🔴 عشق و تعهد: چطور عشق عمیقتر میشه؟
شاید فکر کنید که هرچی بیشتر همدیگه رو دوست دارید، رابطهتون بهتر میشه، درسته؟ ولی مطالعات نشون میده که این فقط یک بخش از معادله است. برای یه رابطه پایدار و عمیق، «تعهد» هم خیلی مهمه. در تحقیقی که در دانشگاه آکسفورد انجام شد، مشخص شد که وقتی افراد هم تعهد دارن و هم عشق، احتمال اینکه به مشکلات بزرگی برخورد کنند، کمتر میشه. یعنی هر چقدر هم که عاشق هم باشید، وقتی تعهد به رابطه و آینده داشته باشید، رابطهتون خیلی پایدارتر و عمیقتر میشه. پس عشق بدون تعهد مثل یک کشتی بدون پارو می مونه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸
#سیاستهای_صرفه_جویی
✅حکایت ضعیف و توانگر
دو بازرگان خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند، هر دو را به خانهای کردن و در به گل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در گشادند، قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.
مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت خلاف این اگر بودی عجب بودی. آن یکی بسیارخوار بوده است، طاقت بینوایی نیاورد و به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چو سختی پیشش آید،سهل گیرد
وگر تن پرورست اندر فراخی
چو تنگی بیند از سختی بمیرد
📚گلستان
✍سعدی
باب سوم در فضیلت قناعت
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت49 اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت50
همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت :
چه خبر؟ چند وقتیه خبری نیست ازت ؟!
_هیچی توی خونه !کاری ندارم بکنم مدام خونه ام
_حوصله ات سر نمیره ؟!
_چرا خیلی
_البته تو شوهر داری حوصله ات نباید سر بره
_درسته سیاوش هست ولی خب بیشتر وقتش سرش توی کتابه حوصله منم زیادی سر میره
_در اصل ساکن تهرانی نه ؟
_اره
_از همونجا با شوهرت آشنا شدی ؟
_نه از شمال
_ربطش چیه ؟
براش گفتم که چی شد و ما چطور ازدواج کردیم حرفام که تموم شد گفت :
اوه چه ازدواج عاشقانه ای هنوزم همونطور دوستش داری یا ...
_هنوزم دوستش دارم
و واقعا هم دوستش داشتم! امنه گفت :
از بس حرف زدیم چایی ها یخ کرد چایی ها رو عوض کرد و با هم رفتیم پیش سیاوش و پدربزرگ آمنه ،اونشب تا دیر وقت اون دو تا حرف زدن و پدربزرگ آمنه از قدیم و خاطراتش با خانواده طوبی خانم گفت و ما گوش دادیم... موقع خداحافظی به آمنه گفتم :
دور بعد شما باید بیاید !
اروم جوری که پدربزرگش نشنوه گفت :
من به خاطر وضعیت بابابزرگ نمیتونم جایی برم ،سخته برام این ورو اونور کردنش ...نوبتی که نیست شما بیاید ما هم تنهاییم خوشحال میشیم !
سیاوش گفت:
درست میگید هر کاری داشتید من در خدمتم خبر کنید
_ممنون دستتون درد نکنه!!! همسایه ها همه لطف دارن به ما توی این سالها که بابا بزرگ خونه نشین شده خیلی کمک حالم بودن
_در هر حال روی کمک من و شهین هم حساب کنید
_حتما
از در خونه اشون که اومدیم بیرون سیاوش گفت :
چرا تنهان ؟
_نمیدونم نپرسیدم
_پدربزرگش حال خوشی نداره ونگران نوه اشه مدام توی حرفهاش میگفت
_عجیبه که آمنه با پدربزرگش زندگی میکنه و شنیدی که حتی گفت تنهاییم
_اره
_هرچی حتما صلاحشون اینه
#خانومها_بخوانند
#زن_زیرک_اینگونه_نیست
😔چند وقته که همسرم پیشقدم نمیشه
❣وقتی مردی سعی می کند با گفتن عباراتی نظیر:”بیا ارتباط جنسی داشته باشیم” پیشقدم شود, زن ناآگاهانه پیام های طرد کننده ی زیر را می دهد:
✋حالا نمی توانم. باید غذا درست کنم.”
