❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت31 .🌺🌺🌺 روز هشتم عید بود صبح زود هنوز حواب و بیدار بودم که یکی دس
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت32
.🧃🧃🧃
آقا بزرگ سرش رو روی عصاش گذاشته بود و نشسته بود همه چی رو شنیده بود ...هیچکس چیزی نگفت زری رو گوشه ای نشوندم اونم حالش اصلا خوب نبود عمه گریه کنون گوشه ای نشست و چادرش رو روی صورتش کشید بابا لباس پوشید و خواست بره بیرون که آقا بزرگ گفت :
کجا ؟
_میرم سراغ داداش باید پیداشون کنیم تا قبل از اینکه غلام بفهمه
_منم میام
_نه آقا بزرگ شکا بمون یه وقت غلام میاد اینجا ،شما اینجا باش من زود میام
رو به مامان کرد و گفت :
کسی اومد پشت در تا جایی که میتونید در رو باز نکنید خب ؟
_باشه
بابا که رفت صدای گریه عمه بلند تر شد خانم بزرگ گفت:
شمسی غلام خونه نبود که شماها اومدید ؟
_نه بار داشت رفته بود بارش رو تحویل بده ظهر نشده میاد و میفهمه
_خدابزرگه تا اونموقع خیری شده حتما
ولی خبری نشد ...ظهر بود که صدای در اومد مامان گفت :
یا خدا
ولی در باز شد و بابا و عمو وارد شدن پشت سرشون هم زن عمو عمه دویید بیرون و گفت :
چی شد ؟پیدا شدن ؟
بابا گفت :
نه آبجی هرجا میدونستیم رفتیم ولی خبری نیست
_خاک بر سر شدم چه کنم؟ ای وای این دیگه چه بدبختی بود
زن عمو هم نشست گوشه ای و اونم هم نوا با عمه گریه میکرد انگار که عزیزی رو از دست داده باشن عمو رو به هر دوشون گفت:
الان وقت گریه زاری نیست بلند شید فکر چاره کنید
عمه گفت :
_چاره چیه ؟چاره مرگ منه غلام من رو زنده نمیذاره!
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای در زدن اومد یکی با مشت به در میکوبید عموگفت :
حتما غلامه... شمسی پاشو برید داخل بیرون هم نیاید
همه به جز بابا و عمو رفتیم داخل بابا در رو باز کرد و آقا غلام اومد داخل زری کنارم بود عین بید میلرزید گرفتمش تو بغلم و گفتم:
نترس
آقا غلام هوار کشید :
کجاس اون پسره ی بیغیرت کجاست؟!
بابا گفت :
اروم باش آقا غلام بشین حرف بزنیم
_چه حرفی ؟چه حدیثی؟ شمسی آهای شمسی... بیا بیرون ببینم دخترت رسوایی سر آورده... بس نبود جلو خواهر و برادر خوارم کرد.حالا جلو در و همسایه ابروم رو برده بیا بیرون میدونم اونجایی.
#سیاست
#همسرداری
📌 خانمهای گرامی لطفا توجه کنیـد!!!"
👈 برای اینکه همسرتان عاشق شما باشه نیاز به انجام کار چندان خاصی نیست. رعایت یک سری نکات ریز میتونه شما رو به هدفتون برسونه. فقط کافیه نکات زیر رو بخاطر بسپارید:
▪️ اجازه دهید متوجه شود چقدر وجودش برای شما اهمیت دارد.
▪️حتی اگر با شما مخالفت میکند، باز هم به صحبتهای او گوش دهید.
▪️ از او تقاضای کمک کنید.
▪️به او بگویید که او را دوست دارید و به وجودش افتخار میکنید.
▪️ بگذارید برای خود سرگرمی داشته باشد و گاهی برای خودش باشد
▪️ به او اعتماد داشته باشید.
▪️ وقتی با هم بیرون میروید، درباره مشکلات صحبت نکنید.
▪️ بر روی اعمال خوب او متمرکز شوید.
▪️به علایق او احترام بگذارید.
▪️وقتی او را میبینید هیجان خود را نشان دهید و خوشحال باشید
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍چهار نوع مرد داریم
که خیلی قابل احترامن ...
مردهایی که،
تو تاکسی جمع تر میشینن
تا خانم کناریشون معذب نباشن
مردهایی که،
عفت کلام دارن و با شخصیتن
مردهایی که،
به جای خیره شدن و زل زدن
به خانم ها
زمین رو نگاه میکنن
مردهایی که،
تو مکان شلوغ
دستشون رو به بدنشون می چسبونن
تا به خانم ها برخورد نکنه ...
