مقام زن
....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ
چرا اسلام ما را به اطاعت همسر
خودمقید کرده است؟
ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟
شیخ گفت :چند بچه داری
زن گفت : سه تا پسر
شیخ در جواب سوالش گفت:
اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده
وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو....
پس برتری بر کیست؟؟
زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد
❤️هم دلی❤️
🍃🌸🍃 ⭕️✍ زیبا و خواندنی 🍃
⭕️✍ زیبا و خواندنی
پدر بزرگم از اون مردای کوچه بازاری قدیم بود، تهشم تو سن هفتاد و پنج سالگی دلش بسته شد به دل خانجونم.
روزی که خانجونم دمنوشش یخ کرد و از دهن افتاد، همون روز آقاجون فهمید کی و برای همیشه از دست داد.
روز آخری که همه تو خونه جمع شده بودن برای تشییع خانجونم، آقاجون گوشهی خونه کز کرده بود و هیچی نمیگفت، ماتم گرفته به فرش دستبافت زیر پاش زل زده و سیگار بهمن خاموشش لای انگشتاش خشک شده بود، آقاجونم، کسی که تموم روستا جلوش خم و راست میشدن، کمرش خم و شکسته شده بود.
دلم طاقت نیاورد با اون وضع تنهاش بزارم،
نزدیکش شدم و رو به روش نشستم،
نگاهم خیرهی رد اشک خشک شدهای شد که از چشم چپش تا ریشش و تصاحب کرده بود.
این مرد چطور میخواست دووم بیاره.
بی هوا چاک دهنم وا شد و گفتم
خیلی دوسش داشتین نه؟
با جوابی که داد خشکم زد.
_هیچوقت دوسش نداشتم.
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
همیشه دوست داشتم عاشق بشم،
خندهی تلخی کرد و گفت به ابهتم نگاه نکن،
دلم دوست داشت واسه یکی بلرزه،
کار که نشد نداشت، بلاخره لرزید.
۲۰ سالم که بود،
یه روز آقام حجره رو به من سپرد،
تو مغازه سرم گرم لول کردن پارچهها بودم
که یه صدایی دلم و لرزوند، درست خاطرم نیست چی گفت، اما ته کلامش این بود که یه پارچهی خوبِ اصل و نصبدار بهش بدم.
تنها نبود، دو نفر دیگه همراهش بودن، نگام تو نگاش که افتاد حالی به حالی شدم، نمیخواستم بخندم اما خنده بدون اجازهی خودم رو لبم نشسته بود.
وقتی فهمیدم واسه چی پارچه رو میخوان دنیا رو سرم آوار شد،
یه چند متر چادری سفید واسه سفرهی عقد.
فهمیدم واسه خودش میخواد.
نمیدونم راز نگاش چی بود که از اون روز به بعد جز نگاه اون چیز دیگهای ندیدم، ته توشو درآوردم و فهمیدم کیه، یه چند بارم با اینکه میدونستم شیرینی خوردس از دور میپاییدمش، از رفیقم دوربینش و به زور قسم خدا و پیغمبر گرفته بودم که حداقل یه عکس ازش داشته باشم.
از گوشهی جیبش یه عکس رنگ و رو رفته در آورد و داد دستم. زیبا بود شرقی.
یه لبخند رو لبش نشست و بغضی گفت:
خانجونت خبر داشت...
خانجونت خبر داشت و با این حال زنم شد،
میدونست دلم گیره، بیست و دو سالم که شد آقام پاشو کرد تو یه کفش که
الا و بلا باید زن بگیری، اونقدر فشار آوردن که
ریش و قیچی رو سپردم دست خودشون، اما این عکسم از خودم دور نکردم.
خانجونت همیشه تا یه روز بعد از شستن کتم اخماش تو هم بود و نگاهم نمیکرد، به دل خودش داشت ناز میکرد که منِ بیصاحاب بخرم.
منم میدونستم سر همین عکسِ که میره تو خودش، اما هیچوقت گلهای نمیکرد،
همیشهام عکس تو جیب کتم باقی بود.
دو روز پیش انگار تو حال خودش نبود که گفت خیلی
خوشگل بوده،
ماتم گرفتم از غمِ تو صداش.
نگام کرد و گفت: محمود من خیلی زشتم؟
هیچی نگفتم و اون گذاشت پای اینکه خیلی زشته.
دیشب وقتی میخواست بخوابه بهم گفت خیلی دوستت دارم اونقدر که فکر کنم پیش خداام رسوا بشم...
کاش توام دوستم داشتی محمود، حسرتت به دلم موند.
دستش و قالب سر خمیدش کرد و گفت:
حالا که نیست، دلم عجیب میزنه، اصلاً انگار نمیزنه، سرم سنگینه،
هر چی زور میزنم اشکی نمیاد، یه چی چسبیده بیخ گلوم و ول کن نیست،
بهش میگم اخه لامصب تو دیگه چیی که خودت و چسبوندی بهم، حالم بده، اصلاً
نمیدونم این چه حالیه که دارم اما فکر کنم دلم براش رفته، یعنی باهاش رفته، بلاخره دلم و برد، حالا من با این
جسم بیدلم چه کنم؟
اصلا مگه بیدلم میشه زنده موند؟
حالم بده
دلم تنگشه
به اندازهی پنجاه سال دلم براش تنگه...
برای کسی که امروز برای اولین و آخرین بار دیدمش...
چه حسرت به دل رفت و چه حسرتی نشوند به دل بیدلم.
آقاجونم تو هفتاد و پنج سالگی عاشق زنی شد که پنجاه سال باهاش زندگی کرده
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 ازتنهایی نترسید... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
از تنهایی نترسید!
