eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
917 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
دو نفر از مأمورین حکومت، سواره در زمین زراعی تاختند و مقداری از آن مزرعه را پایمال کردند. زارع بیچاره گفت آخر چرا به این کشت و زرع خرابی می آورید؟ گفتند از کدخدای ده، دست خط داریم. گفت باکی نیست. سپس سگش را رها کرده و به طرف آن دو مأمور اشاره کرد. سگ نیز به آن دو پرید و لباسشان را درید. التماس کردند که بیا سگت را بگیر. گفت دست خط کدخدا را نشانش بدهید می رود. منبع: بزم ایران، صفحه 26 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ابن جوزی، از خطبای معروف زمان خود بود. بالای منبری رفت كه از سه پله برخوردار بود تا برای مردم سخنرانی كند. زنی از پايين منبر بلند شد و مسأله‌ ای از او سؤال كرد. ابن جوزی گفت نمی دانم. زن گفت تو كه نمی دانی، چرا سه پله از ديگران بالا نشسته‌ ای؟ ابن جوزی گفت اين سه پله را كه من بالا نشسته‌ ام، به آن اندازه‌ ای است كه می دانم و شما نمی دانيد. من به اندازه معلوماتم بالا رفته‌ ام، اگر می خواستم به اندازه مجهولاتم بالا بروم، بايد منبری درست كنم كه تا فلک الافلاک بالا می رفت. 📚 منبع: کشکول طبسی، علینقی‌ طبسی‌ حا‌ئری کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هماهنگی ترامپ و ونس برای ترغیب ایران جهت شرکت در مذاکره😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔸🔹🔸ثواب عجیب «تأمين هزينه سفر» به دیگران برای سفر اربعین! 🔻هشام: از امام صادق(ع) پرسیدم: 🔰کسی که خودش به واسطۀ بیماری یا مشکلی نتواند به زیارت امام حسین(ع) برود و در عوض شخصی دیگر را روانه کند(هزینه‌هایش را بدهد)، چه اجری دارد؟ 🔻امام صادق(ع) فرمودند: 1️⃣ به ازای هر درهمى که خرج کند، خداوند همانند کوه اُحد برایش حسنه می‌نویسد 2️⃣ چندین برابر آنچه هزینه کرده را در همین دنیا به او برمی‌گرداند! 3️⃣ بلاهایى را که فرود آمده تا به او برسد، از او می‌گردانَد و از وى دور می‌کند و مالش حفظ می‌‌شود 🔹هشَامُ بْنُ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع: ... قُلْتُ: فَمَا لِمَنْ یُجَهِّزَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَخْرُجْ لَعَلَّهُ تُصِیبُهُ لِقِلَّةِ نَصِیبِهِ‌ قَالَ: - مِثْلَ أُحُدٍ مِنَ الْحَسَنَاتِ وَ یُخْلِفُ عَلَیْهِ أَضْعَافَ مَا أَنْفَقَهُ وَ یُصْرَفُ عَنْهُ مِنَ الْبَلَاءِ مِمَّا قَدْ نَزَلَ لِیُصِیبَهُ وَ یُدْفَعُ عَنْهُ وَ یُحْفَظُ فِی مَالِهِ 📗كامل الزيارات، ص۱۲۳ @markazi_iribnews
عدالت الهی؛ پاداش و کیفر در همین دنیا ملا مهرعلی خویی در مسجد نشسته بود که جوانی برای سوالی نزد او آمد و گفت: «پدرم قصاب است و در ترازو کم‌فروشی می‌کند، اما خدا در این دنیا عذابش نمی‌کند؟ آیا خدا هوای ثروتمندان را بیشتر دارد؟» ملا مهرعلی گفت: «بیا با هم به مغازه پدرت برویم.» وارد مغازه شدند. ملا مهرعلی از پدر جوان پرسید: «این همه خرمگس‌های زرد، آیا فقط در قصابی تو وجود دارند؟» قصاب گفت: «ای شیخ، درست گفتی! من نمی‌دانم چرا همه خرمگس‌های شهر در قصابی من جمع شده و روی گوشت‌های من می‌نشینند.» ملا گفت: «به خاطر این است که هر روز دو کیلو کم‌فروشی می‌کنی. هر روز دوهزار خرمگس مأمور هستند دو کیلو از گوشت‌های حرامی را که جمع می‌کنی، جلوی چشمان تو بخورند و کاری از دست تو برنیاید.» سپس ملا مهرعلی به انتهای مغازه رفت، چوب کوچکی از سقف کنار زد و ناگهان دیدند که زنبورهایی در کنار چوب سقف، کندوی عسلی ساخته‌اند که شهد فراوانی دارد، اما قصاب از آن بی‌خبر است. رو به پسر قصاب کرد و گفت: «پدرت هر ماه قدری گوشت به اندازه کف دست به پیرزنی بی‌نوا می‌بخشد، و این زنبورهای عسل هم هدیه خدا به او به خاطر این بخشش است.» ملا مهرعلی رو به پسر کرد و گفت: «ای پسر، بدان که خداوند حرام را برمی‌دارد و حلال را برمی‌گرداند، هرچند که حرام را جمع کنی و حلال را ببخشی. پس ذره‌ای در عدالت او در این دنیا بر خود تردید راه نده.» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
در روستایی در ماه رمضان سیلی آمد و گندم‌زار پیرمرد کشاورزی را برد. پیرمرد ناراحت شده و یک کوزه آب برداشت و با یک کلنگ به پشت‌بام مسجدِ روستا رفت. آب را از کوزه خورد و با کلنگ بخشی از سقف مسجد را ویران کرد و گفت: «خدایا برای تو روزه بودم، روزه‌ات را خوردم و خانه‌ی تو را خراب کردم تا تو خانه‌ی مرا دیگر خراب نکنی و بدانی خانه‌‌خرابی چه اندازه سخت است.» یک سال سقف مسجد سوراخ بود. سال بعد٬ گندم‌زار آن مرد دو برابر محصول داد. پسر پیرمرد گفت: «پدرم یاد دارم سال گذشته سیل گندم‌هایمان را برد، رفتی و سریع سقف مسجد را سوراخ کردی، حالا که محصول را همان خدا دو برابر داده و جبران سال گذشته شده است، چرا یادت نمی‌افتد که بروی از خدا تشکر کنی و سقفی را که پارسال سوراخ کردی، مرمت و درست کنی؟؟؟ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
دو برادر بودند كه يكي از آنها معتاد و ديگري مردي متشخص و موفق بود. براي همه معما بود كه چرا اين دو برادر كه هر دو در يك خانواده و با يك شرایط بزرگ شده اند، سرنوشتي متفاوت داشته اند؟ از برادرِ معتاد، علت را پرسيدند. پاسخ داد: علت اصلي شكست من، پدرم بوده است. او هم يك معتاد بود. خانواده اش را كتك مي زد و زندگي بدي داشت. چه توقعي از من داريد؟ من هم مانند او شده ام. از برادر موفق دليل موفقيتش را پرسيدند. در كمال ناباوري او گفت: علت موفقيت من پدرم است. من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگي اش را مي ديدم و سعي كردم كه از آن رفتارها درس بگيرم و كارهاي شايسته اي جايگزين آن ها كنم. طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را می سازد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
❇️خطبه امیرالمؤمنین علیه السلام قبل از جنگ صفین 🔹«بدانيد که دشمنان هرگز از جاى خود برکنده نمى‌شوند تا اين که نيزه داران، با نيزه‌هاى پى درپى بدنشان را سوراخ کنند طوری که نسيم از آن بگذرد. 🔸و شمشير زنان، ضربه هايى بر آنان وارد سازند که سر آنها را بشکافد و استخوان‌های آنها را خُرد کند و دست‌ها و پاهای آنها را جدا سازد. 🔹آنها بايد پيوسته مورد تهاجم قرار گيرند و گروه‌ها پشت سر هم آنان را تيرباران کنند و گروهى از لشکر به يارى گروه ديگر بشتابد و آنها را آماج حملات خود سازند. 🔸و لشکرهاى سواره نظام نیز يکى پس از ديگرى آنان را تا شهرهايشان تعقيب کنند، تا زمانى که سُمّ اسب‌هاى شما آخرين نقطه سرزمين آنها را بکوبد و مسير رفت و آمد، جادّه‌ها و چراگاه‌هاى آنها را از هر سو اشغال کند». [خطبه ۱۲۴] کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💠 👈زن رزمنده ✍️ستارخان وقتی وارد بیمارستان شد دید که پرستاران و پزشک بیمارستان تبریز دور یک تخت ایستادند و سر و صدا می‌کنند. چشمش به پسر جوانی افتاد که روی تخت خوابیده بود و خون شلوارش را سرخ کرده بود. سردار دید که جوان مجروح اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. پرستارها دور او جمع شدند و گفتند که باید برای نجات دادن جانش لباسش را از تنش بیرون بیاورد. اما او قبول نمی‌کرد و از درد هم به خود می‌پیچید. 🔹خون از جای زخم بیشتر بیرون می‌آمد و هر لحظه او بیحال تر می‌شد. ستارخان به سمتشان رفت و گفت: چه خبر شده؟ و رو به جوان کرد و پرسید: « چرا نمی‌گذاری نجاتت بدهند. » جوان که کم کم داشت بیحال می‌شد گفت فقط به شما می‌گویم. بعد که همه رفتند سرش را نزدیک آورد و گفت: « ستارخان من زن هستم و حاضرم بمیرم تا اینکه چشم نامحرم به بدنم بیفتد و بفهمند که من با لباس مردانه می‌جنگم.» 🔹اشک در چشمان ستارخان جمع شد و به ترکی گفت: « قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون.» یعنی دخترم مگر من مُردَه ام که تو لباس مردانه بپوشی و بجنگی. جوان نفسی کشید و گفت: ستارخان مگر نجات وطن و جنگ برای آزادی ، زن و مرد می‌شناسد؟ ما زنان پشت شما را خالی نخواهیم کرد. 🔹در کتاب زنان در تاریخ مشروطه آمده است که بعد از این ستارخان دستور داد تا پرده‌ای به دور این تخت بکشند و دختر که نامش تلی بود نجات پیدا کند. اما تلی تنها زنی نبود که پشت ستارخان را خالی نکرد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شتر آزمایشگاه فوق‌پیشرفته‌ی خداوند جل‌جلاله در دل بیابان تبارک الله احسن الخالقین
امام صادق عليه السلام هركس كه خدا خيرخواه او باشد، محبّت حسين عليه السلام و زيارتش را در دل او مى اندازد 📚وسائل الشیعة ج14 ص496