eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.4هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین. مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون، همسرتون میگه فلان کادو رو بخریم و براشون ببریم. زود برنگردین بگین: «وای چه خبره مگه! زیاده و.... » بلکه بگین: «آره خیلی خوبه» و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین و بگین : «عزیزم این بیشتر به کارشون میاد» یا بگین: « این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد» و ... مخالفت صریح و درجا نکنین. کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت32 .🧃🧃🧃 آقا بزرگ سرش رو روی عصاش گذاشته بود و نشسته بود همه چی رو
📜 🩷 . عمه خواست بره ولی خانم بزرگ جلوش رو گرفت و گفت : نرو بذار داداش هات آرومش کنن آقا بزرگ از جا بلند شد و با وجود مخالفت مامان و خانم بزرگ و زن عمو رفت بیرون آقا غلام هوار میزد و بد و بیراه میگفت آقا بزرگ هر جوری بود آقا غلام رو نشوند لب باغچه و شروع کرد باهاش حرف زدن صداشون نمی اومد ولی همین که آقا غلام دیگه داد نمیزد خودش خوب بود.... زری رو بردم توی اتاق اونم گریه میکرد تنها که شدیم گفت : بابام ما رو دیگه راه نمیده توی خونه _میده مگه میشه راه نده ؟ _من میدونم زهره رو پیدا کنن می‌کشنش _حالا که پیدا نکردن توی عالم بچگی خودم دعا میکردم پیداشون نکنن چون میترسیدم همون چیزی بشه که زری میگفت. زری که اروم گرفت گفتم: واقعا زهره اینقدر مصیب رو دوست داشته ؟! _اره رضا رو بدبخت کرد حالا هم مارو _ولی خدایی رضا خیلی بهتر از مصیب بود _خره دیگه خر ککی که گذشت باز صدای داد آقا غلام بلند شد زری از جا پرید و گفت : وای _نترس بیا بریم بیرون باهم رفتیم بیرون پسرهای عمو کمال و‌پسرهای عمه شمسی هم اومده بودن و از طرف دیگه خانواده زن مصیب هم اومده بودن اوضاع قمر در عقربی بود خانواده زن مصیب چند تایی داد و بیداد کردن و بعد هم رو به عمو کمال گفتن: دخترمون رو همه حق و حقوقش رو میدید و بعدم طلاق بی هیچ حرف و حدیثی جای هیچ حرفی نبود عمو فقط سرافکنده ایستاده بود مامان گفت: آخه فرار دیگه کدوم صیغه ای بود دختره که طلاق گرفت پسره هم زنش رو طلاق میداد و مینشستن باهم زندگی میکردن زن عمو گفت : من عروس اینجوری میخواستم چیکار ؟ عمه هم از اونطرف گفت : منم دختر به پسری مثل پسر تو نمیدادم که ! خانم جون داد زد : شما ها دیگه به جون هم نیفتید به اندازه کافی بدبختی داریم فامیلهای زن مصیب که رفتن هر کسی توی حیاط یه گوشه برای خودش ایستاده بود آقا غلام مدام حیاط رو بالا و پایین میرفت و هربار به یه دیواری، دری چیزی لگد میزد.... اونروز تا عصر وضعیت همونطور بود حال و روز آقا بزرگ خوش نبود و این رو میشد از رنگ و روش فهمید چند باری خانم بزرگ ازش خواست بیاد داخل و استراحت کنه ولی حرف گوش نداد.
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در کتابی خواندم..... 🌸🍃🍃🍃
در کتابی خواندم: وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم دوستی برایم با بغض تعریف کرد: وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا شده، دیدم دیگر لبخند هایش برای من نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم گفتم چرا دیوانه شدی؟ لبخندی درد مند زدو گفت: وقتی که فهمیدم عاشقش هستم دیدم برای من خودکشی کرده مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون میکشید فریاد میزند پرسیدم این قبر کیست؟ گفت: پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم . جلسه که تمام شد با دوستانم به گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به دیدن پدرم رفتم جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی هایم افتاده بود مرد گریه کردو گریه کرد ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم ما همدیگر را فراموش می کنیم ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی اعتماد می کنیم که دیر است، ما گاهی یادمان می رود زندگی چقدر کوتاه است یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم) امید‌وارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک بگویید چقدر دوستشان دارید، تا دیر نشده...