از اینکه دایره اطرافیانتون کوچیک بشه
نترسید از اینکه با آدم ها کم رفت و آمد کنید
نترسید یا کنار گذاشته بشید نترسید!
از این بترسید که توسط آدم هایی احاطه بشید
که دوزاری و بدرد نخورن همین قدر صریح
«دوزاری» کلمه مناسبیه برای آدم هایی که بلد
نیستن کی چطور رفتار کنن و چی بگن و
چه چیزی رو به زبون بیارن
نترسید اگه چارچوبتون رو حفظ کنید و
طرد بشید باور کنید آدم های حسابی فقط و
فقط جذب آدم هایی میشن که سفت و محکم
پای چارچوباشون می مونن! 🌱"
حكيمى در بیابان به چوپانی رسید و گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه ی دانشهاست ،یاد گرفته ام.
حكيم گفت:
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت:
پنج چیز است:
⚘تا راست تمام نشده ،دروغ نگویم!
⚘ تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم!
⚘تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم!
⚘تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم!
⚘تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نَفس و شیطان، غافل نباشم!
حكيم گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب علم و حکمت سیراب شده!!!!
💎قدیما یه شاگرد کفاشی بود، هر روز میرفت لب رودخونه برای درست کردن کفش، چرم میشست؛
اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، میگفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره! یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده م نمیذاره!
با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره. شاگرد با تعجب پرسید نمیزنیم؟ اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...
زندگیم همینه، تمام تلاشتون رو بکنید چرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برد دیگه فایده نداره، حرص نخورید👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
در کتابی خواندم:
وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را
بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
دوستی برایم با بغض تعریف کرد:
وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا
شده،
دیدم دیگر لبخند هایش برای من
نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم
گفتم چرا دیوانه شدی؟
لبخندی درد مند زدو گفت:
وقتی که فهمیدم عاشقش هستم
دیدم برای من خودکشی کرده
مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون
میکشید فریاد میزند
پرسیدم این قبر کیست؟
گفت:
پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا
به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع
کردم
.
جلسه که تمام شد با دوستانم به
گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به
دیدن پدرم رفتم
جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی
هایم افتاده بود
مرد گریه کردو گریه کرد
ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم
ما همدیگر را فراموش می کنیم
ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی
اعتماد می کنیم که دیر است،
ما گاهی یادمان می رود زندگی
چقدر کوتاه است
یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم)
امیدوارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک
بگویید چقدر دوستشان دارید،
تا دیر نشده...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت10 . عمو کمال که تا اونوقت ساکت بود گفت : آقا بزرگ دردسر میشه بذا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت11
.
آقا بزرگ ادامه داد :
با اینحال وقتی دختره راضی نیست اگه پسر وزیر وزرا هم باشه به دردش نمیخوره حالا مشکل غلام چیه که به زور میخواد دختر شوهر بده نمیدونم ؟!
بابا گفت :
بچه برادرش هست حتما میخواد دختر به آشنا بده
کسی حرفی نزد انگار آقا بزرگ با دیدن پسره خیالش راحت شده بود که ادم بدی نیست و زهره ناز الکی میکنه... دیگه کسی پیگیر ماجرا نشد و آقا بزرگ و خانم بزرگ برگشتن خونه باغ و ماهم اسباب کشی کردیم خونه جدید... هر روز از مدرسه میرفتم خونه عمو کمال انگار نه انگار که خونمون عوض شده بود منکه خونه عمو بودم گاهی صدای مامان در می اومد و میگفت :
دختر بیا خونه لااقل ببینیمت !
نه عمو شکایتی داشت نه زن عمو و من و مریم هم خوش تر بودیم که باهم باشیم یه روز وقتی از مدرسه اومدیم توی حیاط بودیم ولی صدای زن عمو می اومد که داشت بلند بلند با کسی حرف میزد زن عمو گفت :
دست بردار پسر مگه دختر قحطه!
و صدای مصیب پسر بزرگه عمو اومد که گفت :
برا من قحطه!
_خب جرا از قبل نگفتی؟ حالا که دختره نشون شده یادت اومده
_من چمیدونستم به این زودی شوهرش میدن
_حالا که دادن کاری از کسی برنمیاد
_چرا برنمیاد؟ ما بریم خواستگاری خودشم راضیه
_خاک بر سرم با خودشم حرف زدی ؟!
مریم دست برد تا دستگیره در رو باز کنه دستش رو کشیدم گفتم :
بذار ببینیم کی رو میگن !
مریم زیر گوشم گفت :
خیلی فضولی شهین!
بعدم در رو باز کرد و وارد شد زن عمو و مصیب ساکت شدن انگار نمیخواستن جلو من حرف بزنن، راستش برای اولین بار اونجا بود که از بودن و رفتن خونه عمو معذب بودم ...رفتم توی اتاق و تا موقع ناهار بیرون نیومدم سر سفره هم پیدا بود که همه حرفی دارن برای زدن ولی ساکت بودن... درسته بچه بودم ولی اونقدری سرم میشد که نمیخواستن جلو من حرف بزنن اونروز برخلاف روزهای دیگه به مامان زنگ زدم و گفتم:
میشه بیای دنبال من میخوام بیام خونمون
مامان عصر اونروز اومد دنبالم، برای خودش هم تعجب برانگیز بود که چرا خودم خواستم برگردم خونه برای همین به محض اینکه از خونه عمو زدیم بیرون گفت :
چی شده کسی چیزی گفته که خواستی بیام دنبالت ؟!
_نه کسی چیزی نگفته
_پس چی ؟.