📚 #یک_دقیقه_مطالعه
🔺 اگر مادر شوهر شدم یادم باشد! حتما یادم باشد...
🔸یادم باشد مادر شوهر که شدم آنقدر به عروسم بها بدهم که پسرم احساس رضایت کند. آخر پسرم جگر گوشه من است، نباید آزار ببیند.
🔹یادم باشد مادر شوهر که شدم در مقابل دختری که هم سن دختر خودم هست صبوری به خرج بدهم، آخر او جوانست و هنوز خیلی از مسایل را نمیداند.
🔸یادم باشد مادر شوهر که شدم طوری با دختر دیگران برخورد کنم که دوست دارم دیگران با دختر من برخورد کنند.
🔹یادم باشد مادر شوهر که شدم کاری نکنم پسرم میان عشق مادری و عشق همسری سردرگم شود. نیاز پسرم در زندگی آرامش است نه تنش!
🔸یادم باشد که برای قضاوت عروسم به سخنان دخترم صحه نگذارم چون دخترم هم مثل عروسم بی تجربه است و جهان را از دید خام و ناپختگی مینگرد.
🔹یادم باشد مادر شوهر که شدم از فداکاریهای عروسم تمجید کنم تا یاد بگیرد برای پسرم فداکاری کند.
🔸یادم باشد مادر شوهر که شدم کاری با عروسم نکنم که شکایت مرا نزد پسرم ببرد، آخر میان دو عشق، انتخاب یکی سخت میشود و حتما من شکست خواهم خورد زیرا پسرم پدر میشود و نمیتواند مادر فرزندش را رها کند و در کنار من آرام بگیرد.
🔹یادم باشد مادر شوهر که شدم خوب بفهمم پسرم را روانه زندگی کرده ام و نباید کاری بکنم که او به سوی من بازگردد و دوباره مجرد شود، آخر او متاهل است و متعهد.
🔸یادم باشد مادر شوهر که شدم به پسرم بگویم با همسرش وفاداری کند، متعهد بماند...خیانت نکند!
🔻یادم باشد که یادم نرود که مادر شوهر شدن آسان است و مادر شوهر ماندن سخت. از امروز با هم در بهتر تربیت کردن خودمان و نسل آینده تلاش کنیم🙏
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت16 .اونسال تابستون زمزمه هایی از درگیری های خیابونی شنیده میشد ک
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت17
.
انگار با ازدواج مصیب خانواده عمو کلا روال عادیشون تغییر کرد و دیگه خیلی خیلی کمتر رفت و امد میکردن گاهی که مامان در این مورد حرف میزد بابا میگفت :
خب درگیر مسائل بچه هاشون هستن توقعی نیست که بخوان با ماها سروکله برنن
و مامان همیشه شاکی از اون بحث بلند میشد و میرفت یه جورایی انگار خودش هم میدونست دیگه اون رابطه قبل رو نمیتونه با زن عمو و کلا خانواده عمو داشته باشه... براش هم سخت بود... زن عمو براش جاری نبود یه جورایی خواهرش بود و حالا انگار یه حامی بزرگ از کنارش رفته بود ...درسته هنوزم روابط خوب بود ولی مثل قبل نبود که بتونن بشینن و از همه چی کنار هم صحبت کنن چون یه ادم غریبه به اسم عروس توی جمعشون بود
زن مصیب دختر لاغر و ریزه میزه ای بود و همونطور طبق اصول خانواده عمو هم زندگی میکرد هم از لحاظ رفتار و نشست و برخاست هم از نظر پوشش ...
اونسال مدرسه ها که باز شد و ما رفتیم مدرسه هنوز شلوغی های شهر ادامه داشت من و مریم ۱۰_۱۱ ساله بودیم و زری هم اونسال از مدرسه ما رفته بود به دوره راهنمایی و اون رو دیگه خیلی خیلی کمتر میدیدیم ...
عمو خونه ای که قبلا ما ساکن بودیم رو تعمیر کرده بود و مصیب قرار بود زنش رو ببره اونجا همه در گیر و دار بساط عروسی مصیب بودن... آقا بزرگ و خانم بزرگ هم اومده بودن، یه روز عصر که خونه عمو جمع بودیم و عمه شمسی هم بود خانم بزرگ رو به عمه گفت :
از شما چه خبر مادر ؟خبری از عروسی نیست ؟
عمه شمسی دستهاش رو زیر شیر آب گرفت و گفت :
نه والا !!البته هنوزم دیر نشده که خانم بزرگ ۴_۵ماهه عقدکردن
_به قول آقای خدابیامرزم دختر عصر باید عقد بشه و شب بره خونه شوهر موندن دختر عقد کرده تو خونه باباش درست نیست پنبه و اتیشن
_خانم بزرگ جلو چشممونن! این حرفا چیه ؟
_از ما گفتن همیشه که جلو چشم شماها نیستن
زن عمو گفت :
راست میگه خانم بزرگ، والا ما هم که پسر مال خودمون بود من همین دو ماهم سختم بود عقد بمونن ولی بابای عروس گفت جهیزیه اش جور نیست و کمال فرصت داد
خانم بزرگ از جا بلند شد و همونطور که میرفت سمت در گفت :
درستش همینه !!!
عمه شمسی که ناراحت شده بود رو به زن عمو گفت :
والا اعظم جون نفت رو آتیش نریزی بد نیست
_وا مگه چی گفتم ؟
عمه شمسی اونروز ناراحت رفت خونشون، زن عمو بعد رفتنش گفت :
والا حقیقت رو به هر کی بگی ناراحت میشه.
♥️🍁🍂🍁🌿
🌿
🍁
🍂
♥️
#همه_بخوونن
لطفا قاتل نباشید !!!
شب عروسی برادرم،وقتی مادرم کتش و تنش می کرد،یه حس غریبی داشت نگاهش !
پیشونیش رو بوسید و بهش گفت:
هیچ وقت قاتل زنت نباش !
چشم های برادرم از تعجب گرد شده بود،کم مونده بود غش کنه بنده خدا
مادرم دستش رو گذاشت روی شونه هاشو گفت:قاتل نباش پسر!
وقتی خانومت برات آشپزی می کنه بگو دستت درد نکنه خانوم عالی بود.
وقتی خانومت رنگ رژشو با پیرهنش ست می کنه ،بگوهمه رنگی به صورتت میشینه عزیزم
زنانگی زن ها در دیده شدنه
در تعریف شدن از کارشون
در تأیید هنرشون
اونوقته که جون می گیره و موندگار میشه
ریشه می دوئونه توی بند بند زندگیت
قاتل نباش پسرم
اگر احساس زنی را نادیده بگیری
مثل گل های ناز توی گلدون قهر می کنن و دیگه هرگز شادی رو به دلشون راه نمی دن!کم کم دلسرد می شن ، پژمرده میشن
مادرم راست می گفت
من مرده های متحرک زیادی و به چشم دیده بودم که هنوز درکنار قاتلشون ،ادای زندگی کردن و در می آوردند
مادرم حق داشت
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت17 . انگار با ازدواج مصیب خانواده عمو کلا روال عادیشون تغییر کرد
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت18
عروسی مصیب برگزار شد و توی تمام مراسمهاش رضا هم بود خیلی گرم و صمیمی با همه برخورد میکرد و گاهی کاری چیزی بود انگار داره با یه بچه حرف میزنه با خنده میگفت :
بدو دختر کوچولو بدو این رو ببر یا اون رو بیار
مریم یکی دوباری من رو کشیده بود کنار و بهم گفته بود:
شهین اگه بابا یا عمو ببینن با شوهر زهره بگو بخند میکنی دعوات میکنن
و من مثل همیشه سرتق میگفتم :
چرا دعوا کنن ؟کار بدی نمیکنم که !
_خود دانی
چند روزی که از عروسی مصیب گذشت مدرسه ها رو به خاطر درگیریهایی که روز به روز بیشتر میشد تعطیل کردن و دیگه کسی به راحتی و آرامش نمیتونست توی کوچه ووخیابون رفت و امد کنه ،زندگی سخت شده بود از یه طرف تعطیلی مدرسه ها و بیکار بودن ماها ،از یه طرف اینکه نمیشد بیرون رفت و امد کرد و از یه طرف هم نگرانی برای کسانی که مجبور بودن بیرون از خونه باشن ...اعصاب همه رو خرد کرده بود ...
بابا صبح میرفت تا ظهر نمی اومد و مامان باید با ما سه تا بچه توی خونه سرو کله میزد ،نمیتونستم خودم به راحتی برم خونه عمو یا مریم بیاد پیشم و این قانون برای خونه اونها هم همینطور بود ...برای همین واقعا اذیت میشدم تا اینکه اوضاع اونقدری خراب شد که ادارات و بازار هم تعطیل شد مردها هم خونه نشین بودن... یه شب که بعد از کلی وقت سر شب از کوچه پس کوچه رفته بودیم خونه عمو کمال ،عمو رو به بابا گفت:
کاش بچه ها رو میبردیم خونه باغ لااقل ،اینجا مثل زندانی ها هستن
_اره فکر خوبیه فعلا که کسی کاری نداره خودمون هم میتونیم بریم
_اره ولی خونه ها رو نمیتونیم رها کنیم که، بالاخره یکی باید تهران باشه شماها برید من میمونم
_نه داداش نمیشه تو بمونی منم هستم !
_طلا وپولی اگه خونه دارید بیار اینجا حالا نوبتی این خونه میمونیم تا ببینیم اوضاع چطوری میشه به شمسی هم خبر میدم خانم بزرگ نگران اونم بود
بابا که رضایت داد همه باهم راهی خونه باغ شدیم فقط عمو کمال و یکی از پسرهاش موندن که خونه اشون رو مواظبت کنن عمه شمسی و بچه هاش هم اومده بودن فقط شوهرش آقا غلام نیومده بود گفته بود :
آقا بزرگ دعوتم کنه تا بیام !
آقا بزرگ هم گفته بود:
بشینه تا دعوت کنم !.
#شوهر_خوبی_باشید
✔️ شوهر خوب بودن یعنی خلق الگوهای ارتباطی بسیار خوب. گاهی این کار، سخت است. گاهی آنقدر خشمگین و عصبانی هستید که نمیخواهید هیچ ارتباطی برقرار کنید.
👈اما یک شوهر خوب سعی میکند این ارتباط را ایجاد کند.
👈 یک شوهر خوب، جستجو میکند تا بفهمد چرا به این نقطه از عصبانیت رسیده و سپس یک راه حل پیدا میکند و موضوع را خاتمه یافته تلقی میکند.
در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ" می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز شهر صدرا صدها پیوند کبد انجام داده است.
این قصه دکتر علی ملک حسینی است که معلّمی با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود.
آن معلم کسی نبود جز محمد بهمن بیگی، ابر مردی بزرگ که چون ستاره ای در دل شبهای سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد.
انسان ها دو نوعند:
نوع اوّل کلید خیر هستند. دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند.
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یه عروس با سیاست چنین ویژگی هایی داره
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
رازهای شخصی و خصوصیشو به خواهرشوهرش نمیگه
هزینه های کوچیکش مثل ( ترمیم ناخن، خرید مانتو، ... ) رو در کنار خانواده شوهرش اعلام نمیکنه
هر رفتاری رو که داره ، از همون اول ثابت نگه میداره، یهو مهربون و یهو نامهربون نمیشه
خاطرات سفر با شوهرشو، با آب و تاب جلو مادرشوهرش، تعریف نمیکنه که مثلا دل مادرشوهرش بسوزه
تو بحثای بین خانواده شوهرش نه دخالت میکنه، نه نظر میده
وقتی شوهرش خونه نیست، به مادرشوهرش زنگ میزنه و حالشو میپرسه
تو کارای خونه به مادرشوهرش کمک میکنه، اما زیاده روی نمیکنه، چون میدونه ناخواسته تبدیل به وظیفه میشه
تو جمع از خواهرشوهر و مادرشوهرش، تعریف میکنه و جوری به همه نشون میده که اونا رو خیلی دوست داره
جلو خانواده شوهرش، حسابی به شوهرش میرسه
وقتی ازش راجع به خواستگار خواهرشوهرش میپرسن میگه: " هرچی خودتون صلاح میدونید".
