🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
بیا چند نکته مادرشوهر داری یادت بدم گلبانو جونم
🌸وقتی مادر شوهرت میگه: آب میخوام🥤موقع آب آوردن، بشقاب زیر لیوان فراموش نشه👌
🌸اگه جلوی شما با شوهرتون و یا پدر شوهرتون بحث کردن، سکوت و ترک کردن محل فراموش نشه👌
🌸اگه رژیم خاصی دارن، مثلا فشار فشار خون و یا چربی خون، غذای جداگانه پختن براشون فراموش نشه👌
🌸اگه کرونا رفت و مسافرت رفتید، سوغاتی کوچیک حتی شده کمی خوراکی محلی برای مادر شوهر فراموش نشه👌
🌸وقتی میان خونتون، موقع تعارف کردن واژه ی، بفرمایید فراموش نشه👌
🌸جلوی مادر شوهرتون تعریف از مادر و خاله و ... نکنید، باعث حساس شدن مادر همسرتون میشه پس تعریف نکردن از کسی فراموش نشه👌
🌸اگه توی جمعی پشت سر مادر شوهرتون صحبت کردن، ترک کردن اون جمع فراموش نشه👌
🌸برنامه ریزی برای فرداتون و آب خوردنم فراموش خودتون نشه👌😍😍
بار اول که خیره شدم تو صورتش ،😳
وقتی بود که انگشتر فیروزه شو 💍
کردم دستش سر سفره ی عقد.👰
نذر کرده بودم قبل ازدواج ،به هیچ کدوم از خواستگارام نگاه نکنم تا خدا خودش یکی رو واسم پسند کنه...😍
حالا اون شده بود جواب مناجاتای من...🙏
مثه رویاهای بچگیم بود. ☺️
با چشایی درشت و مهربون و مشکی...😉
هر عیدی که میشد،
▪️میگفت بریم النگویی، انگشتری، چیزی بگیرم برات😅
▫️میگفتم:
"بیشتر از این زمین گیرم نکن.
چشات به قدر کافی بال و پرمو بسته..."😉
💘عاشق کشی،دیوانه کردن مردم آزاری،
یک جفت چشم مشکی و اینقدر کارایی؟!😍
میخندید و مجنونم میکرد😅
دلش دختر میخواست👧
دختری که تو سه سالگی،با شیرین زبونی صداش کنه ،بابا...💕
یه روز با یه جعبه شیرینی اومد خونه،🍩🍰
سلام کرد و نشست کنارم☺️
دخترش به تکون تکون افتاد🙄
مگه میشه دختر جواب سلام بابا رو نده؟!
لبخندی کنج لباش نشست☺️
از همون لبخندای مست کننده اش.😍
یه شیرینی گذاشت دهنم...!😋
▫️گفتم: "خیره ایشالا!"🙂
▪️گفت: "وقتش رسیده به عهدمون وفا کنیم"✅
اشکام بود که بی اختیار میریخت...😔😭😭
"خدایایعنی به این زودی فرصتم تموم شد؟"😥
نمی خواست مرد بودنشو با گریه کم رنگ کنه.
ولی نتونست جلو بغضشو بگیره...😭
▪️گفت:"میدونی اگه مردای ما اونجا نمی جنگیدن،اون جونورا،به یزد و کرمان هم رسیده بودن وشکم زنان باردارمونو میدریدن؟!😱😭
میدونی عزت تو اینه که مردم بیرون از خاکشون واسه امنیتشون بجنگن..؟"😕
▫️گفتم:"میدونم ولی تو این هیاهوی شهر
که همه دنبال مارک و ملک و جواهرن،
کسی هست که قدر این مهربونیتو بدونه؟"😳😕
باز مست شدم از لبخندش...😍
▪️گفت:\"لطف این کار تو همینه...\"
تو تشییعش قدم که بر میداشتم ،
و حالا که رو تخت بیمارستان،
رقیه شو واسه اولین بار دادن دستم،👶
همون جمله رو زیر لب تکرار میکنم...😔
💞همسر شهید،میثم نجفی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 توصیہ به زنان و مردان متاهل
🌱کوتاه و بسیار مفید
🍃 استاد قرائتی
✨✨✨
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت26 . خانم بزرگ زد توی صورت خودش و گفت : چی میگه این ؟! عموکمال عص
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت27
.