❌حالا نمی توانم. باید چند تا تلفن بزنم.”
✋نمی توانم, باید به خرید بروم.”
✋وقت ندارم.”
📛نمی توانم. حالا خیلی سرم شلوغ است.”
⛔️حالا زمان خوبی نیست.”
🤕سردرد دارم.”
🚫الان نمی توانم درباره ی ارتباط جنسی فکر کنم.”
❌“شرایط بدنی ام مساعد نیست.
هر بار چنین اتفاقی می افتد, مرد سعی خواهد کرد شرایط را درک کند اما در سطح احساسی, پذیرش این موضوع که طرد نشده است بسیار دشوار خواهد بود و در طول زمان ممکن است از پیشقدم شدن در ارتباط جنسی اجتناب کند.
مرد هنوز ممکن است ارتباط جنسی بخواهد, اما بعد از اینکه به طور مکرر سرخورده شود, عقب نشینی می کند و منتظر علامتی واضح از طرف همسرش می ماند که به او نشان دهد در حال و هوای ارتباط جنسی هست.
و شاید به سمت زنان دیگر کشیده شود چرا که دیگر به همسرش به عنوان شریک جنسی نگاه نمی کند
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط مختلف از خود نشان دهند.
🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم.
🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان میکند.
🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید.
❤️
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا :
❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❌ من به آزادی ات احترام می گذارم❗️
⚠️این همسران از آن طرف بام می افتند. یعنی هیچ کاری به کار شما ندارند و معتقدند که شما هم نباید کاری به کار آنها داشته باشید.
اگر دلیلش را بپرسید، احترام به آزادی و فضای شخصی و حریم خصوصی همدیگر را مطرح می کنند اما اغلب این ها بهانه است.
⚠️نامزد/ همسری که این ویژگی ها را دارد در حال اجتناب کردن از شما است و نمی خواهد در مسایل تان درگیر شود. او ممکن است شخصیت اجتنابی داشته باشد یا به شدت مسئولیت ناپذیر باشد.
❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت49 اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت50
همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت :
چه خبر؟ چند وقتیه خبری نیست ازت ؟!
_هیچی توی خونه !کاری ندارم بکنم مدام خونه ام
_حوصله ات سر نمیره ؟!
_چرا خیلی
_البته تو شوهر داری حوصله ات نباید سر بره
_درسته سیاوش هست ولی خب بیشتر وقتش سرش توی کتابه حوصله منم زیادی سر میره
_در اصل ساکن تهرانی نه ؟
_اره
_از همونجا با شوهرت آشنا شدی ؟
_نه از شمال
_ربطش چیه ؟
براش گفتم که چی شد و ما چطور ازدواج کردیم حرفام که تموم شد گفت :
اوه چه ازدواج عاشقانه ای هنوزم همونطور دوستش داری یا ...
_هنوزم دوستش دارم
و واقعا هم دوستش داشتم! امنه گفت :
از بس حرف زدیم چایی ها یخ کرد چایی ها رو عوض کرد و با هم رفتیم پیش سیاوش و پدربزرگ آمنه ،اونشب تا دیر وقت اون دو تا حرف زدن و پدربزرگ آمنه از قدیم و خاطراتش با خانواده طوبی خانم گفت و ما گوش دادیم... موقع خداحافظی به آمنه گفتم :
دور بعد شما باید بیاید !
اروم جوری که پدربزرگش نشنوه گفت :
من به خاطر وضعیت بابابزرگ نمیتونم جایی برم ،سخته برام این ورو اونور کردنش ...نوبتی که نیست شما بیاید ما هم تنهاییم خوشحال میشیم !
