eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
وقت گذاشتن برای هم وقتی هر دو طرف با عشق و علاقه برای هم وقت می‌ذارن و در کنار هم به گفتگو می‌پردازن، همه چیز به سمت سازندگی پیش می‌ره. 🥰 در این مواقع، دیگه دعواهای بی‌پایان وجود نداره، بلکه دو نفر در حال بهبود رابطه‌شون و درک بهتر یکدیگر هستن!
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت46 هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال
📜 🩷 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر از هر ترفندی جلو رفته بودم ،دعوا کردم ،با زبون خوش گفتم، قهر کردم ،حتی تهدید به جدا شدن کردم ...ولی هیچکدوم روی سیاوش تاثیری نداشت مرغش فقط یه پا داشت اونم میگفت : نه !!! دیگه خودم هم کم کم داشتم سرد میشدم... میرفتم به سمت ۳۵ سالگی و با حرفهایی که از سیاوش می شنیدم در مورد بچه ،خودم هم داشتم به این نتیجه میرسیدم که واقعا بچه جز دردسر چیزی نداره ...کم و بیش کنار اومده بودم با قضیه ولی وقتهایی که مامان روی اعصابم میرفت باز  فیلم یاد هندوستان میکرد و جنگ اعصابی با سیاوش راه می انداختم سیاوش گه گاهی با ماریا در تماس بود اعصابم خرد میشد و یه بار وقتی از پای تلفن بلند شد عصبانی گفتم : همه چی برای خودت خوبه برای من بد ؟! سیاوش هاج و واج نگاهم کرد ‌ وگفت: چی ؟ _میگم  هرکاری خودت بخوای بکنی آزادی به  من که میرسه نباید کاری کنم _چیکار میخواستی بکنی که من نگذاشتم شهین خانم ؟!یا من چیکار کردم ؟ _یعنی چی که مدام با زن  سابقت در تماسی ؟! _شهین مدام میشه هر روز !!!من دو سه ماهی یه سراغ ازش میگیرم‌ تنهاس ! _به ما چه ؟ _باشه به ما چه !!!دلیل این عصبانیت چیه ؟! _خسته شدم _میدونستم یه روزی به این جا میرسی _سیاوش هرچی میگم هی نگو میدونستم، میدونستم!! هیچ کمکی به من و زندگیمون نمیکنی. _چیکار باید بکنم که نکردم !؟ بعد دستهاش رو بالا آورد و گفت: لطفا بحث بچه پیش نکش خب!!! _کی خواست اسم بچه بیاره؟! مدام توی خونه ایم حوصله ام سر رفته _کجا بریم !تو بگو _نمیدونم _نشد دیگه یا باید بدونی چیکار میخوای بکنی یا نه ؟!اگه میدونی که بگو اگه نمیدونی هم غر الکی نزن ! پام رو زمین کوبیدم و گفتم‌: ته همه چی من میشم آدم بده !!! _عجب!!! کی گفت تو آدم بده ای عزیز من؟! هر کاری دوست داری و حالت رو خوب میکنه رو انجام بده... من نه مخالفم نه جلوت رو میگیرم _ولی کمکی هم نمیکنی ! _تو بگو من کمک کنم ! به سیاوش حق میدادم، توی اون موارد واقعا کاری به کار من نداشت و اگه چیزی برای سرگرمی پیدا میکردم قطعا پایه ام میشد و ازم حمایت میکرد ...مشکل این بود که خودم کاری برای سرگرمی پیدا نمیکردم ته ارتباطم با دیگرون هم ارتباط با زری بود و خونه مامان ،که اونها هم از هر ده تا کلمه ای که میگفتن ۵ تاش از بچه بود و من ترجیح میدادم ارتباط رو کم کنم مامان واقعا داشت به این نتیجه میرسید که من بچه دار نمیشم و مدام توی گوشم میخوند : شهین یه وقت چیزی نگی یا ناراحتی درست نکنی، سیاوش به خاطر بچه حرفی بهت بزنه ها !!!مردا رو بچه خیلی تعصب دارن و مخصوصا زنشون که بچه دار نشه دیگه واویلا.... والا مرد خوبیع حرفی نمیزنه از بچه خوشخیال بود مامان من !!!گذاشتم توی فکر و خیال خودش بمونه و من رو مقصر بدونه چون اگه میفهمید سیاوش بچه نمیخواد قیامت میکرد !!! ۵ سالی بود که از خارح از کشور برگشته بودیم... توی اون مدت شاید یه بار رفته بودیم خونه باغ ،خودم هم تمایلی برای  رفت و آمد به اونجا نداشتم یه جورایی حس آدمی رو داشتم که  تجاوز به حریم خصوصیش شده و دیگه رغبتی برای دیدن اون حریم نداره ... زری گاهی حرفی از کریم و رضا میزد با اینکه تمایلی به شنیدن نداشتم یه بار گفتم : الان واقعا دارن زندگی میکنن ؟! _در ظاهر که اره _چرا در ظاهر ؟ _اخه کسی از داخل زندگی کسی خبر نداره که !!! _بالاخره ناراحتی بود ،رو میشد _مریم صداش در میاد به نظرت ؟+ _همین مریم خانم یادت نره چیکار کرده ...بخواد صداش در بیاد خوبم در میاد _چمیدونم فعلا که ساختن عید سال ۷۸ رو که گذروندیم سیاوش پیشنهاد داد : میای بریم شیراز ؟ پریدم بالا و دستهام رو بهم کوبیدم و‌گفتم : توی همون خونه قبلی ؟! خندید و گفت : اره همونجا !!!گاهی یادت میره یه خانم ۳۵ ساله ای چنان ذوق میکنی عین بچه ها ،اصلا من لبه خاطر وجود تو بچه نمیخوام... ایناها بچه دارم دیگه _واقعا که ذوق آدم رو کور میکنی _ببخشید شوخی کردم پس بپیچ بریم روی چند ماه هم حساب کن بریم بمونیم
💙 💠کودکت اگر رفتار خوب تو با همسرت را ببیند احترام به زن را می آموزد. 💠کودکت اگر با انتقاد زندگی کند، سرزنش کردن را می اموزد. 💠کودکت اگر با خصومت زندگی کند، جنگیدن را می آموزد. 💠کودکت اگر با تمسخر زندگی کند، کمرویی را می آموزد. 💠کودکت اگر با ترس زندگی کند، نگران بودن را می آموزد. 💠کودکت اگربا پذیرش زندگی کند، عشق ورزیدن را می آموزد. 💠کودکت اگر با تایید زندگی کند،می اموزد که خودش را دوست بدارد. 💠کودکت اگربا صداقت زندگی کند، می اموزد حقیقت چیست. 💠کودکت اگر با انصاف زندگی کند، عدالت را می اموزد و به مردم بدی نمی‌کند. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
قشنگه بخونید 🌸🍃🍃🍃
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً. شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃🍃
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم! نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه! اما خبری از پول نبود… به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟! گفت: به قیافه اش نگاه می کنم! گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت حالا خدای من من مسیر زندگیم رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت خدایا ما رو می رسونی؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟ الهی و ربی من لی غیرک جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🦋 وقتی خداوند دستور دهد که فرمانی (نعمتی) به سمت شما بیاید هیچ نیرویی جلودار او نیست حتی در موضوعی کارشناسان و بقیه افراد به شما گفته اند این غیر ممکن است و این کار شدنی نیست و همه شرایط بر علیه شماست اما وقتی خداوند بخواهد فرمان به سمت شما می آید و خداوند کاری ندارد که شما درکجا زندگی می کنی یا چقدر درآمد دارید فقط و فقط نعمتی که به سمت شما می آید مهم است. 🌺🌿 موهبتی که خداوند دستور داده است که به سمت شما بیاید با خیر و خوشی این اتفاق می افتد مثل قراردادها و موقعیت ها و موفقیت ها و غیره . شما هیچ گاه نباید ناامید بشوید و بگویید من نمیتوانم اون کار را به دست بیاورم چون هیچکس آنجا من را قبول ندارد چون این مهم نیست فقط مهم این هست که خداوند شما را همیشه به سمت بهترین ها راهنمایی می‌کند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت47 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر
📜 🩷 روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت : شماها یه جا بند نمیشید نه ؟! _یعنی چی مامان ؟تو این ۵ سال کجا رفتیم خب یه سفره دیگه ! _سفرتون هم مثل آدمیزاد نیست آخه آدم چند ماه میره سفر؟! ...همین کارا رو میخوای بکنی که دل ب زندگی نمیدی بلکه یه بچه داشته باشی _باز بحث بچه نکن مامان من و سیاوش باید راضی باشیم که هستیم _اصلا به من چه خودتون میدونید من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!! من یه زن ۳۵ ساله بودم و سیاوش یه مرد ۶۰ ساله اونجا بود که تازه داشتم به اینهمه تفاوت سن پی می‌بردم ،سیاوش با وجود سن و سالش ولی نسبت به همسن و سالهاش سالم بود، از لحاظ جسمی حداقل سالم بود... درگیر بیماری‌های معمول نبود و من باز خدا رو شکر میکردم که نمیخوام درگیر بیماری‌هاش هم بشم اما از لحاظ روحی و روانی درسته مشکلی نداشت ولی دلش می‌خواست تنها باشه و این من رو اذیت نیکرد، من هنوز  شور و نشاط جوونی رو داشتم و اینجاها بود که تفاوتهای سنی داشت رو میشد ...سعی میکردم درگیری ایجاد نکنم و خواسته هام رو تا جایی که میتونستم و توان داشتم خودم برآورده میکردم و همین باعث شده بود سیاوش کلا خودش رو از محدوده خواسته های من بیرون بکشه و مدام سرگرم کتابهایی بود که دور و برش ریخته بودن ... توی همسایگی خونه شیراز خانواده ای بودن که خانمی همسن و سال من داشت.... درواقع خونه متعلق به پدر بزرگ اون خانم بود، اون خانم که اسمش آمنه بود خیلی خوش رو و مهربون بود... اولین باری که دیدمش یکهفته ای بود که رسیده بودیم شیراز و چون حوصله ام سر رفته بود بدون سیاوش رفته بودم برای قدم زدن توی همون خیابونی که از بهشت بهتر بود ... دم در خونه دیدمش کلی خرید دستش بود و سعی داشت بدون اینکه اونها رو بگذار زمین کلیدش رو در بیاره ....رو بهش گفتم : میتونم کمکتون کنم؟! لبخندی زد و شونه تخم مرغی که دستش بود رو گرفت طرفم و گفت : ممنون میشم !!! چند تا از خریدها رو ازش گرفتم و در رو باز کرد و گفت : ممنون پدربزرگم خوابه این وقت روز نخواستم بیدارش کنم _خواهش میکنم _انگار تازه اومدید این محل ! _یه جورایی اره مسافریم ! _خونه طوبی خانم رو خریدید ؟! نگاهی به خونه انداختم و گفتم : راستش نه خودمون صاحب خونه ایم _ااا نمیدونستم کسی از اقوام طوبی خانم ایران باشه !!! _در واقع نبودن چند سالی هست که اومدن، تهران زندگی می‌کنیم یکبار چند سال پیش اومدیم شیراز و الان _خیلی خوشحال شدم از دیدنتون امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم من آمنه ام ! _منم شهین و اون روز باب دوستی و آشنایی من و آمنه باز شد ...به سیاوش که گفتم : دم در یه دوست پیدا کردم گفت : دوست رو از دم در پیدا نمیکنن شهین خانم !!+ _خانم خوبی بود مهربون و خونگرم _این خصلت شیرازیهاس _در کل ازش خوشم اومد _خدا کنه!!! تا کمتر غر از حوصله سر رفتن بزنی _من غر میزنم سیاوش؟! واقعا که!!! _خیلی خب باشه در کل خوشحالم دوستی برای خودت پیدا کردی از اونروز هربار میرفتم بیرون دم در خونه آمنه رو هم نگاه میکردم ولی خبری ازش نبود ....به روز که سیاوش در حال کتاب خوندن بود و منم سرم گرم شمعدونی هایی بود که تازه کاشته بودیم و کنار حوض گذاشته بودیم در حیاط رو زدن ...سیاوش از جا بلند شد تا در رو باز کنه صدای سلام و علیک با کسی اومد و بعد دیدم با کاسه ای پر از اش اومد طرفم و گفت: یه خانم دم در کارت داره فکر کنم دوستت باشه ! خوشحال بلند شدم و رفتم سمت در ،درست بود آمنه بود سلام علیکی کردیم و گفت : ببخشید انگار مزاحم شدم ! _نه بابا بیا داخل _نه مزاحم نمیشم یه کم اش درست کردم نمیدونم خوب شده یا نه گفتم براتون بیارم انشاالله پدرتون هم خوششون بیاد _پدرم ؟! _آقایی که کاسه اش رو گرفت _آهان سیاوش شوهرمه !! تعجب رو توی صورت آمنه دیدم‌ولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت : آهان ببخشید من رو خداحافظی کرد و رفت ...سیاوش از لحاظ ظاهری زیاد پیر نبود که آمنه اون رو پدر من بدونه یا شایدم من خودم رو گول میزدم که در ظاهر پیدا نیست این اختلاف شن رفت و آمد من و آمنه از اونجاها شروع شد دختر مجردی بود که توی یه موسسه کار میکرد و پیش پدربزرگش زندگی میکرد