به نام خدا❤️🩹
پارت ۵~🤍🙃
بی رحم🥀
حانا
خلاصه چند روزم شده بود مطب بعد هم خونه و خوابیدن که یه اتفاق خوب افتاد نفس رفیق صمیمی من پیام داد نوشته بود میخوام عروسی کنم و برای دعوت نامه فرستادههههههه🥳خیلی خوشحال بودم ولی خیلی هم وقیت نداشتم پس سریع رفتم پاساژ تا لباس بخرم یه لباس خیلی قشنگ خریدمممم کفش کیف و اینا خیلی ذوق داشتم برای آرایشگاه هم وقت گرفتم چون عروسی ۲ روز دیگه بود اره همینقدر نزدیک بعد هم رفتم خونه و کارای همیشگی رو انجام دادم
۰۲ روز بعد
حانا
صبح بیدار شدم وسایلم رو برداشتم رفتم آرایشگاه موهامو درست کردم و ارایشم رو بعد هم رفتم سمت تالار که خیلی قشنگ بود رفتم و یه دفعه دیدم حامی اونجا بود😳دهنم وا موند اومد سلام کرد
حامی:سلام حانا خوبی
حانا:ممنون تو خوبی تو اینجا چی کار میکنی
حامی:عهه خب تولد رفیقم نباید بیام
حانا:یعنی......
حامی:بعله من رفیق داماد هستم
حانا:عه منم رفیق عروس😅
حامی:عجیبه لباست خیلی قشنگه خیلی خوشگل شدی
حانا:واقعا؟توهم خیلی خوشتیپ شدی
حامی:ممنونم عه فرید میاد
حانا:اره این چند روز بهش توضیح دادم قضیه رو بعد هم قبول کرد امروزم میاد
حامی:خب عالیه
حانا:عه اومد
فرید:به به خواهر خوشگلمممم
فرید:مرسی خوشتیپ چه خبر
فرید:هیچ سلامتی سلام. داداش خوبی
حامی:تا خواهرت رو دیدی مارو یادت رفت🤣
فرید:این چه حرفیه🤣
ادامه دارد🙃🤍
کپی❌