به هیچ وجه مشکلات خانواده خودشو، پیش خانواده شوهرش نمیگه
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت18 عروسی مصیب برگزار شد و توی تمام مراسمهاش رضا هم بود خیلی گرم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت19
.زهره و شوهرش هم دو سه روزی بعد از ما اومدن تا اونها هم توی جمع خانوادگی باشن ...دروغ چرا ما بچه ها خیلی خوشحال بودیم که دور همدیگه هستیم واقعا هم خوش میگذشت بهمون تنها چیزی که من رو اذیت میکرد این بود که مدام خانم بزرگ تذکر میداد :
شهین مادر اینا بهت نامحرمن پسر عمو و پسر عمه اتن جلوشون رعایت کن
من از یه گوش میشنیدم و از یکی در میکردم ...روزای اول بودن بزرگتر ها باهم یه کم سخت میگذشت ولی برای ما بچه ها خوب بود، ولی بعد از گذشت چند روز و اینکه بزر گترها هم فهمیده بودن چاره ای جز موندن اونجا ندارن زندگی رو راحت تر میکرد براشون
توی اون خونه باغ دیگه نگران این نبودن که بچه ها جایی میرن یا نه، دیگه نمیخواستن بچه ها رو زندانی کنن توی خونه کلا زندگی توی اون خونه باغ روال عادی رو داشت
روابط مامان و زن عمو بهتر شده بود انگار اینکه کنار هم قرار گرفته بودن باعث شده بود همون نیمچه کدورتی که از هم داشتن رو هم برطرف کنن
عمو دو هفته ای تهران موند و بعد اومد خونه باغ و به جاش بابا و یکی دیگه از پسرهای عمو رفتن تهران ...خونه آقا بزرگ خونه بزرگی بود دور تا دور ایوون اتاقهای بزرگی بود که هر خونواده ای میتونست برای خودش اتاق مجزا داشته باشه ... شبها هم برای خودش عالمی داشت اینقدر به ماها خوش میگذشت که یه روز زری گفت:
خداکنه این درگیریها همینطور ادامه داشته باشه تا ماها همیشه باهم زندگی کنیم
آقا بزرگ دست روی زانوش گذاشت و همونطور که بلند میشد گفت:
خدا نکنه بابا جوونای دسته گل مردم دارن پرپر میشن
دور تا دور خونه باغ و باغچه بود جلو خونه باغچه هایی بود که توش سبزی میکاشتن و پشت خونه درختهای میوه و درختای بلندی بود که جلو دید رو از بیرون میگرفت، اون روزها کارها همه اشتراکی انجام میشد و بیشتر کارها رو هم مامان و زن عمو میکردن.... پشت ساختمون یه اتاقک چسبیده به ساختمون بود که خانم بزرگ اونجا خوراکی های که نمیتونست توی ساختمون نگه داره میگذاشت... یه اتاقک خنک و تاریک بود که پر بود از خوراکی های خوشمزه از قیصی و الو گرفته تا گردو و کشمش و کلی چیز دیگه، کسی اجازه ورود به اون اتاقک رو نداشت انگار گنج خانم بزرگ اونجا بود منم چند باری همراه با خودش رفته بودم توی اون اتاقک یه روز که همه ناهار خورده بودن و رفته بودن برای خواب نیمروزی ،همیشه از این خواب ظهرگاهی بدم می اومد، خانم بزرگ من رو که دم در اتاق نشسته بودم صدا کرد و گفت :
شهین ؟
_بله خانم بزرگ
_بیا مادر.