🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
💫حکایت های زیبا وخواندنی 💫
🏵📕حکایت موی پیشانی گرگ🐺
یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به بشر همین اثر زیبای جادوی کلام است و به کاربردن اصطلاحات به طرز صحیح و به موقع
همچنین آداب و معاشرت های زیبا با تفاهم و صبر و گذشت داشتن در مقابل دیگران
اما روزی روزگاری خانمی که از شرارت شوهر به ستوه آمده بود به نزد رمال رفت که چاره اندیشی کند.
رمال نیز با اخذ مبالغی گزاف و وعده وعیدهای آنچنانی زن بیچاره را اغفال کرد اما ثمری نبخشید.
روزی هنگامی که برای دوستش درد دل می کرد دوست وی عنوان یک مرد حکیم ودانا را به وی داد.
زن بیچاره که به هر دری می زد که شوهرش سازگار شود ناچار به نزد حکیم دانا رفت.
ابتدا حکیم حرفهای و درد ودلهای زن را خوب شنید سپس دستور داد این تنها علاجش موی پیشانی گرگ زنده است!
زن بیچاره با خود اندیشید چون همه از این حکیم دانا حرف شنوی دارند بهتر است تا من هم امتحان کنم.
پس روی به صحرا نهاد و در صدد پیدا کردن گرگ بود که ناگه آشیان گرگی یافت که با توله هایش در آن زندگی
میکرد زن هر روز مقداری گوشت تازه را به کنار لانه گرگ می برد و خودش دورتر می نشست ابتدا
گرگ بسیار محتاطانه عمل میکرد ولی با گذر زمان کم کم به وجود انسانی در نزدیکی لانه اش عادت کرد
به ویژه اینکه هر روز یک ران گوسفند نیز دریافت می نمود.
زن نیز هر روز سعی می کرد تا کمی به آشیان نزدیک تر بشود تا اینکه پس از
گذشت چهلروز کم کم با توله بازی میکرد
و گرگ نیز کنارش لم میداد زن نیز با
دستش پشت گرگ و سر گرگ را نوازش میداد
روزی حین نوازش تعدادی موی پیشانی گرگ را چید و با خود به نزد حکیم برد!
حکیم ماجرا را از زن پرسید و زن نیز سختی هایی که متحمل شده بود برای حکیم توضیح داد.
حکیم تبسمی کرد و گفت ببین تو با کوشش و نرمخویی توانستی بر درنده ای غالب شوی اما بدان که
شوهر تو از جنس خود توست و با کمی تحمل و و انعطاف پذیری می توانی به مراد دلت برسی
زن از فکر و ذکاوت حیکم دانا تشکر کرد و به خانه برگشت و سعی کرد دستورات را مو به مو اجرا کند
با گذشت زمان مرد قصه ما نیز مهربان شد و سالیان سال به خوشی و خرمی با هم زندگی کردند...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت38 بسختی لعیا رو بزرگ میکردیم..مطمئن بودم هما کارشو درست انجام میده
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت39
به هما گفتم:هما آماده شو باید بریم تهران.بدو خانم.بدو تا بچه تلف نشده….لعیا رو همونجوری لخت با حوله قنداقش کردم تا اگر شکستگی توی دنده هاش بوجود اومده باشه تکون نخوره بلکه ارومتر بشه…کل بدنشو محکم قنداق کردم و دیدم که کم کم داره اروم میشه…..حدسم درست بود …به هما گفتم:احتمال زیاد دنده خوب جوش نخورده و دوباره از جای جوش باز شده….دوباره شبونه راهی شهر شدیم…..این بار راحت تر رفتیم تهران چون مشکل بچه رومیدونستیم و با احتیاط حرکتش میدادیم..بین مسیر که دستم روی پاهای لعیا بود احساس کردم یکی از پاهاش از ناحیه ی مچ غیر طبیعی هست..همون که دستم مچ رو لمس کرد دوباره جیغ بچه رفت بالا…صبح رسیدیم و رفتیم درمانگاه همون بیمارستان…دکتر قبلی شیفتش نبود پس یه شماره از دکتر عمومی گرفتم و پیش همون بردم….از اونجایی که مشکل بچه رو میدونستم سریع مچ پای لعیا رو به دکتر نشون دادم و ازش کمک خواستم..دکتر گفت:چی شده بهش؟؟از بغلتون افتاده؟سریع تر بگین چی شده ..
پروردگارا دراین شب
ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﻢ
ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ
ﻭ ﺁﻧﺎﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﺭﺍ ﺍﺯﺧﺎﻃﺮ ﻧﺒﺮﯾﻢ
#شبتون_ارام
✴️ سه شنبه👈 25 دی / جدی 1403
👈13 رجب 1446👈14 ژانویه 2025
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
💐🌻🌼🌸🌺🌹🍀☘🪴🌷🥀🍃
🌹 میلاد مولی الموحدین یعسوب الدین امیر المومنین علی علیه السلام 23 قبل از هجرت " (روز پدر)
🌸 آغاز ایام البیض و اعتکاف.
🔘صدور حدیث افضل الخلق نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام.
🌹🥀🌺🌼🌻🌷💐🌾🍀☘🌿🍃
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
⛔️صدقه صبحگاهی مطلوب و رفع اثر نحوست میکند.
📛 از امور زیر پرهیز گردد:
📛 اصلاح سر و صورت.
📛 منازعه و دعوا و کشمکش.
📛 و پی حوائج رفتن خوب نیست.
👶مناسب زایمان نیست.
🤕 بیمار امروز زود خوب شود.
🔭 احکام نجوم.
🌓 امروز قمر در برج سرطان است و برای امور زیر نیک است:
📛عقد ازدواج صورت نگیرد.
✳️ مقدمات ازدواج مثل خواستگاری بلا مانع است.
✳️کندن چاه و کانال و آبراه و جوی و جدول.
✳️امور زراعی و بذر افشانی.
✳️معاملات ملکی.
✳️ خرید کردن.
✳️ و درختکاری نیک است.
🔵امور کتابت حرز حکاکی ها و نماز و بستن حرز برا اولین بار مناسب نیست.
🚘 مسافرت: سفر همراه صدقه باشد.
👩❤️👨مباشرت: مباشرت و عروسی ،امشب کراهت دارد.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت
طبق روایات،#اصلاح_مو (سروصورت) دراین روز از ماه قمری ، خوب نیست.
💉💉حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن#خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، سلامتی در پی دارد.
✂️ ناخن گرفتن
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد.
👕👚 دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد)(خرید لباس اشکال ندارد)(کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش بزنند و در روزهای دیگر آن را تکمیل کنند)
✅ وقت #استخاره در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تاعشای آخر( وقت خوابیدن)
😴😴 تعبیر خواب.
اگر شب چهار شنبه خواب ببیند تعبیرش از ایه ی 14 سوره مبارکه " ابراهیم"علیه السلام است.
و لسکننکم الارض من بعد ذالک لمن...
و چنین برداشت میشود که کسی دوست یا دشمن خواب بیننده باشد به او برسد. شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
655.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺 کعبه وفا تویی
🎉 مروه و صفا تویی
🌺 جان مصطفی تویی
🌺 نور حی ازلی
🎉 فردی و بی بدلی
🌺 روح هر عبـادتی
🎉 لطف بی نهایتی
🌺 سیـدی عنایتی
🎉 یاعلی یاعلی
🌺 میلاد
🎉مولا علی (علیهالسلام)
🌺و روز پـدر مبـارک🎉
🍃🌺❤️🌺❤️🌺🍃
گفتم :
« شما برید ؛ منم میام الان ! »
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین . توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد . . .
نشسته بود روی پله ها . سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه . از چشمای قرمز و پف کرده ش معلوم بود گریه کرده . صورتش هنوز خیس بود .
سرشو هر از گاهی محکم می کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش بی رمق زیر لب چیزی میگفت .
باید بی تفاوت از کنارش رد میشدم و به راهم ادامه میدادم اما نتونستم ؛ هنوز عادت نکرده بودم به درد مردم . . .
نزدیک تر رفتم و با احتیاط گفتم :
« حالتون خوبه ؟! »
سرشو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی انداخت بهم ؛
یخ بندون بود توی چشماش . . .
لیوان نسکافه رو گرفتم سمتش ؛
« میخورین ؟! نسکافه ست ! »
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید ؛
« نسکافه دوست داره ؛ ولی این اواخر نمیخورد ؛ میترسید بچه مون رنگ پوستش قهوه ای بشه ! »
بلند زد زیر خنده . سعی کردم بخندم . . .
دوباره به حرف اومد ؛
« همه چی خوب بودا ؛ خوشبخت بودیم ! زن داشتم ؛ یه خونه ی نقلی داشتم ؛ بچه مونم داشت به دنیا می اومد ؛ همه چی داشتم . . .
ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم !
بهش گفتم پسر میخواما من ؛ رفتیم سونوگرافی ؛ دختر بود . . .
به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود . دیشب قبل خواب پرسید : حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو ؟!
در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم ؛ بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم !
چیزی نگفت . به خدا جدی نبود حرفام ؛ فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه ش ؛ ولی نفهمیده بود . . .
ناشکری که نکردم من آخه خدا . از سر خریت بود فقط !
صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب . درد داشته ولی صداش در نیومده . جفت از رحم جدا شده بود ؛ تا برسونمشون بیمارستان هم زنم از دست رفته بود ؛ هم بچه م . »
بی اختیار داشتم همراهش گریه میکردم ؛
« یه حرفایی رو نباید زد ؛ نه به شوخی ؛ نه جدی . . .
منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه ! »
سرشو دوباره کوبید به دیوار و من بیشتر لیوان توی دستمو چنگ زدم . به هق هق افتاده بود ؛
« آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم ؛ هم خودشو ؛ هم دخترمونو . . .
فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست ؛
ولی یهویی خیلی دیر شد ؛ خیلی ! »
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره . کاری از دست من و اشکام برنمیومد . نسکافه ی توی دستمم سرد شده بود دیگه .
بی سر و صدا عقب گرد کردم و از پله ها بالارفتم و برگشتم توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه م نوشتم :
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده ؛
خیلی زود . . .
برای گفتن یه حرفائیم همیشه دیره ؛
خیلی دیر . . .
حواست به دیر و زودای زندگیت باشه همیشه . . .
عقربه های ساعت با اراده ی تو به عقب برنمیگردن !(((:🖤'⌛️'🔓
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت39 به هما گفتم:هما آماده شو باید بریم تهران.بدو خانم.بدو تا بچه تلف
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت40
این بار با اطمینان خودم گفتم:نه اقای دکتر..چون خودم پیش خانمم بودم و دیدم که یهو اینجوری شد…دکتر گفت:بنظر میرسه مچ پای بچه شکسته.البته تا عکسبرداری نشه نمیتونم به طور قطعی نظر بدم..براش عکس مینویسم زود ببرید پایین و عکسشو برام بیارید…تا اینو گفت دلم هری ریخت و با خودم گفتم:آخه چرا باید مچ پای بچه بی دلیل آسیب ببینه؟؟سریع لعیا رو برداشتم و رفتیم پایین و عکس گرفتیم،…بله تشخیض دکتر درست بود و عکس هم شکستگی رو نشون میداد…اون روز رفتیم مسافرخونه موندیم تا فردا به دکتر قبلی عکس رو نشون بدم ونظرشو بپرسم……اون شب به لعیا شربت مسکن دادیم و همچنان با قنداق پاشو و بدنشو اتل مانند گرفتم تا راحت بخوابه….بقدری اعصابم خرد بود که تا خود صبح نخوابیدم و شاهد بودم که هما اروم اروم اشک میریزه و خدارو صدا میکنه،…فردا رفتیم پیش دکترش و عکس رو نشون دادیم……دکتر مارو شناخت و لعیا رو هم بخاطر اورد پس با دقت بچه رو معاینه کرد……