❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🦋 وقتی خداوند دستور دهد که فرمانی (نعمتی) به سمت شما بیاید هیچ نیرویی جلودار او نیست حتی در موضوعی کارشناسان و بقیه افراد به شما گفته اند این غیر ممکن است و این کار شدنی نیست و همه شرایط بر علیه شماست اما وقتی خداوند بخواهد فرمان به سمت شما می آید و خداوند کاری ندارد که شما درکجا زندگی می کنی یا چقدر درآمد دارید فقط و فقط نعمتی که به سمت شما می آید مهم است.
🌺🌿 موهبتی که خداوند دستور داده است که به سمت شما بیاید با خیر و خوشی این اتفاق می افتد مثل قراردادها و موقعیت ها و موفقیت ها و غیره . شما هیچ گاه نباید ناامید بشوید و بگویید من نمیتوانم اون کار را به دست بیاورم چون هیچکس آنجا من را قبول ندارد چون این مهم نیست فقط مهم این هست که خداوند شما را همیشه به سمت بهترین ها راهنمایی میکند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت47 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت48
روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
شماها یه جا بند نمیشید نه ؟!
_یعنی چی مامان ؟تو این ۵ سال کجا رفتیم خب یه سفره دیگه !
_سفرتون هم مثل آدمیزاد نیست آخه آدم چند ماه میره سفر؟! ...همین کارا رو میخوای بکنی که دل ب زندگی نمیدی بلکه یه بچه داشته باشی
_باز بحث بچه نکن مامان من و سیاوش باید راضی باشیم که هستیم
_اصلا به من چه خودتون میدونید
من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!!
من یه زن ۳۵ ساله بودم و سیاوش یه مرد ۶۰ ساله اونجا بود که تازه داشتم به اینهمه تفاوت سن پی میبردم ،سیاوش با وجود سن و سالش ولی نسبت به همسن و سالهاش سالم بود، از لحاظ جسمی حداقل سالم بود... درگیر بیماریهای معمول نبود و من باز خدا رو شکر میکردم که نمیخوام درگیر بیماریهاش هم بشم
اما از لحاظ روحی و روانی درسته مشکلی نداشت ولی دلش میخواست تنها باشه و این من رو اذیت نیکرد، من هنوز شور و نشاط جوونی رو داشتم و اینجاها بود که تفاوتهای سنی داشت رو میشد ...سعی میکردم درگیری ایجاد نکنم و خواسته هام رو تا جایی که میتونستم و توان داشتم خودم برآورده میکردم و همین باعث شده بود سیاوش کلا خودش رو از محدوده خواسته های من بیرون بکشه و مدام سرگرم کتابهایی بود که دور و برش ریخته بودن ...
توی همسایگی خونه شیراز خانواده ای بودن که خانمی همسن و سال من داشت.... درواقع خونه متعلق به پدر بزرگ اون خانم بود، اون خانم که اسمش آمنه بود خیلی خوش رو و مهربون بود... اولین باری که دیدمش یکهفته ای بود که رسیده بودیم شیراز و چون حوصله ام سر رفته بود بدون سیاوش رفته بودم برای قدم زدن توی همون خیابونی که از بهشت بهتر بود ...
دم در خونه دیدمش کلی خرید دستش بود و سعی داشت بدون اینکه اونها رو بگذار زمین کلیدش رو در بیاره ....رو بهش گفتم :
میتونم کمکتون کنم؟!
لبخندی زد و شونه تخم مرغی که دستش بود رو گرفت طرفم و گفت :
ممنون میشم !!!
چند تا از خریدها رو ازش گرفتم و در رو باز کرد و گفت :
ممنون پدربزرگم خوابه این وقت روز نخواستم بیدارش کنم
_خواهش میکنم
_انگار تازه اومدید این محل !
_یه جورایی اره مسافریم !
_خونه طوبی خانم رو خریدید ؟!
نگاهی به خونه انداختم و گفتم :
راستش نه خودمون صاحب خونه ایم
_ااا نمیدونستم کسی از اقوام طوبی خانم ایران باشه !!!
_در واقع نبودن چند سالی هست که اومدن، تهران زندگی میکنیم یکبار چند سال پیش اومدیم شیراز و الان
_خیلی خوشحال شدم از دیدنتون امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم من آمنه ام !
_منم شهین
و اون روز باب دوستی و آشنایی من و آمنه باز شد ...به سیاوش که گفتم :
دم در یه دوست پیدا کردم
گفت :
دوست رو از دم در پیدا نمیکنن شهین خانم !!+
_خانم خوبی بود مهربون و خونگرم
_این خصلت شیرازیهاس
_در کل ازش خوشم اومد
_خدا کنه!!! تا کمتر غر از حوصله سر رفتن بزنی
_من غر میزنم سیاوش؟! واقعا که!!!
_خیلی خب باشه در کل خوشحالم دوستی برای خودت پیدا کردی
از اونروز هربار میرفتم بیرون دم در خونه آمنه رو هم نگاه میکردم ولی خبری ازش نبود ....به روز که سیاوش در حال کتاب خوندن بود و منم سرم گرم شمعدونی هایی بود که تازه کاشته بودیم و کنار حوض گذاشته بودیم در حیاط رو زدن ...سیاوش از جا بلند شد تا در رو باز کنه صدای سلام و علیک با کسی اومد و بعد دیدم با کاسه ای پر از اش اومد طرفم و گفت:
یه خانم دم در کارت داره فکر کنم دوستت باشه !
خوشحال بلند شدم و رفتم سمت در ،درست بود آمنه بود سلام علیکی کردیم و گفت :
ببخشید انگار مزاحم شدم !
_نه بابا بیا داخل
_نه مزاحم نمیشم یه کم اش درست کردم نمیدونم خوب شده یا نه گفتم براتون بیارم انشاالله پدرتون هم خوششون بیاد
_پدرم ؟!
_آقایی که کاسه اش رو گرفت
_آهان سیاوش شوهرمه !!
تعجب رو توی صورت آمنه دیدمولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
آهان ببخشید من رو
خداحافظی کرد و رفت ...سیاوش از لحاظ ظاهری زیاد پیر نبود که آمنه اون رو پدر من بدونه یا شایدم من خودم رو گول میزدم که در ظاهر پیدا نیست این اختلاف شن
رفت و آمد من و آمنه از اونجاها شروع شد دختر مجردی بود که توی یه موسسه کار میکرد و پیش پدربزرگش زندگی میکرد
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن :
راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .
بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به
او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم
ببینم پدرم درست گفته یا نه.
هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود.
اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم به فریادم برسید.
شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند.
مرد نو کیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود.
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد
❤️هم دلی❤️
📘#داستان_کوتاه
✍دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه دو مرد در مدرسه :
📇مرد اول میگفت:
چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بیمسئولیت و بیحواس هستم⚡
🔺آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم!!
💫روز بعد نقشهام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم.
🔺ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم و ازنقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم.
🐚بعد از مدتی این کار برایم عادی شد، تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم، خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفهای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفهای شدم!
📇مرد دوم میگفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم.
⚡مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم،مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه.
🐚چیزی از من نخواست، مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است.
🌸پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
✏آن مداد را به کسی که مدادش گم ميشود میدهی و بعد از پایان درس پس میگیری.
📌خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.
📝با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقهام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونهای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند.
🐚حالا که بزرگ شدهام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفتهام و تشکیل خانواده دادهام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
📇به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟
☝🏻پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم.
🔅#پندانه
✍ پرندههای زندگیات را آزاد کن!
🔹پسربچهای پرنده زيبايی داشت و به آن پرنده بسيار دلبسته بود.
🔸حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش میگذاشت و میخوابید.
🔹اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار میكشیدند.
🔸هر وقت پسرک از كار خسته میشد و نمیخواست كاری را انجام دهد، او را تهديد میکردند كه الان پرندهاش را از قفس آزاد خواهند كرد.
🔹پسرک با التماس میگفت:
نه، كاری به پرندهام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام میدهم.
🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت:
خستهام و خوابم مياد.
🔹برادرش گفت:
الان پرندهات را از قفس رها میکنم.
🔸پسرک آرام و محكم گفت:
خودم ديشب آزادش كردم رفت. حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم.
💢 اين حكايت همه ماست. تنها فرق ما، در نوع پرندهای است كه به آن دلبستهایم.
🔺پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پارهای زيبایی و جمالشان، عدهای مدرک و عنوان آكادمیک و... است.
🔺شيطان و نفس، هركسی را به چيزی وابسته کردهاند و ترس از رهاشدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت48 روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت49
اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمنه گفت :
بشین چرا اینقدر زود ؟!
_نه دیگه برم تو که همینم نیومدی
_میام دیر نمیشه
رو به پیرمرد گفتم:
خدانگهدار پدر جان از دیدنتون خیلی خوشحال شدم !
_بازم بیا دخترم
_چشم
_به نوه طوبی خانم هم بگو بیاد ،درسته نمیبینم و اصلا قبلا هم ندیدمش ولی نشونی از قدیمه
_حتما بهش میگم
وارد خونه خودمون که شدم رو به سیاوش گفتم :
طفلی آمنه پدربزرگش نه میتونه راه بره هم نابیناست
_چرا ؟
_نمیدونم نپرسیدم!!! حتما به خاطر سن و ساله ...از مادر بزرگت پرسید و مادرت و خواست بری دیدنش، گفت دوست داره نشونی از قدیم رو ببینه!!! هر چند نمی بینه
_باشه میرم، یه شب با هم میریم
خیلی خوشحال میشن ...ماهم اونا رو دعوت میکنیم
_بله شهین خانم توی اینجور موارد اختیار تام داری خودت که میدونی
راست میگفت... هیچوقت توی اون سالها مخالفتی با اینجور موارد نداشت ..خودم هرکاری خواسته بودم کرده بودم انگار تنها مخالفتی که با من داشت همون قضیه بچه بود ..
یه شب اواسط خرداد ماه بود که به سیاوش گفتم :
فردا شب بریم دیدن آمنه و پدربزرگش
_باشه بریم !!در ضمن سفر یکماهه ما داره میشه دوماه ها حواست هست ؟!
_اره میدونم ولی هوا اینجا خیلی خوبه
_برای من که اینجا و اونجا فرق نداره هر دو جاش تو هستی پس هرجا خواستی میمونیم
روز بعد همراه با سیاوش راهی خونه آمنه اینها شدیم ،آمنه در رو که باز کرد با لبخند همیشگی گفت :
خوش اومدین بفرمایین
وارد ساختمون شدیم پدربزرگ آمنه همونطور ناتوان ولی با رویی باز ازمون استقبال کرد دست سیاوش رو فشرد و گفت :
نوه طوبی خانمی درسته ؟!
_بله
_خدا رحمت کنه مادربزرگت رو شیرزنی بود به زمان خودش
_ممنونم
_بشین پسرم
سیاوش که با پدربزرگ گرم گفتگو شد آمنه هم من رو کشوند توی آشپزخونه