خاطرات جوانی:
امروز جمعه( ۲۹ فروردین ۱۴۰۴) درمسیر روستای ورجان(قم)به باشگاه اسب سواری (کنارجاده) رفتیم .پسر جوانی که مسئولیت آموزش اونجا را داشت توضیحاتی می داد از جمله این که از ویژگیهای اسب اینه که تشخیص میده سوارش ترس تو وجودش هست یا نه واین منو یاد قضیه ای که سالهای گذشته برام پیش اومده بود انداخت:
دهه ۹۰ سنقر رفته بودم از خیابان کنار تپه مالک پایین میومدم که دیدم آقایی ابسار اسب ش رو گرفته بود تو زمین های خالی اسبش رو رام میکرد من هم چون علاقه به اسب داشتم پیشش رفتم نیم ساعتی با هم حرف زدیم بعد من به خانه يکی از اقوام رفتم موقعی که برگشتم دیدم اسب او بنده خدا رم کرده و از دستش فرار کرده بود، من هم به خاطر سوالاتی که از ش پرسیده بودم یه جورایی خودم رو مدیونش میدونستم ماشین رو پارک کردم افتادم دنبال اسب،
چند نفر دنبال اسب میدویدند و اسب روبروی من با سرعت زیاد میآمد تنها کاری که از دستم می اومد این بود که محکم جلو اسب رو بگیرم .طوری چهارنعل می اومد با اون هیکلش که ابهت خاصی داشت آدم وحشت میکردسعی کردم جاخالی نزنم هرچند واقعا سخت بود اگه جفتک می زد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد ظاهرا اسبه کوتاه اومده بود خشک وایساد جگرصاحبش واقعا حال اومده بود
خاطرات دوران دبیرستان
مدیر مدرسه ما آقایی نچندان هیکلی و مودب بود به نام آقای فرزین که صاحب یه ماشین ژیان زرد رنگ و تمیز بود.
یک روز هف هشت تا از بچه های قالتاق مدرسه این طرف و آن طرف ژیان را گرفتن و ماشین رو بلند کردن و بردن کوچه پشت مدرسه،زنگ آخر که خورد مدیر حسابی شوکه شد ،کلی گشتن تا ماشین رو پیدا کردن.
خاطره دوران نوجوانی:
امشب (شب شهادت امام صادق علیه السلام چهارشنبه شب ۱۴۰۴/۲/۳)تو هیئت آقایی کنار دست من نشسته بود و دندان درد داشت، در ضمن یک سری توصیه ها خاطره ای رو براش تعریف کردم؛زمان نوجوانی به روستا ی عمه ام رفته بودم که شب دندانم به شدت درد گرفت طوری که تا صبح بیدار موندم مسکن هم دم دست نبود حسابی هم کلافه بودم صبح عمه ام که این وضع را دید گفت این سیگار( که به جای تنباکو چای خشک در آن ریخته بود) را بکش خوب میشی من هم قبول کردم و سیگار چای را کشیدم آقا چشمت روز بد نبینه سرم گیج شد و احساس می کردم سرم باد کرده حس خیلی بدی بود که به دندان درد اضافه شد۰
📝چون به مناسبت ایام دهه کرامت و میلاد امام رضا علیه السلامه یه خاطره اینجا به ذهنم رسید اولین باری که رفتیم مشهد ما توی مدرسه ای ساکن شدیم بعد رفتیم تو سالن خیلی بزرگی برای استراحت، یه کتری بزرگ برداشتیم چای دم کنیم موقعی که چای دم شد و ما میخواستیم چای بخوریم تو سالن یه ۱۰ ،۱۵ نفر خواب بودند ساعتهای ۹ صبح بود یکی از اونها بیدار بود نشسته بود من تعارفش کردم که بفرمایید چایی ناگهان گفت بچهها چایی حمله اون ۱۰، ۱۵ نفر از زیر پتو بلند شدن و دور و بر ما نشستند خلاصه آشنا شدیم و اون چند روز همسفره بودیم با هم تا جایی که انقدر هزینه کردیم که پولمون ته کشید آخر سر مجبور شدیم به دفتر یکی از مراجع بریم و مساعدهای بگیریم و به شهر خودمون برگردیم