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
آقایان بدانند :
▪️به خانواده همسرتان احترام بگذارید تا از حمایت آنها و همسرتان برخوردار باشید.
▪️ حتما به دیدار خانواده همسرتان بروید و با آنها رابطه ی خود را قوی تر کنید. این رابطه تاثیر مستقیمی بر رفتار همسر شما دارد.
👈 همانگونه که دوست ندارید مورد بی توجهی خانواده همسرتان قرار بگیرید، همسرتان نیز از کم توجهیتان نصبت به خانواده خود ناراحت میشود.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
این روزها
دلم زود میگیرد ، زود میشکند
گاهی هوس میکنم همان بچهای باشم ؛
که وقتی آزارش دادند ؛
در آغوش مادرش پناه میگرفت
و همه چیز تمام میشد ،
انگار دیگر کسی با او کاری نداشت ،
انگار فرمانِ آتش بس داده بودند
من این روزها ؛
به قدری از دنیا ترسیده ام ،
که هیچ گوشهای برایِ دلم امن نیست !
مرا ... به کودکیام برگردانید ...
جایی که امنترین سر پناهِ جهان ؛
آغوش مادرم بود
#برای_یک_بانو
سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین.
مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون، همسرتون میگه فلان کادو رو بخریم و براشون ببریم. زود برنگردین بگین:
«وای چه خبره مگه! زیاده و.... »
بلکه بگین:
«آره خیلی خوبه»
و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین و بگین :
«عزیزم این بیشتر به کارشون میاد»
یا بگین:
« این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد»
و ...
مخالفت صریح و درجا نکنین.
کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت32 .🧃🧃🧃 آقا بزرگ سرش رو روی عصاش گذاشته بود و نشسته بود همه چی رو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت33
.
عمه خواست بره ولی خانم بزرگ جلوش رو گرفت و گفت :
نرو بذار داداش هات آرومش کنن
آقا بزرگ از جا بلند شد و با وجود مخالفت مامان و خانم بزرگ و زن عمو رفت بیرون آقا غلام هوار میزد و بد و بیراه میگفت آقا بزرگ هر جوری بود آقا غلام رو نشوند لب باغچه و شروع کرد باهاش حرف زدن صداشون نمی اومد ولی همین که آقا غلام دیگه داد نمیزد خودش خوب بود.... زری رو بردم توی اتاق اونم گریه میکرد تنها که شدیم گفت :
بابام ما رو دیگه راه نمیده توی خونه
_میده مگه میشه راه نده ؟
_من میدونم زهره رو پیدا کنن میکشنش
_حالا که پیدا نکردن
توی عالم بچگی خودم دعا میکردم پیداشون نکنن چون میترسیدم همون چیزی بشه که زری میگفت. زری که اروم گرفت گفتم:
واقعا زهره اینقدر مصیب رو دوست داشته ؟!
_اره رضا رو بدبخت کرد حالا هم مارو
_ولی خدایی رضا خیلی بهتر از مصیب بود
_خره دیگه خر
ککی که گذشت باز صدای داد آقا غلام بلند شد زری از جا پرید و گفت :
وای
_نترس بیا بریم بیرون
باهم رفتیم بیرون پسرهای عمو کمال وپسرهای عمه شمسی هم اومده بودن و از طرف دیگه خانواده زن مصیب هم اومده بودن اوضاع قمر در عقربی بود خانواده زن مصیب چند تایی داد و بیداد کردن و بعد هم رو به عمو کمال گفتن:
دخترمون رو همه حق و حقوقش رو میدید و بعدم طلاق بی هیچ حرف و حدیثی
جای هیچ حرفی نبود عمو فقط سرافکنده ایستاده بود مامان گفت:
آخه فرار دیگه کدوم صیغه ای بود دختره که طلاق گرفت پسره هم زنش رو طلاق میداد و مینشستن باهم زندگی میکردن
زن عمو گفت :
من عروس اینجوری میخواستم چیکار ؟
عمه هم از اونطرف گفت :
منم دختر به پسری مثل پسر تو نمیدادم که !
خانم جون داد زد :
شما ها دیگه به جون هم نیفتید به اندازه کافی بدبختی داریم
فامیلهای زن مصیب که رفتن هر کسی توی حیاط یه گوشه برای خودش ایستاده بود آقا غلام مدام حیاط رو بالا و پایین میرفت و هربار به یه دیواری، دری چیزی لگد میزد.... اونروز تا عصر وضعیت همونطور بود حال و روز آقا بزرگ خوش نبود و این رو میشد از رنگ و روش فهمید چند باری خانم بزرگ ازش خواست بیاد داخل و استراحت کنه ولی حرف گوش نداد.