Fesliyan Studios Background Musicشلمچه.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
همسفر شلمچه
بعضی خاطرهها عجیب سمجند؛ میروند بهترین کنج ذهنت جا خوش میکنند و اقامت ابدی برای خودشان صادر میکنند. هر بار که از جلوی چشمهای باطنت عبور میکنند یادآور بی رحمانه نبودنها و ندیدنهای تلخ میشوند. در سفرها همراه ما بود؛ مردانه و صبور. وقت پانتیموم بازی کردن هم خوب در جلد نقشش فرو میرفت و هم خوب از پس پرسش ها بر میآمد. مردانه زندگی کردن مردانه رفتن هم میخواهد. من که رسیدم جمعیت زیاد بود. به زحمت خودم و چادرم را از زیر دست و پاها بیرون کشیدم تا بتوانم به او خودم را برسانم. پدرش به آدم هایی که برای بدرقه پسرش آمده بودند گل نرگس هدیه میداد. همان گل سپید رنگ که عطر انتظار داشت. من هم یک گل گرفتم و هم پای او و آن ها شدم تا گلزار شهدا آرامگاه ابدی حسین دهقان برادر مراقب مان در سفرهای سبز راهیان نور؛ هر چند که او دست آخر با پیراهن سرخ از میان مان پر کشید. خاطره اش ابدی شد.
🖋زلیخا بنی ایمان
با صدای نجمه عباسی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شهید رمضان
از وقتی یادم میاد ،حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسم، میگفتن :رمضان ماه میهمانی خداست .
ولی چه رمضانی شد امسال !
ما میزبان خدا شدیم !
مگه نه اینکه میگن :خدا در دلهای شکسته جا داره و چه دلی شکسته تر از دل ایرانی ها در غم رهبر عزیزشهیدشون 🖤
مریم مسرور،خبرنگار شهرستان کنگاور
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
«جهان تولد دوباره ی ایران را به تماشا می نشیند »
همیشه به من میگفتن :اشکت کف دستته !
فیلم میدیدم ،کسی برام درددل میکرد ...فورا گریه م میگرفت
اما وقتی خبر شهادت حضرت آقا رو شنیدم فقط بغض کردم .
از اون بغض ها که میگن خطرناکه و ممکنه طرف سکته کنه !
خانواده برام انواع مداحی ها و روضه خوانی ها رو گرفتن بلکه گریه م بگیره ،اما من همچنان در بهت و حیرت عجیب خودم مونده بودم .
لحظه ی اعلام رهبر سوم انقلاب ،بغضم ترکید !
اونی که از چشمم میریخت ،اشک نبود !سیل بود !
آخه کم اتفاقی که نیفتاده بود !
آقا جانمان دوباره زنده شده بود 🖤 جوان هم شده بود .
و برای من تولد دوباره ی ایران بود
مریم مسرور ،خبرنگار شهرستان کنگاور
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
خدای علی
در روز شهادت علی
این مرد شکست ناپذیر تاریخ
تو شاهدباش
معلمان فرهیخته شیراز
در روزی که پیامک واریز حقوقهای ۱۴میلیونی و ۱۲ میلیونی را دریافت کردند
مسئولیت تاریخی خود را در این کارزار حق و باطل فراموش نکردند.
فراموش نکردند همچون همیشه پیشگام جامعه باشند و به عنوان اولین صنف اجتماعی شیراز با علمدار سوم انقلاب بیعت بستند.
و امروز
با قطره قطره خونم آمدم
بیعت ببندم که تربیت کننده نسلی باشم که شکوه ایران اسلامی را به جهانیان نشان خواهد داد.
انشاءالله
🖊ساجده تقیزاده
https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan
#روزنوشت
#تجمع_بیعت_معلمان_شیرازی
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
کلاسهای درس ما تعطیل شد
تا
تاریخ را از نو بنویسیم!
سوال امتحان خرداد:
در کدام موج وعده صادق ۴ اسرائیل برای همیشه از روی نقشه محو شد؟
🖊ساجده تقیزاده
https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan
#روزنوشت
#تجمع_بیعت_معلمان_شیرازی
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
"خونش ما را وا داشت"
تازه فهمیدم. اینکه چقدر دوستش دارم را میگویم. هر وقت به نبودنش فکر میکردم سریع پیچ فکرم را پِر میدادم که" نه! انشالله عمرش طولانی باد. حالا وقت این فکرها نیست." هیچ وقت فکر نمیکردم نبودنش اینچنین حفرهای در دلم ایجاد کند که همچون چشمه گاهوبیگاه جوشش پیدا کند. این را همان شب که صدای هلهله و شادی همسایههایمان را شنیدم، فهمیدم. همان سحر که با دیدن نوار قرمز اطلاعیه شهادت قائد امت پایین شبکه خبر نفسم بالا نمیآمد. یا سفره سحری که تا ساعت ده صبح پهن بود و کسی نبود که جمعش کند. از چشمانی که از شدت سر درد مجال باز شدن نداشت و در پس اشکهایش فقط تصویر او را میدید. از امید به زندگی و کارهای روزمره که دیگر نداشتم. دیگر بلند شدن فقط برای خواندن نماز بود و فلج شده بودم. به چشمانی که تا پوسترش را میبیند نگاهش خشک میشود. به گوشهایی که تا صدایش را میشنود سراپا جان میشود برای شنیدنش. از دستهایی که هر روز خودش را میرساند به موسسه* برای رنگ زدن کلیشه روی پرچمهای عزایش و اگر نرسد دستش به کار دیگر نمیرود. از پاهایی که هر شب سر قرار با عاشقانش حاضر میشود. خونش ما را وا داشت تا دوست داشتنش را هر شب در هر کوی و برزن جار بزنیم. بله! من تازه فهمیدم که نمیدانستم تا این حد دوستش دارم.
🖊زینب نادرینسب(زن)
*موسسه نشر فرهنگ شهادت
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
"آره، هستم"
حسرتش بر دلمان مانده بود. حسرت روزهای نوجوانی و جوانی که فقط یک جور میگذشت.
_ امروز تبلیغات جلسه داریم میای؟
_آره میام.
_فردا شب هیئت هستی؟
_آره کلاس آخر مهم نیست زود میام.
_ آخر هفته دیدار خانواده شهید داریم، هستی؟
_ آره هستم.
_اونایی که برای زدن نمایشگاه هستن، بگن؟
_من هستم.
_نشریه رو کی میرسونه چاپخونه؟
من می برم.
و....
مسیر زندگی ما منتهی بود به فلکه گاز موسسه نشر فرهنگ شهادت. تلفن همراه نبود ولی پیدا کردنمان هم سخت نبود.
با اینکه همهی حسرتها مجالِ بازتجربه پیدا نمیکنند اما این روزها دوباره داریم تا حدودی آن روزها را باز، تجربه میکنیم.
_امروز میخوایم پرچم بدوزیم رفقا میایید؟
_آره من میام.
_چادر مشکی زیاد رسیده به دستمون کیا با چرخ میان؟
_ ما هستیم.
_کیا فردا میان برای رنگ زدن کلیشهها؟
_من هستم.
_کی میره لولهها رو بگیره؟
_ میگیرم نگران نباش.
_رنگ داریم تموم میکنیم.
_ من میخرم میام.
مدتی بود که هر روز میهمان خانه شهدا نبودیم ولی شهید شدن آقا دوباره هر روز دور هم جمعمان کرد. فهمیدیم که چه آن موقع که مجرد بودیم و چه اکنون با شوهر و بچه و هزاران کار هنوز خون شهید محرک زندگیمان است و ما را پای جهاد میکشاند.
و این میشود زیباترین مکالمه همسنگران:
_ فردا هستی؟
__آره، هستم.
🖊زینب نادرینسب (زن)
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز دوازدهم نبرد آخرالزمانی
دامن کشمیر فون بلندی پوشیده بود. چهارخانههای زرد و طوسی ملایم و برش خوب و منظمش، شیکترش کرده بود.
بلوز موهرش طوسی بود و خطوط طوسی دامن را تکمیل میکرد.
موهایش را مثل اینکه برای عید باستانی تازه به دست خانوم آرایشگر سپرده بود و او هم معلوم بود که نقاش وارد و خوش سلیقهای بوده است.
تمام سرش باز بود و در این روزهای سرد، حتی شالگردن نداشت. با کلیپس کوچکی، آبشار نازکی از موهای لختش را روی دریای موهایش روان کرده بود. چهل ساله به نظر میرسید.
دست چپش را در نیم حلقه دست همسرش که در جیب کاپشن چرمش بود، قفل کرده بود و دست راستش پرچم ایران بود که با شور و حرارت در هوا می چرخاند و حتی یکی از شعارها را از دست نمیداد.
وقتی سرود ملی خواندند هم سلام نظامی داد.
تمام مدت که آنجا ایستاده بودم، به این جمله فکر میکردم که سیاست ما عین دیانت ماست، یعنی چه؟
واقعا کسی که سیاستش تو زرد از آب در بیاید، دینش به عافیت و سلامت خواهد ماند؟
به نظرم نه!
نمونههای قریب و بعید را در ذهنم ردیف میکردم.
داشتم فکر میکردم شاید انتخاب صراط مستقیم در سیاست، نه تنها کمک میکند از دایره دین خارج نشود، بلکه شاید کمک کند تا مرحله به مرحله تمام شئونات دین در زندگیاش جاری شود.
خدا به آنهایی رحم کند که در مسیر سیاست، جاده انحرافی را ترجیح دادهاند و ثانیه به ثانیه بیشتر سرعت میگیرند و دینشان هم به گردویی میماند که مغزش را کِرم خورده!
یاد آن پیرزنی افتادم که سالها پیش بعد از نماز جمعه نصیحتم میکرد مرگ بر آمریکا نگویم و ثواب نمازم را ضایع نکنم.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_دوازدهم
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#یک_عاشقانه_۳۸۷_نفره
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
ما همدیگر را داریم
مثل هربار با دیدن پرچم بیرون زده از ماشین روبرویی، سراپا ذوق میشوم.
_بریم کنارش! بریم پرچم و بگیریم بیرون مارو ببینه.