سیاوش گفت:
درست میگید هر کاری داشتید من در خدمتم خبر کنید
_ممنون دستتون درد نکنه!!! همسایه ها همه لطف دارن به ما توی این سالها که بابا بزرگ خونه نشین شده خیلی کمک حالم بودن
_در هر حال روی کمک من و شهین هم حساب کنید
_حتما
از در خونه اشون که اومدیم بیرون سیاوش گفت :
چرا تنهان ؟
_نمیدونم نپرسیدم
_پدربزرگش حال خوشی نداره ونگران نوه اشه مدام توی حرفهاش میگفت
_عجیبه که آمنه با پدربزرگش زندگی میکنه و شنیدی که حتی گفت تنهاییم
_اره
_هرچی حتما صلاحشون اینه
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت50 همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت : چه خبر؟ چند وقتی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت51
بابا و سیاوش انگار همه چی رو فراموش کرده بودن و عین دو تا رفیق مدام در حال گفتگو بودن... حتی سیاوش به واسطه بودن بابا بیشتر بیرون میرفت و این خیلی برای من خوشایند بود
توی اون هفته ای که زری اینها بودن آمنه رو ندیده بودم و نتونسته بودم باهم اشناشون کنم موقع خداحافظی زری گفت :
زیادم با دوست جدید خوش نگذرون من رو یادت بره !!
_من هیچوقت تو رو یادم نمیره تو خواهرمی
_تو هم !!
زری اینها که رفتن علنا باز تنها شدم، بابا و سیاوش که برای خودشون و تو عالم خودشون خوش بودن مامان هم که مدام دنبال این بود کجا گرد و خاکی هست و تمیزش کنه
دو هفته ای بود مامان اینها ساکن خونه ما بودن که یه روز در حیاط رو زدن مامان گفت :
چه عجب یکی این در رو زد
خوشحال رفتم سمت در و گفتم :
آمنه اس حتما!
و حدسم هم درست بود آمنه بود !!!سلام علیکی کردیم دعوتش کردم داخل ...با مامان اشنا شد نشست، گفتم:
کجا بودی این مدت دختر ؟!
_اول که تو کجا بودی؟ بعدم بابا بزرگ حالش خوش نبود چند روزی بیمارستان و ...بودم
_چطور ما خبردار نشدیم ؟!الان چطوره ؟!
_نیمه شب بود با همسایه روبرویی رسوندیمش بیمارستان خدا خیرش بده برای کارای بابا بزرگ همیشه کمک حاله !!الان هم خوبه یعنی نه خوبه نه بد همونجوری
مامان که در حال پذیرایی از آمنه بود گفت :
تنهایی گناه داری دختر! به عمویی، عمه ای ،خاله ای کسی بگو کمک حالت باشه
آمنه اروم و اونجوری که پیدا بود ناراحته گفت :
اونقدری گردنم حق داره که هیچ جوره نمیشه محبتهاش رو جبران کرد
مامان دیگه چیزی نگفت ،ولی پیدا بود آمنه ناراحت شد از جا بلند شد و گفت :
با اجازه من دیگه برم !
_نشسته بودی !
_نه برم بابا بزرگ تنهاس
دم در بهش گفتم:
ببخشید مامانم قصدی نداشت ناراحت شدی انگار ،من از طرفش عذر میخوام
_نه بابا بعضی وقتا یکی یه حرفی میزنه که تمام غم و غصه هات آوار میشه روی سرت و یادت میاره که چیا کشیدی ولی عیب نداره
_معذرت میخوام
_خودت رو ناراحت نکن
❤️هم دلی❤️
داستان کوتاه 🍃🍒🍃
📘#داستان_کوتاه_آموزنده
خانم معلم مدرسهای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»
خانم معلم گفت:
«ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد.
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ میکرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ میآمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا میکرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ میسپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند.
ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
«میدانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت میکنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را میگیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ میکند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»
اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
.تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …
اثر زیبا باقی می ماند