5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برگشتیم با یه رضایت توپ دیگه از
#چروک_دورچشم_لارا
😍😍😍😍😍😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
#به_روایت_تصویر 🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
زیبایی خود را به ما بسپارید😍
تغییرات مشتری گلمون بعداز مصرف کرم چروک دور چشم لارا که چروکاشون تقریبا رفته و لیفت شده😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
مشاوره رایگان وثبت سفارش:👇
@Mj_Rz1378 روزگار
آیدی کانال👇👇👇👇
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_سیزده بعد از اومدن پلیس و دادن گزارش کامل، فورا جستجو رو شروع کردن. موندن ما اونجا هیچ کم
#پارت_چهارده
"رادین"
_آاااخ دستممم..سوخت...خدا بگم چیکارت نکنه سامی...صد دفعه گفتم وقتی میخوام برم کلبه، بده این شومینهاشو از قبل روشن کنن...
هیزم های شومینه رو جابه جا کردم تا گُر بگیرن و کلبه گرم تر بشه.
از پنجره به سیاهی شب خیره شدم و به اتفاق چند روز اخیر فکر کردم و اینکه قراره چی پیش بیاد ...
یه لیوان چای داغ ریختم و به اتاقم رفتم.
درو که باز کردم نگاهم روی دختری ثابت موند که سه روز پیش توی جنگل، با سر و صورت خونی پیداش کرده بودم و حالا آروم روی تختم خوابیده بود.
هنوز بهش عادت نکرده بودم که الان دیگه تخت و اتاقم برای اونه و خودم باید روی کاناپه بخوابم.
برگشتم از اتاق خارج بشم که با احساس تکون خوردن چشماش از حرکت ایستادم.
آروم جلوتر رفتم و لبه تخت نشستم. صبر کردم تا چشماش کاملا باز بشه و بتونه ببینه.
بعد از چندبار پلک زدن، چشماشو باز کرد و به سختی شروع کرد به لب زدن اما اونقدر نامفهوم بود که نمیشنیدم چی میگه.
سرمو نزدیک صورتش بردم و به لباش خیره شدم که به زحمت تونستم کلمه "آب" رو تشخیص بدم.
از پارچ روی پاف کنار تخت کمی آب ریختم و لیوان رو به لباش نزدیک کردم تا بتونه آب بخوره.
هنوز در شرایطی نبود که ازش بپرسم کیه و تنهایی وسط جنگل چیکار میکرده برای همین تصمیم گرفتم صبر کنم تا فردا حالش بهتر بشه.
───────•••───────
صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کارم سر زدن به اون دختر بود.
وارد اتاق شدم که دیدم بیداره و فقط به سقف زل زده، با باز شدن در سرشو به طرفم برگردوند.
_سلام...حالت بهتره؟
+من کجام؟
_توی کلبه جنگلی من...
+چطوری اومدم اینجا؟ شما کی هستین؟
_تو جنگل بیهوش افتاده بودی که پیدات کردم... تو تنهایی وسط جنگل چیکار میکردی؟!
+نمیدونم....من...
_حداقل بگو اسمت چیه؟
+ یادم نمیاد....
تمام این سه روز منتظر بودم که بفهمم از کجا اومده و حالا حتی اسمشو یادش نمیاومد....
نمیخواستم بترسونمش برای همین استرس توی صورتمو پنهان کردم و گفتم :
_اشکالی نداره...مهم نیست... به خودت فشار نیار....یکم بخواب..
که بدون اینکه مخالفت کنه چشماشو بست و خوابید .....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan