❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت59 . با فهمیدن جریان قهر من علیرضا کلا ازش زده شد به همین خاطر تا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت60
.
اون صدا، صدای جیغ مینا خواهر شوهر کوچیکم بود که سراسیمه همگی رفتیم داخل و دیدم مینا و ماندانا بالای سر مادرشون دارن جیغ میزنن و انگار بدنش سرد سرد بود! همه منگ بودیم که سینا دستپاچه مادرش رو بغل کرد و رفت سمت شهر که ببرش بیمارستان اما من حدس میزدم فوت کرده باشه چون سابقا بالای سر خواهر مرحومم رفته بودم و میدونستم بدن مرده چطوریه.
بله کلثوم خانم مهربون من و تنها پناه و پشتیبان و یاور من توی اون خونه شب توی خواب سکته کرده و دیگه توی دنیای ما نبود. توی مدتی با احمد ازدواج کردم واقعا این زن محبت های زیادی به من کرد ولی ذاتا زن ساده و بی آزاری بود و در اصطلاح زورش به بچه هاش نمیرسید.
مراسم کلثوم خانم توی خونه محمود آقا برگزار شد و کرور کرور فامیل می اومدن و میرفتن و از این بین حضور پروانه خواهر زاده کلثوم خانم که سابقا هم با من سلام علیکی داشت پررنگ شد. پروانه فوق العاده مهربون و با محبت بود و همه جوره به همه کمک میکرد هرچند شوهرش ذاتا مرد سختگیری بود اما دیگه توی مراسم نمیتونست اجازه نده پروانه نباشه به همین خاطر به نوعی شده بود آچار فرانسه اون وسط! به همه کمک میکرد، کارهای آشپزی رو بعضا انجام میداد، دخترای محمود آقا رو دلداری میداد و از این بین بیشتر با من صمیمی شد. توران و سوگل هم معلوم بود حسابی حسادت میکنن اما پروانه اصلا محل نمیداد و بیشتر وقتش رو با من میگذروند و این رفت و آمد هاش و حضور پررنگش تا هفتم ادامه داشت و بعد از اون هم دو روزی یه بار حتما سر میزد و به خواهر شوهرای من دلداری میداد و میگفت صاحب عزا رو نباید زود تنها گذاشت. تو این رفت و آمد هاش چند باری هم به من سر زد و از سلیقه ام توی چیدمان اتاقم بینهایت تعریف کرد و کمی هم با احمد احوالپرسی کرد که احمد مثل سابق سر به زیر باهاش برخورد و تشکر کرد.
دیگه از چهلم اون مرحوم به بعد باز شوهر پروانه اجازه نداد زیاد حضوری بیاد که همونم پروانه تقریبا روزانه زنگ میزد هم به من و هم به ماندانا و مینا و بعضا اون دوتای دیگه و نمیزاشت احساس تنهایی کنیم و صد البته مثل من چشم نداشت توران و سوگل رو ببینه و معتقد بود توران در حق من جنایت کرده و تاوان پس نداده.
خلاصه دوستی من و پروانه عمیق شد و بعد از رفتن کلثوم خانم حالا این پروانه بود که تمام تنهایی منو جبران میکرد توی اون خونه بزرگ؛ خونه ای که حالا تنها حامی من ازش پر کشیده بود و من مونده بودم با دوتا خواهر شوهر و دوتا جاری و دوتا برادرشوهر که از قضا هیچ کدوم هم چشم نداشتن منو ببینن و صد البته هیچوقت نفهمیدم چرا با من بد بودن.
.
May 11
تقویم نجومی اسلامی
✴️ چهارشنبه 👈21 آذر/ قوس 1403
👈9 جمادی الثانی 1446 👈11 دسامبر 2024
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز برای امور زیر خوب است.
✅شروع به کسب و کار.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅درختکاری.
✅قرض و وام دادن و گرفتن.
✅و دیدارهای سیاسی خوب است.
👶 برای زایمان مناسب و نوزاد محبوب و مقبول مردم است.
🚖سفر: مسافرت شدیدا مکروه است و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد.
🔭 احکام نجوم.
🌗 امروز قمر در برج حمل و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️ختنه نوزاد.