🖊اول زیارتی که به مشهد مقدس رفتیم :یکی از طلبهها با دوچرخه از ایلام تا مشهد رکاب زده بود به قصد زیارت امام رضا این بنده خدا تمام بدنش عرق سوز شده بود رفیق ما که اسمش جعفر بود برایش پودر بچه گرفته بود من به جعفر گفتم جعفر چرا پودر بچه گرفتی و چون در جریان نبودم گفت مجید جان این بنده خدا تمام بدنش عرق سوز شده است خلاصه همین طلبه که اومده بود با فرمانداریها هماهنگ کرده بود که شبها در آنجا استراحت کند و جعفر میگفت اگر تو با موتور به زیارت میآمدی باید با استانداریها هماهنگ میکردی😂
الان که این خاطره رو مینویسم چند روزی از حادثه بندر شهید رجایی میگذره و شایعه کرده بودند که این انفجار مال مواد اولیه موشک بوده این بعیده چون حجم زیاد مواد منفجره انفجار خیلی شدیدی درست میکنه و منطقه رو پودر میکنه،درصورتی که اطراف نقطه ی انفجار سالم مونده بود،شاید بیربط نباشه که اینجا یه حکایتی رو بگم و اون مربوط به چند سال پیشه من با پیچ بزرگی یه ترقه درست کرده بود و به جای کبریت داخل اون کمی باروت گذاشته بودم در حد یک گرم وقتی ترکوندم چنان صدای انفجاری داد که انگار خمپاره ترکوندن و ضربهای به دستم وارد کرد که ناخن انگشتم درآمد.
توی شهر قروه چند تا مرغ و خروس داشتیم و پسر عمویم هر وقت به خونه ما میآمد آنقدر این خروس بیچاره را اذیت میکرد که زبان بسته دیوانه شده بود طوری که کسی جرات نمیکرد در کوچه رفت و آمد بکند در همسایگی ما خانواده ای نظامی( که بسیار محترم بودن)زندگی میکردند و دختر خردسالی داشتند، یک روز این خروس جنگی با این دختر چنان گل آویز شده بود نزدیک بود چشمش را درآورد و این سبب شد که پدربزرگم سر خروس را ببرد
خانواده پدربزرگم از روستا به شهر ما کوچ کردند و برای زندگی به خانه ما آمدند و با خود چند تا بز و بزغاله آوردند پارکینگ خانه ما که استفادهای از آن نمیشد را برای نگهداری بزها قرار دادیم اوایل در شهر نسبت به نگهداری دام سختگیری نمیشد و خیلی از خانوادهها در خانه گاو و گوسفند نگهداری میکردند بعضی مواقع من و برادرم آنها را برای چرا به کوه نزدیک خانه میبردیم در نزدیکی خانه ما کوهی نسبتا بزرگ قرار داشت که معروف بود به کوه دکل یک روز که بزها را بالای کوه برده بودیم آقایی به ما نزدیک شد و بزهای ما را به همراه گوسفندهای چند نفر دیگر جلو انداخت و با خود برد ماها که نوجوان بودیم جرات نکردیم چیزی بگوییم من دیدم که واقعاً دارد بزهای ما را میبرد پشت سرش راه افتادم و او را تعقیب میکردم که نزدیک خیابان رسید آنجا ساختمان شهرداری واقع شده بود من به مرد گفتم اگر گوسفندهای ما را رها نکنی به آن پلیسها میگویم در واقع پلیسی نبود و آن ساختمان مربوط به شهرداری بود مرد ترسید و گوسفندهای ما را رها کرد ،دوباره آنها را بالای کوه بردم آنجا که رسیدم رفیقهایم خیلی خوشحال شدند که دامهایشان را به آنها برگرداندم.