خراب کردند. نمی‌دانم آن‌روز را چطور شروع کرده بودی. حتما صدای خنده‌هایت سالن مدرسه را پر کرده بود. نمی‌دانم آن‌روز چه درس‌هایی داشتی، یا چه تکالیفی را با هزار امید آماده کرده بودی. لابد تو هم برای آینده‌ات، آرزوهای قشنگی داشتی. لابد تو هم به‌ این سوال که در آینده می‌خواهید چه‌کاره شوید بارها و بارها فکر کرده بودی و پاسخ داده بودی. مثل آن دانش‌آموزِ کلاسِ دومی که شغل آینده‌اش را توی کتابش نوشته بود تا بزرگ که شد، موشک بسازد و با آن اسرائیل را نابود کند، تا بچه‌های غزه دیگر نمیرند. از تو چه پنهان، از وقتی تو را شناختم اندازه‌ی آرزوهایم تغییر کرده‌اند. آرزوهایم وسیع شده‌اند. به‌وسعتِ خونِ پاکِ تو. دیگر نمی‌خواهم فقط یک معلم یا یک دکترِ ساده شوم. اصلا دیگر نمی‌خواهم صبر کنم تا بزرگ شوم و به آرزوهایم برسم. همین الان می‌خواهم آرزویم را برآورده کنم. آرزوی خون‌خواهی و انتقامِ تو و دوستانت را... من هم می‌خواهم شبیه تو باشم. می‌خواهم برای کشورم اثربخش باشم. مثلِ تو و خونِ به‌ ناحق ریخته شده‌ات‌. می‌خواهم فریادِ تو باشم. در خیابان‌هایِ بعد از تو که با همیشه فرق دارند. خیابان‌هایی که برای خودش کلاس درس است. بزرگ می‌کند. می‌آموزد. من هم می‌خواهم در این مدرسه به‌یاد تو قدم بردارم و فریاد بزنم؛ برای آزادی و سربلندی کشورم. برای انتقام گرفتن از قاتلانِ بی‌رحمِ تو. با این‌که تو را دیر شناختم؛ اما بدان که خیلی دوستت دارم. می‌خواهم با تو رفیق بمانم. رفیقِ شهید داشتن خیلی به آدم می‌چسبد. حال آدم را خوب می‌کند. می‌خواهم حالم با تو همیشه خوب باشد. رفیق شهیدم، بامن بمان... 🖊صدیقه بذرافشان با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله