eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 💞پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن : راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو . بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه. هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد. روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟ مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای. زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نو کیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود. به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد
❤️هم دلی❤️
📘 ✍دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌ دو مرد در مدرسه : 📇مرد اول می‌گفت: چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم⚡ 🔺آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم!! 💫روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. 🔺ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و ازنقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. 🐚بعد از مدتی این کار برایم عادی شد، تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم، خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم! 📇مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. ⚡مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم،مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. 🐚چیزی از من نخواست، مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. 🌸پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. ✏آن مداد را به کسی که مدادش گم مي‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. 📌خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. 📝با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. 🐚حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.» 📇به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟ ☝🏻پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم.
🔅 ✍ پرنده‌‌های زندگی‌ات را آزاد کن! ‌‌‌‌‌‌‌ 🔹پسربچه‌ای پرنده زيبايی داشت و به آن پر‌نده بسيار دلبسته بود. 🔸حتی شب‌ها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش می‌گذاشت و می‌خوابید. 🔹اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار می‌كشیدند. 🔸هر وقت پسرک از كار خسته می‌شد و نمی‌خواست كاری را انجام دهد، او را تهديد می‌کردند كه الان پرنده‌اش را از قفس آزاد خواهند كرد. 🔹پسرک با التماس می‌گفت: نه، كاری به پرنده‌ام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام می‌دهم. 🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت: خسته‌ام و خوابم مياد. 🔹برادرش گفت: الان پرنده‌ات را از قفس رها می‌کنم. 🔸پسرک آرام و محكم گفت: خودم ديشب آزادش كردم رفت. حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم. 💢 اين حكايت همه ماست. تنها فرق ما، در نوع پرنده‌ای است كه به آن دلبسته‌ایم. 🔺پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پاره‌ای زيبایی و جمالشان، عده‌ای مدرک و عنوان آكادمیک و... است. 🔺شيطان و نفس، هركسی را به چيزی وابسته‌ کرده‌اند و ترس از رهاشدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند. ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت48 روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
📜 🩷 اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمنه گفت : بشین چرا اینقدر زود ؟! _نه دیگه برم تو که همینم نیومدی _میام دیر نمیشه رو به پیرمرد گفتم‌: خدانگهدار پدر جان از دیدنتون خیلی خوشحال شدم ! _بازم بیا دخترم _چشم _به نوه طوبی خانم هم بگو بیاد ،درسته نمیبینم و اصلا قبلا هم ندیدمش ولی نشونی از قدیمه _حتما بهش میگم وارد خونه خودمون که شدم‌ رو به سیاوش گفتم : طفلی آمنه پدربزرگش نه میتونه راه بره هم نابیناست _چرا ؟ _نمیدونم نپرسیدم!!! حتما به خاطر سن و ساله ...از مادر بزرگت پرسید و مادرت و خواست بری دیدنش، گفت دوست داره نشونی از قدیم رو ببینه!!! هر چند نمی بینه _باشه میرم، یه شب با هم میریم خیلی خوشحال میشن ...ماهم اونا رو دعوت میکنیم _بله شهین خانم توی اینجور موارد اختیار تام داری خودت که میدونی راست میگفت... هیچوقت توی اون سالها مخالفتی با اینجور موارد نداشت ..خودم هرکاری خواسته بودم کرده بودم انگار تنها مخالفتی که با من داشت همون قضیه بچه بود .. یه شب اواسط خرداد ماه بود که به سیاوش گفتم : فردا شب بریم دیدن آمنه و پدربزرگش _باشه بریم !!در ضمن سفر یکماهه ما داره میشه دوماه ها حواست هست ؟! _اره میدونم ولی هوا اینجا خیلی خوبه _برای من  که اینجا و اونجا فرق نداره هر دو جاش تو هستی پس هرجا خواستی میمونیم روز بعد همراه با سیاوش راهی خونه آمنه اینها شدیم‌ ،آمنه در رو که باز کرد با لبخند همیشگی گفت : خوش اومدین بفرمایین وارد ساختمون شدیم پدربزرگ آمنه همونطور ناتوان ولی با رویی باز ازمون استقبال کرد دست سیاوش رو فشرد و  گفت : نوه طوبی خانمی درسته ؟! _بله _خدا رحمت کنه مادربزرگت رو شیرزنی بود به زمان خودش _ممنونم _بشین پسرم سیاوش که با پدربزرگ گرم گفتگو شد آمنه هم من رو کشوند توی آشپزخونه
🔴 عشق و تعهد: چطور عشق عمیق‌تر میشه؟ شاید فکر کنید که هرچی بیشتر همدیگه رو دوست دارید، رابطه‌تون بهتر میشه، درسته؟ ولی مطالعات نشون می‌ده که این فقط یک بخش از معادله است. برای یه رابطه پایدار و عمیق، «تعهد» هم خیلی مهمه. در تحقیقی که در دانشگاه آکسفورد انجام شد، مشخص شد که وقتی افراد هم تعهد دارن و هم عشق، احتمال اینکه به مشکلات بزرگی برخورد کنند، کمتر میشه. یعنی هر چقدر هم که عاشق هم باشید، وقتی تعهد به رابطه و آینده داشته باشید، رابطه‌تون خیلی پایدارتر و عمیق‌تر میشه. پس عشق بدون تعهد مثل یک کشتی بدون پارو می مونه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸 ✅حکایت ضعیف و توانگر دو بازرگان خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند، هر دو را به خانه‌ای کردن و در به گل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در گشادند، قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده. مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت خلاف این اگر بودی عجب بودی. آن یکی بسیارخوار بوده است، طاقت بینوایی نیاورد و به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند. چو کم خوردن طبیعت شد کسی را چو سختی پیشش آید،سهل گیرد وگر تن پرورست اندر فراخی چو تنگی بیند از سختی بمیرد 📚گلستان ✍سعدی باب سوم در فضیلت قناعت ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت49 اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمن
📜 🩷 همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت : چه خبر؟ چند وقتیه خبری نیست ازت ؟! _هیچی توی خونه !کاری ندارم بکنم مدام خونه ام _حوصله ات سر نمیره ؟! _چرا خیلی _البته تو شوهر داری حوصله ات نباید سر بره _درسته سیاوش هست ولی خب بیشتر وقتش سرش توی کتابه حوصله منم زیادی سر میره _در اصل ساکن تهرانی نه ؟ _اره _از همونجا با شوهرت آشنا شدی ؟ _نه از شمال _ربطش چیه ؟ براش گفتم که چی شد و ما چطور ازدواج کردیم حرفام که تموم شد گفت : اوه چه ازدواج عاشقانه ای هنوزم همونطور دوستش داری یا ... _هنوزم دوستش دارم و واقعا هم دوستش داشتم! امنه گفت : از بس حرف زدیم چایی ها یخ کرد چایی ها رو عوض کرد و با هم رفتیم پیش سیاوش و پدربزرگ آمنه ،اونشب تا دیر وقت اون دو تا حرف زدن و پدربزرگ آمنه از قدیم و خاطراتش با خانواده طوبی خانم گفت و ما گوش دادیم... موقع خداحافظی به آمنه گفتم : دور بعد شما باید بیاید ! اروم جوری که پدربزرگش نشنوه گفت : من به خاطر وضعیت بابابزرگ نمیتونم جایی برم ،سخته برام این ورو اونور کردنش ...نوبتی که نیست شما بیاید ما هم تنهاییم خوشحال میشیم ! سیاوش گفت: درست میگید هر کاری داشتید من در خدمتم خبر کنید _ممنون دستتون درد نکنه!!! همسایه ها همه لطف دارن به ما توی این سالها که بابا بزرگ خونه نشین شده خیلی کمک حالم بودن _در هر حال روی کمک من و شهین هم حساب کنید _حتما از در خونه اشون که اومدیم بیرون سیاوش گفت : چرا تنهان ؟ _نمیدونم نپرسیدم _پدربزرگش حال خوشی نداره و‌نگران نوه اشه مدام توی حرفهاش میگفت _عجیبه که آمنه با پدربزرگش زندگی میکنه و شنیدی که حتی گفت تنهاییم _اره _هرچی حتما صلاحشون اینه
😔چند وقته که همسرم پیشقدم نمیشه ❣وقتی مردی سعی می کند با گفتن عباراتی نظیر:”بیا ارتباط جنسی داشته باشیم” پیشقدم شود, زن ناآگاهانه پیام های طرد کننده ی زیر را می دهد: ✋حالا نمی توانم. باید غذا درست کنم.” ❌حالا نمی توانم. باید چند تا تلفن بزنم.” ✋نمی توانم, باید به خرید بروم.” ✋وقت ندارم.” 📛نمی توانم. حالا خیلی سرم شلوغ است.” ⛔️حالا زمان خوبی نیست.” 🤕سردرد دارم.” 🚫الان نمی توانم درباره ی ارتباط جنسی فکر کنم.” ❌“شرایط بدنی ام مساعد نیست. هر بار چنین اتفاقی می افتد, مرد سعی خواهد کرد شرایط را درک کند اما در سطح احساسی, پذیرش این موضوع که طرد نشده است بسیار دشوار خواهد بود و در طول زمان ممکن است از پیشقدم شدن در ارتباط جنسی اجتناب کند. مرد هنوز ممکن است ارتباط جنسی بخواهد, اما بعد از اینکه به طور مکرر سرخورده شود, عقب نشینی می کند و منتظر علامتی واضح از طرف همسرش می ماند که به او نشان دهد در حال و هوای ارتباط جنسی هست. و شاید به سمت زنان دیگر کشیده شود چرا که دیگر به همسرش به عنوان شریک جنسی نگاه نمی کند •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط‌ مختلف از خود نشان دهند. 🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم. 🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان می‌کند. 🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید. ❤️