🌸🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 قشنگه بخونید
روزِ قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: "چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است." و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: "خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده." و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی. و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید، که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا به کرمی کوچک بخشیده است. الهی نور و عشق سهمتون از هستی باشه🙏🏼✨
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت33 . عمه خواست بره ولی خانم بزرگ جلوش رو گرفت و گفت : نرو بذار دا
📜 🩷 . آقا غلام غروب که شد داد زد : من دارم میرم شمسی امشب اومدی خونه که اومدی نیومدی خونه بابات بمون یالا پسرا بریم اونها که رفتن  عمو وبابا و آقا بزرگ و پسرهای عمو اومدن داخل زن عمو  گفت : خبری ازشون نشده نه ؟ عمو کمال گفت : نه هرجایی فکر میکردم بره رفتم از هرکسی میتونستم سراغ گرفتم ولی نبود سپردم خبرم بدن آخ مصیب آخ چه کردی پسر ؟؟؟ عمه شمسی چادرش رو مرتب کرد و گفت : من دارم میرم بابا جلوش رو گرفت و گفت : کجا ؟ _میرک خونه نشنیدی غلام چی گفت بعد از عمری ذلت و خواری الان بعد پیری نمیتونم بی خانمان بشم _ولی بری هم ... _میدونم... ولی باید برم غلام عصبانیه حق هم داره کم کاری نکرده دختره _خیلی خب باشه میری زری رو نبر بذار پیش شهین بمونه منم باهات میام خانم بزرگ ادامه داد : اره مادر بذار جمال باهات بیاد _آخه شماها تنها میمونید عمو کمال گفت؛: ما اینجایم جمال باهاش برو بابا با عمه شمسی رفت عمو کمال هم پسرهاش رو فرستاد خونه که هم اگه خبری شد بهمون بگن هم اینکه پیش مریم و معصومه باشن.... اونشب من و زری بعد از شام که مامان اماده کرد رفتیم تا بخوابیم ولی هیچکدوم خوابمون نبرد... از بابا اونشب خبری نشد انکار اوضاع اونقدری بد بود که نتونسته بود عمه رو تنها بذاره...ساعت ۱یا ۲ بعد از نصفه شب بود که تلفن خونه زنگ‌زد همه بیدار بودن و منتظر عمو گوشی رو برداشت و گفت: الو‌...بگو محمود چی شده ؟ عمو داشت با پسرش پشت خط تلفن حرف میزد و فقط گاهی میگفت خب ...حرفش که تموم شد از جا بلند شد و گفت: پیداشون کردم میرم دنبال جمال و باهم میریم سراغشون زن عمو گفت : کجان ؟ _رفتن طرفای مشهد همراه یکی از دوستای مصیب رفتن اون خبر داده به یکی از دوستای دیگه اش _فقط برگردونش کمال _باشه اروم بگیر فعلا من رفتم.
♥️🍀 💫 💠💠ویژگی‌های رفتاری خانم‌های قاطع 🏷در بیان نیازها به همسرشان روراست و صادق هستند. 🏷قاطعانه و در عین حال عاقلانه مذاكره و گفت‌وگو می‌كنند. درواقع گفت‌وگوی صریح و محترمانه جزء ویژگی‌های این خانم‌هاست. 🏷 به هیچ عنوان منتظر نمی‌مانند گذشت زمان و یك اتفاق منجر به حل اختلاف‌شان شود بلكه همیشه دیدگاهی خلاقانه برای حل مشكلات پیدا می‌كنند. 🏷 این خانم‌ها علاوه بر اینكه به نیاز خودشان توجه می‌كنند به نیازهای همسرشان هم بی‌توجه نیستند و ملاك انصاف را همیشه مد نظر قرار می‌دهند. 🏷خودشان را مركز ثقل تغییرات زندگی شخصی‌شان می‌دانند و خودباوری بالایی دارند. آنها اعتقاد دارند موفقیت در زندگی به واسطه خودشان اتفاق می‌افتد. 🏷در گفتار و كلام بسیار صریح و شفاف هستند. اگر لازم باشد احساس‌شان را بیان می‌كنند اما به احساس كسی آسیب نمی‌رسانند. 🏷 گاهی اوقات ریسك می‌كنند؛ یعنی راه‌هایی را انتخاب می‌كنند كه تا به حال نكرده‌اند. افرادی كه این مهارت‌ها را ندارند و نمی‌خواهند آن را كسب كنند، همان‌هایی هستند كه به شانس اعتقاد دارند و همه‌چیز را به قسمت و قضا و قدر ربط می‌دهند. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🍀پر عشق را بجنبان! اینکه من الان فکر می‌کنم «اگر فلان کس یا فلان چیز را داشته باشم چه خوب خواهد شد، چه احساس خوبی خواهم داشت» یک دروغ و وعدهٔ بسیار زیرکانهٔ ذهن است. برای اینکه زندگی را به بعداً موکول کند. هیچکس و هیچ چیز نمی‌تواند به تو زندگی و خوشبختی و احساس خوب از زندگی را بدهد. بهشت یا خوشبختی، درون خود ماست. اگر انتظار داشته باشم با داشتن دیگری خوشبختی و حس خوب از زندگی را حاصل کنم، گرفتار یک توهم، سراب، و خیال هستم... و آنوقت وقتی دیگری را بدست می‌آورم، و با این واقعیت روبرو می‌شوم که او هم برایم خوشبختی و حس خوب نیاورد، فکر می‌کنم او سراب بوده! در حالیکه من خودم سراب می‌دیده‌ام! اینکه او سراب بوده یک حرف جداست. مهم این است که الان و همین الان متوجه شوم که من گرفتار سراب خودم هستم. این سراب که «خوشبختی را در بدست آوردن دیگری می‌بینم». هیچکس و هیچ چیز نمی‌تواند به من زندگی، خوشبختی و احساس خوب از زندگی را بدهد. من اگر در تنهایی‌ و تجردم احساس خوشبختی و رضایت از زندگی نداشته باشم، محال است بوسیلهٔ ازدواج، تأهل یا دوستی با دیگری خوشبخت شوم. ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت34 . آقا غلام غروب که شد داد زد : من دارم میرم شمسی امشب اومدی خو
📜 🩷 . عمو و بابا رفتن و تا دو روز از هیچکس خبری نبود نه از عمو نه از خونه عمه ...عمه هم اومده بود خونه ما و اونجا موندگار شده بود آفا غلام هم رفته بود دنبال بابا و عمو،  همه چشمها به تلفن و در بود تا کسی وارد بشه... روز سوم بود که در حیاط باز شد و بابا و عمو کمال همراه با مصیب و رضا و زهره اومدن داخل آقا غلام هم پشت سر بقیه بود عمه جلو دهنش رو گرفت و‌گفت : رضا ؟! همه رفتیم بیرون سر و صورت مصیب و زهره زخمی بود معلوم بود کتک خوردن ،رضا کناری ایستاده بود عمو رو به پسرش گفت: خوبت شد ؟همین رومیخواستی جلو دوست و دشمن خوار و ذلیلم کنی ؟! مصیب اروم ولی محکم گفت : کاری نکردم _کاری نکردی؟ دیگه میخواستی چیکار کنی ؟ _دوستش دارم بارها گفتم ولی کسی به حرفم گوش نکرد زهره گوشه ای گریه میکرد آقا بزرگ از در هال بیرون زد و گفت : تموم کنید! فکر راه چاره باشید آقا غلام روش رو از زهره برگردوند و گفت : راه چاره؟؟؟ باید عقدش کنه من دیگه دختری ندارم خود دانید ! بعد رو به رضا گفت : بریم ! رضا اما جلوش رو گرفت و گفت: وایسا عمو! آتیش این بازی رو من تند کردم درسته دیر و زود این اتفاق می افتاد ولی منم یه پای این قضیه ام به خوبی بذار بشینه پای سفره عقد بعد  هر کاری خواستی بکن همه هاج و واج رضا رو نگاه میکردن ازش توقع این رفتار نمیرفت هیچکس حرفی نمیزد  رضا ادامه داد : زهره اول دختر عموم بوده الانم هست ! آقا غلام دست رو  شونه ی رضا گذاشت و گفت : ابروی رفته رو نمیشه به جوی برگردوند پسر ! _میشه حفظ ظاهر کرد نه ؟! در خونه که زده شد رضا ساکت شد زن عمو بود و خانواده زن مصیب.. انگار خبردار شده بودن و همه با هم اومده بودن باز دعوا شد پدر و برادرهای زن  مصیب حمله کردن به مصیب اونم فقط ایستاد و خورد پدرش باز گفت : زود طلاقش میدی فهمیدی ؟ و مصیب بار محکم گفت : چشم اونها که رفتن آقا غلام گفت : همین امروز عقدشون میکنید وگرنه خونش پای خودشه امروز دختر من عقد این پسر نشه هر چی دیدیو از چشم خودتون دیدید زن عمو گفت : چه خبره ؟چه عقدی؟ چه حرفی؟ _حرفا زده شده شما دیر رسیدی بریم رضا !.
🌸خــدایـا 🌺هرکس به یادم هست 🌸به یادش باش 🌺اگر کـنارم نیست 🌸کـنارش باش 🌺اگر تنهاست 🌸پناهش باش 🌺و اگر غَم داشت 🌸تـو غَمخوارش باش 🌺الهی همین روزا 🌸به بزرگ ترین آرزوتـون برسید شبتون خدایی⭐⭐