آقایان بدانند :
▪️به خانواده همسرتان احترام بگذارید تا از حمایت آنها و همسرتان برخوردار باشید.
▪️ حتما به دیدار خانواده همسرتان بروید و با آنها رابطه ی خود را قوی تر کنید. این رابطه تاثیر مستقیمی بر رفتار همسر شما دارد.
👈 همانگونه که دوست ندارید مورد بی توجهی خانواده همسرتان قرار بگیرید، همسرتان نیز از کم توجهیتان نصبت به خانواده خود ناراحت میشود.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
این روزها
دلم زود میگیرد ، زود میشکند
گاهی هوس میکنم همان بچهای باشم ؛
که وقتی آزارش دادند ؛
در آغوش مادرش پناه میگرفت
و همه چیز تمام میشد ،
انگار دیگر کسی با او کاری نداشت ،
انگار فرمانِ آتش بس داده بودند
من این روزها ؛
به قدری از دنیا ترسیده ام ،
که هیچ گوشهای برایِ دلم امن نیست !
مرا ... به کودکیام برگردانید ...
جایی که امنترین سر پناهِ جهان ؛
آغوش مادرم بود
#برای_یک_بانو
سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین.
مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون، همسرتون میگه فلان کادو رو بخریم و براشون ببریم. زود برنگردین بگین:
«وای چه خبره مگه! زیاده و.... »
بلکه بگین:
«آره خیلی خوبه»
و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین و بگین :
«عزیزم این بیشتر به کارشون میاد»
یا بگین:
« این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد»
و ...
مخالفت صریح و درجا نکنین.
کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت32 .🧃🧃🧃 آقا بزرگ سرش رو روی عصاش گذاشته بود و نشسته بود همه چی رو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت33
.
عمه خواست بره ولی خانم بزرگ جلوش رو گرفت و گفت :
نرو بذار داداش هات آرومش کنن
آقا بزرگ از جا بلند شد و با وجود مخالفت مامان و خانم بزرگ و زن عمو رفت بیرون آقا غلام هوار میزد و بد و بیراه میگفت آقا بزرگ هر جوری بود آقا غلام رو نشوند لب باغچه و شروع کرد باهاش حرف زدن صداشون نمی اومد ولی همین که آقا غلام دیگه داد نمیزد خودش خوب بود.... زری رو بردم توی اتاق اونم گریه میکرد تنها که شدیم گفت :
بابام ما رو دیگه راه نمیده توی خونه
_میده مگه میشه راه نده ؟
_من میدونم زهره رو پیدا کنن میکشنش
_حالا که پیدا نکردن
توی عالم بچگی خودم دعا میکردم پیداشون نکنن چون میترسیدم همون چیزی بشه که زری میگفت. زری که اروم گرفت گفتم:
واقعا زهره اینقدر مصیب رو دوست داشته ؟!
_اره رضا رو بدبخت کرد حالا هم مارو
_ولی خدایی رضا خیلی بهتر از مصیب بود
_خره دیگه خر
ککی که گذشت باز صدای داد آقا غلام بلند شد زری از جا پرید و گفت :
وای
_نترس بیا بریم بیرون
باهم رفتیم بیرون پسرهای عمو کمال وپسرهای عمه شمسی هم اومده بودن و از طرف دیگه خانواده زن مصیب هم اومده بودن اوضاع قمر در عقربی بود خانواده زن مصیب چند تایی داد و بیداد کردن و بعد هم رو به عمو کمال گفتن:
دخترمون رو همه حق و حقوقش رو میدید و بعدم طلاق بی هیچ حرف و حدیثی
جای هیچ حرفی نبود عمو فقط سرافکنده ایستاده بود مامان گفت:
آخه فرار دیگه کدوم صیغه ای بود دختره که طلاق گرفت پسره هم زنش رو طلاق میداد و مینشستن باهم زندگی میکردن
زن عمو گفت :
من عروس اینجوری میخواستم چیکار ؟
عمه هم از اونطرف گفت :
منم دختر به پسری مثل پسر تو نمیدادم که !
خانم جون داد زد :
شما ها دیگه به جون هم نیفتید به اندازه کافی بدبختی داریم
فامیلهای زن مصیب که رفتن هر کسی توی حیاط یه گوشه برای خودش ایستاده بود آقا غلام مدام حیاط رو بالا و پایین میرفت و هربار به یه دیواری، دری چیزی لگد میزد.... اونروز تا عصر وضعیت همونطور بود حال و روز آقا بزرگ خوش نبود و این رو میشد از رنگ و روش فهمید چند باری خانم بزرگ ازش خواست بیاد داخل و استراحت کنه ولی حرف گوش نداد.
در کتابی خواندم:
وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را
بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
دوستی برایم با بغض تعریف کرد:
وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا
شده،
دیدم دیگر لبخند هایش برای من
نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم
گفتم چرا دیوانه شدی؟
لبخندی درد مند زدو گفت:
وقتی که فهمیدم عاشقش هستم
دیدم برای من خودکشی کرده
مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون
میکشید فریاد میزند
پرسیدم این قبر کیست؟
گفت:
پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا
به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع
کردم
.
جلسه که تمام شد با دوستانم به
گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به
دیدن پدرم رفتم
جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی
هایم افتاده بود
مرد گریه کردو گریه کرد
ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم
ما همدیگر را فراموش می کنیم
ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی
اعتماد می کنیم که دیر است،
ما گاهی یادمان می رود زندگی
چقدر کوتاه است
یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم)
امیدوارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک
بگویید چقدر دوستشان دارید،
تا دیر نشده...
روزِ قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد.
خدا گفت: "چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است."
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: "خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده."
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید، که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد.
وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا به کرمی کوچک بخشیده است.
الهی نور و عشق سهمتون از هستی باشه🙏🏼✨