عمو کمال از ایوون پرید و رفت سمتش یقه اش رو از پشت گردن گرفت و گفت :
تهمت زدی یادت باشه تلافی میکنم
رضا یقه اش رو از دست عمو کشید بیرون و گفت :
هرکاری از دستت برمیاد بکن کوتاهی نکن حرفام اگه دروغ بود لااقل دختر و پسر از خودشون دفاعی میکردن دیدی که صداشون هم در نیومد شاهد هم حی و حاضره ازش بپرسید، خودم پشت پنجره دیدمش
بعد هم گذاشت و رفت چقدر گذشت نمیدونم ولی مامان من رو اروم برد توی اتاق و نشوند و گفت :
نترس مامان جان کسی با تو کاری نداره !
نحوه حرف زدن مامان نشون میداد حالم بده که مامان هم ترسیده.... سکوت بود... انگار همه آدمهایی که بیرون بودن مرده بودن یه دفعه صدای داد خانم بزرگ بلند شد که داد زد :
ای واییییییییییی
مامان دوید بیرون ومنهم پشت سرش همه دور کسی جمع شده بودن جلو رفتم آقا بزرگ بود... روی زمین افتاده بود و همه دورش جمع بودن خانم بزرگ توی سر خودش میزد و عمو کمال داد میزد :
زودبرید بهداری دکتر بیارید زود
دکتر از بهداری اومد و آقا بزرگ رو بعد از معاینه منتقل کرد بهداری به عمو گفته بود :
سکته کرده فشار زیادی رو از سر گذرونده گفته بودم نباید تحت فشار عصبی قرار بگیره
انگار اون جریان براش خیلی سنگین اومده بود آقا بزرگ رو برگردوندن خونه و عمو کمال قدغن کرد که کسی در مورد جریان صبح حرفی نزنه ...زن مصیب ساکش رو پیچیده بود و توی اتاقی که ما بچه ها بودیم بست نشسته بود مدام میگفت :
میخوام برم خونه بابام !!!
زن عمو التماسش میکرد و میگفت :
تو رو خدا اوضاع اینجا رو بیین بذار ببینیم چی شده؟ اصلا از کجا معلوم پسره راست بگه ؟من اخه بچه خودم رو نمیشناسم ؟
_من هیچی نمیدونم میخوام برگردم تهران
مصیب نمی اومد برای دلداری دادن زنش و اینکه خودش رو بی گناه نشون بده پیشش و همین شک همه رو قوی میکرد که حتما چیزی بوده
حال اقا بزرگ که کمی بهتر شده بود فرستاده بود دنبال من مامان اومد پیشم و گفت :
شهین آقا بزرگ کارت داره
رفتم پیشش حالش خوش نبود با اینحال گفت:
بابا اینایی که رضا گفت راست بود ؟
جوابی ندادم آقا بزرگ گفت :
نترس بگو چی دیدی ؟
_من چیزی ندیدم
_یعنی تو به خانم بزرگ چیزی نگفتی ؟
_گفتم ولی فقط صداشون رو شنیدم.
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🍂🍃
🥀
به جاے وابسته بودن ، عشق بورزیم :
← در عشق رشد و پیشرفت وجود دارد اما در وابستگے در جا زدن و سڪوت. فردے ڪه وابسته است مے خواهد طرف مقابلش فقط براے او باشد و به همین خاطر اگر ڪارے برخلاف میل او انجام دهید ناراحت میشود .
← همسر و معشوقهٔ ما در جایگاه ویژهاے برایمان قرار دارد اما نه بهاندازهاے ڪه با عشق بیش از اندازهمان او را محدود ڪنیم و در قفل و زنجیر قرار دهیم. بیشازاندازه وابسته بودن به معشوق نهتنها او را به شما نزدیک نمیڪند بلڪه او را از شما فرارے هم میدهد. اما چگونه از وابستگے خارج شوید؟
← اولین شیوه این است ڪه بیایید عاشق خودتان باشید. شما باید دست از عشق و عاشقے بیمارگونه بردارید. براے آنڪه عاشق خودتان باشید باید ویژگیهاے مثبت خود را بشناسید.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli