eitaa logo
سید حمید رضا برقعی
54 دنبال‌کننده
270 عکس
42 ویدیو
0 فایل
کانال رسمی سید حمید رضا برقعی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۱_خیال در لغت معنی شبح یعنی سایه‌ای در خیال می‌آید یا به تعبیر دیگری انگار ابر روی هلال می‌آید سایه‌ای مانده بود از مادر وقت برخاستن نشست؛ نشست عرق سرد روی پیشانی اشک امانم نمی‌دهد که پر است مو‌به‌مو قصه از پریشانی شانه از دست مادرم افتاد قصه آتش شد آن زمانی که ریخت آوار شهر بر سر ما همه‌ی شهر آمدند آن روز طرف خانه‌ی محقر ما هیزم آن‌قدر هم نیاز نبود قاریان، عالمان، مسلمانان سوختند آیه‌های کوثر را با وضو آمدند مردم شهر با وضو می‌زدند مادر را کارشان قربة الی الله است مادر من خودش یدالله است کارشان را پر از مخاطره کرد دست انداخت دور شال پدر کار را یک غریبه یکسره کرد نام آن مرد را نمی‌گویم روز آخر امیدوارم کرد روز آخر بلند شد از جا شست‌وشو کرد، گردگیری کرد سخت مشغول کار شد اما چادر از صورتش کنار نرفت گفت با ما طبیب، مادرتان بیشتر دل‌شکستگی دارد دیر یا زود رفتن او نیز به دعاهاش بستگی دارد کشت «عجّل وفاتی»اش ما را غسل از زیر پیرهن سخت است غرق در خون شود کفن سخت است جان خود را به خاک دادن، بعد دست‌ها را به هم زدن سخت است پدرم خویش را به خاک سپرد تا بگیرد امانت خود را دست پیغمبر آمد از دل خاک پدر خاک آب شد از شرم رد شد آن شب سکوتش از افلاک همه دلواپس پدر بودیم □ فاطمه دختر سه ساله‌ی من تو هم اکنون امانتی پیشم از سکوتت خرابه می‌لرزد شعله می‌افکند به تشویشم لااقل گریه کن، سکوت مکن زخم‌های تو خوب خواهد شد پدرت را دوباره می‌بینی او برای تو قصه خواهد گفت بوسه از چشم‌هاش می‌چینی تا همین اربعین دوام بیار ✍ سید حمید رضا برقعی 📚 خویشتن کانال رسمی @hamidrezaborghei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۲_ اسم فامیل زندگی مبهمی ‌است پُر معنی آبرنگی است روبه‌روی نگاه قرمز و سبز، زرد و نارنجی آبی و صورتی، سفید و سیاه مادرم صورتی‌تر از هرسال شالگردن برایمان می‌بافت دست مادربزرگ در موهام آسمان را به ریسمان می‌بافت قد کشیدم میان آغوشش پدرم از سفر که می‌آمد او به جای عروسک این‌دفعه چادر آورده بود از مشهد از سر کوچه می‌زدم فریاد با هزاران ستاره در دفتر خانم احمدی به من گفتند: چقدر با سلیقه‌ای دختر مجتبی گریه‌ام که می‌انداخت پاسخ گریه‌هام شکلک بود جنگل و کوه و رودِ نقاشی بین دستش دوباره موشک بود مجتبی بین خاله‌بازی ما دغلی کرد و رفت خیلی زود پله‌ها را دو تا یکی رد کرد او که مردی برای خود شده بود چمدان را گرفت از دستم گفت یادم تو را فراموش است کاسه در دست، پشت در ماندم خانه بی او هنوز خاموش است سیب در حوض خانه می‌چرخید تا دلم را به ناکجا ببرد عشق در زد سوار اسب سفید که مرا روی ابرها ببرد زندگی رود در بیابان است خنده را لا‌به‌لای غم دارد زندگی چون مدادرنگی‌ها سبز دارد، سیاه هم دارد پیش رنگین‌کمان زندگی‌ام غم و اندوه رنگ خود را باخت زندگی با همین سیاه و سفید مینیاتوری از جهانم ساخت زندگی مثل اسم فامیل است روی هر اسم رنگ می‌پاشیم دل من کودکانه لک زده است تا دوباره کنار هم باشیم با خودم ابر و باد و دریا را می‌کشانم به بوم نقاشی می‌شوی خالق پرستو‌ها دختر آسمان اگر باشی ✍ سید حمید رضا برقعی 📚 خویشتن کانال رسمی @hamidrezaborghei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۳_خودم راستش را اگر بخواهی من با شروعی دوباره آمده‌ام از درون نبرد تن به تنی با تنی تکه پاره آمده‌ام یک نمی‌دانمِ عجیب و غریب آدمی از جنازه‌ای می‌ساخت هی مرا در خودم فرو می‌ریخت از من انسان تازه‌ای می‌ساخت یک شب از بین پلک بی‌رمقم دیدمش چشم‌هاش کاسه‌ی خون گویی از قبر سر بر‌آورده بر تن زخمی‌اش غبار قرون پیکرم را به چارمیخ کشید گردنم را گرفت در مشتش چشم در چشم من به من خندید خون من می‌چکید از انگشتش این سیاهی محض، این بختک این‌که در دست او عدم بودم آشنا بود، آشنا آری باورت می‌شود؟ خودم بودم ✍ سید حمید رضا برقعی 📚 خویشتن کانال رسمی @hamidrezaborghei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا