#خویشتن
۳۲_ اسم فامیل
زندگی مبهمی است پُر معنی
آبرنگی است روبهروی نگاه
قرمز و سبز، زرد و نارنجی
آبی و صورتی، سفید و سیاه
مادرم صورتیتر از هرسال
شالگردن برایمان میبافت
دست مادربزرگ در موهام
آسمان را به ریسمان میبافت
قد کشیدم میان آغوشش
پدرم از سفر که میآمد
او به جای عروسک ایندفعه
چادر آورده بود از مشهد
از سر کوچه میزدم فریاد
با هزاران ستاره در دفتر
خانم احمدی به من گفتند:
چقدر با سلیقهای دختر
مجتبی گریهام که میانداخت
پاسخ گریههام شکلک بود
جنگل و کوه و رودِ نقاشی
بین دستش دوباره موشک بود
مجتبی بین خالهبازی ما
دغلی کرد و رفت خیلی زود
پلهها را دو تا یکی رد کرد
او که مردی برای خود شده بود
چمدان را گرفت از دستم
گفت یادم تو را فراموش است
کاسه در دست، پشت در ماندم
خانه بی او هنوز خاموش است
سیب در حوض خانه میچرخید
تا دلم را به ناکجا ببرد
عشق در زد سوار اسب سفید
که مرا روی ابرها ببرد
زندگی رود در بیابان است
خنده را لابهلای غم دارد
زندگی چون مدادرنگیها
سبز دارد، سیاه هم دارد
پیش رنگینکمان زندگیام
غم و اندوه رنگ خود را باخت
زندگی با همین سیاه و سفید
مینیاتوری از جهانم ساخت
زندگی مثل اسم فامیل است
روی هر اسم رنگ میپاشیم
دل من کودکانه لک زده است
تا دوباره کنار هم باشیم
با خودم ابر و باد و دریا را
میکشانم به بوم نقاشی
میشوی خالق پرستوها
دختر آسمان اگر باشی
✍ سید حمید رضا برقعی
📚 خویشتن
کانال رسمی #سید_حمیدرضا_برقعی
@hamidrezaborghei
#خویشتن
۳۳_خودم
راستش را اگر بخواهی من
با شروعی دوباره آمدهام
از درون نبرد تن به تنی
با تنی تکه پاره آمدهام
یک نمیدانمِ عجیب و غریب
آدمی از جنازهای میساخت
هی مرا در خودم فرو میریخت
از من انسان تازهای میساخت
یک شب از بین پلک بیرمقم
دیدمش چشمهاش کاسهی خون
گویی از قبر سر برآورده
بر تن زخمیاش غبار قرون
پیکرم را به چارمیخ کشید
گردنم را گرفت در مشتش
چشم در چشم من به من خندید
خون من میچکید از انگشتش
این سیاهی محض، این بختک
اینکه در دست او عدم بودم
آشنا بود، آشنا آری
باورت میشود؟ خودم بودم
✍ سید حمید رضا برقعی
📚 خویشتن
کانال رسمی #سید_حمیدرضا_برقعی
@hamidrezaborghei