میخندند. پدرم دنده را عوض میکند و نزدیک تر میشویم
_باز دوباره یه ماشین انقلابی دید.
شیشه را پایین میدهم. عَلَم چوبی و سنگین پرچم را به سختی کف ماشین جا میدهم. به سر نشینان میگویم علامت پیروزی نشان دهند. از کنار ماشین به کندی رد میشویم. پرچم را از شیشه بیرون میدهم. همانطور که به رقص پرچم نگاه میکنم میگویم:
_باید به همدیگه امید بدیم. باید حضورمونو به هم نشون بدیم. همدیگرو متوجه کنیم که تنها نیستیم.
علم را بالاتر میگیرم. آرنجم را به در تکیه میدهم. پرچم را با قدرت بیشتری در باد تکان میدهم.
🖊فاطمه پیروی نژاد
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅بشارت
امشب شب دوازدهم جنگ است. جنگی که به قول مادرم هیچ شباهتی با جنگ هشت ساله ندارد؛ نعمت فراوان است، مردم مشغول زندگیاند و ایران قدرتش را هر روز بیشتر به رخ میکشد.
امشب وقتی توی تجمع داشتم به حرکت پرچم سه رنگمان در بالای پل میدان معلم نگاه میکردم با تمام وجود احساس خوشبختی کردم. دلم میخواست تکتک مردم را در آغوش میگرفتم و میگفتم که چقدر دوستشان دارم، چقدر قدرشان را میدانم.
سالها چه آزادگانی که دوست داشتند تاج عزت، استقلال و سربلندی وطنشان را بر سر بگذارند و ما این شبها داریم زندگیاش میکنیم. شبهایی که همه کاره خود مردماند. خودشان شعار میدهند. خودشان لیدر هستند. خودشان آب و چای میدهند. خودشان به هم لبخند میزنند و خودشان دل هم را گرم میکنند. اصلا گره کور این جنگ برای دشمنانمان همین ما مردم شدهایم. خواهرم میگفت به چهرهها نگاه کن. چقدر همه خوشحالاند!
راست میگفت. منشا این خوشحالی چیست نمیدانم. اما هر چه هست فقط میدانم ایندنیایی نیست. جنس این خوشحالی از جنس بشارتهایی است که بارها در قرآن خواندهایم. وقتی خداوند به مجاهدانِ در جنگ فرمود: "و اخری تحبونها نصر من الله وفتح قریب و بشر المؤمنین" صف۶۱
🖊رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
رادیو حماسه نگاران[قدری که مقدر شد] .mp3
زمان:
حجم:
3.4M
رادیو حماسه نگاران تقدیم می کند:
"قدری که مقدر شد"
صدا و تنظیم: عارفه یزدانی
#قسمتدوم
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
Fesliyan Studios Background Musicشنبه_1.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
همین که حجم گوشی ازنا محتملترین نقطه کیفم درون انگشتانم جاگرفت آن راازبازارشام بیرون کشیدمپایم روی آخرین پله از محلی بودکه اداره من راآنجا فرستاده بود؛صدای همیشه آشنای آن سوی خط به من گفت:برگردپروژه ملغی شده وبعداز آن خبرهول آوردیگریداد. گوشیام رابه دریای اشیای سرگردان داخل کیفم برگردادندم وباشتاب بخشی به قدمهایکم نایی که از شنیدن خبربرایم مانده بودخودم رابه اتوبوس شرکت واحدرساندم.در راه آماج پوزخندرهگذرانی قرار گرفتم که نگاهشان را روی من و سایر زنانی که چهارمتر و نیم پارچه بیش از سایر البسه بانوان بر تن داشتندتکرار میشدزیر لب تکههای کلامی را هم چاشنی نگاهشان میکردندموبایلم هر شماره ای که ازتهران داشت راممتد و بیوقفه میگرفت ودر برابرآن همه تماس حتی یک پاسخ نیزدریافت نکرد.تشنه و گرسنه به خانه رسیدم گوشی خالی ازشارژم به دنیای الکترونیک وصل کردم و خودم را به عالم خواب.روزرونمایی ازکتاب یادداشتهای شخصی شهیده معصومه کرباسی مصادف با تولدش بودصدای لرزان مادرش ازآن سوی خط خبرآشوب سازدیگری رامثل پتک آهنگران قهارروی مغزم فرودآورد. سراسرتنم درهم کوبیده شد وبند بند جگرم سوخت.بیرون زدم مستقیم راه شاه گنبدفیروزه ای شهرم راگرفتم. لباس خادمیام رابه تن کردم و رفتم سرپست گیت بازرسی شاهچراغ بانویی روبرویم رسید.چادرسفید گلداری به سرداشت.ردریزش ریملهایش باریکه راهی سیاه روی گونههای لرزانش کشیده بودمن اشک میریختم و او نیزچشمانش بی وقفه تکرارچشم های من بوددو ایدئولوژی متفاوت روبروی هم میگریست برای سوگی مشترک ودلهره ای عذاب آور که آینده ایران من واو بدون رهبری زیر آواربمب ها چه خواهد شد.