✳️دیدار با مقامات.
✳️آغاز درمان و معالجه.
✳️ارسال کالا و جنس به مشتری.
✳️خرید لوازم و ضروریات.
✳️آغاز به کسب و کار.
✳️و شکار و صید و ماهیگیری نیک است.
✳️برای مطالب بیشتر و دریافت تقویم نجومی هر روز باجستجوی کلمه" تقویم همسران" به کانال ما در تلگرام و ایتا بپیوندید.
💑مباشرت امشب:
مباشرت امشب : فرزند عالمی از عالمان یا حاکمی از حاکمان شود.
💉💉 حجامت.
#حجامت خون دادن و فصد باعث درد در اعضا می شود.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت باعث درد و بیماری می شود.
😴🙄 تعبیر خواب:
خوابی که (شب پنجشنبه )دیده شود تعبیرش طبق آیه ی 10 سوره مبارکه"یونس " علیه السلام است.
دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام...
و از مفهوم این آیه چنین استفاده میشود که از جانب خواب بیننده عمل صالح یا خیری به وجود آید که در دنیا و اخرت به اون نفع رساند و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن.
🔵 چهارشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود.
👕👚 دوخت و دوز.
چهارشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود.ان شاالله.
✴️️ وقت استخاره.
در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن)
❇️️ #ذکر روز چهارشنبه: یا حیّ یا قیّوم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه #یامتعال که موجب عزّت در دین میگردد.
💠 ️روز چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_موسی_کاظم_علیه_السلام#امام_رضا_علیه السلام_#امام_جواد_علیه_السلام و #امام_هادی_علیه_السلام. سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
🌸زندگیتون مهدوی ان شاالله...🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌺💫این گلهای زیبا
🍃💫را تقدیم میکنم
🌺💫به گل وجودتون
🍃💫ان شاءالله همیشه
🌺💫مثل این گلها
🍃💫شاداب سرزنده
🌺💫و سلامت باشید
🍃💫سرتون سلامت
🌺💫روزتـــون گــلـــبـــارون
🎀همــسرانه🎀
❌چند نکته مهم رو میخواستم بهتون بگم:
✔️واقعا سر شوهرا غر نزنیم چون باعث میشه از خونه فراری شه یا به کسایی پناه ببره ک ما ازشون فراری هستیم.😶🤦🏼♀
✔️محبت زیادی داشته باشیم و همیشه با وقار و خانوم باشیم. مرتب و تمیزی و بوی خوش، خیلی تاثیر داره. شاید اولش به چشم نیاد ولی کم کم میبینین که تاثیر گذاشته.☺️👌🏻
✔️شوهرا رو تشویق کنید و هر کاری خواستن انجام بدن، تایید کنید اون لحظه ولی بعدش یه هشدار کوچیک بدید. چون اگ اون لحظه مخالفت کنید بدتر کاری ک میخوان و انجام میدن!🙊
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت60 . اون صدا، صدای جیغ مینا خواهر شوهر کوچیکم بود که سراسیمه همگی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت61
.
همونطور که گفتم شوهر پروانه فوق العاده سخت گیر بود و پروانه زیاد جاییم نمیرفت و معلوم بود اونم ته دلش پر از غصه است بنابراین شدیم سنگ صبور همدیگه و برای هم پشت تلفن حرف میزدیم و پروانه کاملا توی تیم من بود و حتی از مینا و ماندانا که دختر خاله هاش بودن هم متنفر بود مثل من و همش از رفتارهای زشتشون تعریف میکرد و یا با من همراهی میکرد وقتی گلایه میکردم و سفره دل پهن میکردم!
تا جایی قضیه دوستی من و پروانه پیش رفت که چند باری با مکافات از شوهرش اجازه گرفت و اومد خونه من و منم متقابلا رفتم خونه اش و مهمونش شدم. پروانه بچه ای از شوهرش نداشت با اینکه چند سالی بود ازدواج کرده بود و خیلی فضولیم گل کرد ببینم چشه اما دل دل کردم ازش بپرسم گفتم شاید خوشش نیاد ولی یه روز که شوهرش نبود با امید پسرم که حالا یک سال و نیمه بود و خیلی بانمک هم شده بود رفتم خونه اش و اونم مثل همیشه سنگ تموم گذاشت و از قضا خیلی هم بچه دوست بود و همش با امید ناز میکرد و قربون صدقه اش میرفت! دلو زدم به دریا و گفتم پروانه چرا بچه دار نمیشید؟! مشکل دارید؟!
پروانه ام انگار منتظر بود ازش بپرسم تمام غصه هاش رو ریخت روی دایره و گفت و گفت از سختی هایی توی زندگی کشیده، از شوهرش، از سختگیری هاش، از رنجی داره به جون میخره و اینکه اصلا علاقه ای به شوهرش نداره و به همین خاطر نمیخواد بچه دار بشه و ...
اینقدر گفت که اشک منم درومد و با خودم گفتم این زن چقدر سختی کشیده! تا چند روز تو فکر پروانه بودم و با اینکه از نزدیک اصلا شوهرش رو ندیده بودم اما توی دلم هزار بد و بیراه بهش گفتم.
دیگه با این وضع صمیمیت من و پروانه بیش از پیش شد تا اینکه یه روز رفتم خونه بابا و با کمال تعجب دیدم مطهره اونجاست! مطهره و سجاد با هم بودن و با دیدن من سجاد صاف بلند شد و گرم احوالپرسی کرد.
اصلا دیگه ذره ای بهش فکر نمیکردم و به نوعی یادم رفته بود
اما حضورش باعث شد تمام خاطرات گذشته لحظه ای مرور بشه توی ذهنم و ناخواگاه سجاد رو با احمد قیاس کنم و با اینکه سجاد کارمند بود و وضع مالیش هم بد نبود و به نوعی مطهره توی زندگیش مثل من از لحاظ مالی سختی نکشید اما من بازم دودوتا چهارتا که کردم دیدم احمد برای من عزیز تره و واقعا عاشقانه دوستش داشتم؛ با فکر به این مساله اخم تو هم کشیدم و سر به زیر سلام دادم و بعد از روبوسی با مطهره سمت آشپزخونه پاتند کردم! اونجا شیوا خواهرم رو دیدم که استرس داره و تند تند کارا رو میکنه! گفتم چی شده آبجی؟! گفت چی بگم والا انگار برای امر خبر اومدن! کمی منگ نگاش کردم که گفت برای برادر سجاد اومدن!
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍ بازرگان پیری در سفر هند، از تاجر همپیمان هندیاش، کنیزی جوان٬ زیبا و سبزهای هندی با خالی دلربا در میان پیشانیاش هدیه گرفت.
بازرگان چون کنیز را به خانه خود آورد، کنیز چهره خود در هم پیچید و بازرگان را نزد خود راه نداد. بازرگان صبور و مهربان، شبها در اتاقی میخوابید و زن زیبای هندی در اتاقی دیگر با ساز هندی خود مشغول بود و مینواخت و خوش بود.
شبی دزدی خانه بازرگان آمد و کنیز چون صدای پای دزد را شنید از ترس، به اتاق صاحب خود رفت و دید بازرگان خواب است. از ترس دزد، دخترک هندی آرام صاحب خود را در آغوش گرفت و به او چسبید.
بازرگان با دیدن گرما و هرم حرارت دستان کنیز از خواب برخواست و داستان را فهمید و دزد را دید. او را صدا کرد و گفت: هر چه میخواهی ببر من راضیام؛ چون تو امروز باعث شدی معشوقه و عشق من از ترس تو به من پناه آورد. دخترک جوان گفت: «ای صاحب من! کاش این دزد زودتر آمده بود و من اگر میدانستم آغوش تو چنین پر مهر و گرم است، لحظهای از تو دور نمیماندم و هرگز از دوری تو خوابم نمیگرفت.»
🚩 گاهی برخی اتفاقات تلخ و مصیبتها و برخورد ما با انسانها٬ با تندی و بداخلاقی و بیرحمی، باعث میشود ما به دامان خدا پناه ببریم. که در حقیقت وجود این انسانها و مصائب جای شکر دارد، چون مانند دزد داستان ما، ما را به آغوش گرم خدا سوق میدهد و با آغوش پر مهر و محبت او آشنا میکند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli