eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت49 اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمن
📜 🩷 همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت : چه خبر؟ چند وقتیه خبری نیست ازت ؟! _هیچی توی خونه !کاری ندارم بکنم مدام خونه ام _حوصله ات سر نمیره ؟! _چرا خیلی _البته تو شوهر داری حوصله ات نباید سر بره _درسته سیاوش هست ولی خب بیشتر وقتش سرش توی کتابه حوصله منم زیادی سر میره _در اصل ساکن تهرانی نه ؟ _اره _از همونجا با شوهرت آشنا شدی ؟ _نه از شمال _ربطش چیه ؟ براش گفتم که چی شد و ما چطور ازدواج کردیم حرفام که تموم شد گفت : اوه چه ازدواج عاشقانه ای هنوزم همونطور دوستش داری یا ... _هنوزم دوستش دارم و واقعا هم دوستش داشتم! امنه گفت : از بس حرف زدیم چایی ها یخ کرد چایی ها رو عوض کرد و با هم رفتیم پیش سیاوش و پدربزرگ آمنه ،اونشب تا دیر وقت اون دو تا حرف زدن و پدربزرگ آمنه از قدیم و خاطراتش با خانواده طوبی خانم گفت و ما گوش دادیم... موقع خداحافظی به آمنه گفتم : دور بعد شما باید بیاید ! اروم جوری که پدربزرگش نشنوه گفت : من به خاطر وضعیت بابابزرگ نمیتونم جایی برم ،سخته برام این ورو اونور کردنش ...نوبتی که نیست شما بیاید ما هم تنهاییم خوشحال میشیم ! سیاوش گفت: درست میگید هر کاری داشتید من در خدمتم خبر کنید _ممنون دستتون درد نکنه!!! همسایه ها همه لطف دارن به ما توی این سالها که بابا بزرگ خونه نشین شده خیلی کمک حالم بودن _در هر حال روی کمک من و شهین هم حساب کنید _حتما از در خونه اشون که اومدیم بیرون سیاوش گفت : چرا تنهان ؟ _نمیدونم نپرسیدم _پدربزرگش حال خوشی نداره و‌نگران نوه اشه مدام توی حرفهاش میگفت _عجیبه که آمنه با پدربزرگش زندگی میکنه و شنیدی که حتی گفت تنهاییم _اره _هرچی حتما صلاحشون اینه
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت50 همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت : چه خبر؟ چند وقتی
📜 🩷 بابا و سیاوش انگار همه چی رو فراموش کرده بودن و عین دو تا رفیق مدام در حال  گفتگو بودن... حتی سیاوش به واسطه بودن بابا بیشتر بیرون میرفت و این خیلی برای من خوشایند بود توی اون هفته ای که زری اینها بودن آمنه رو ندیده بودم و نتونسته بودم باهم اشناشون کنم موقع خداحافظی زری گفت : زیادم با دوست جدید خوش نگذرون من رو یادت بره !! _من هیچوقت تو ر‌و یادم نمیره تو خواهرمی _تو هم !! زری اینها که رفتن علنا باز تنها شدم، بابا و سیاوش که برای خودشون و تو عالم خودشون خوش بودن مامان هم که مدام دنبال این بود کجا گرد و خاکی هست و تمیزش کنه دو هفته ای بود مامان اینها ساکن خونه ما بودن که یه روز در حیاط رو زدن مامان گفت : چه عجب یکی این در رو زد خوشحال رفتم سمت در و گفتم : آمنه اس حتما! و حدسم هم درست بود آمنه بود !!!سلام علیکی کردیم ‌ دعوتش کردم داخل ...با مامان اشنا شد  نشست، گفتم: کجا بودی این مدت دختر ؟! _اول که تو کجا بودی؟ بعدم بابا بزرگ حالش خوش نبود چند روزی بیمارستان و ...بودم _چطور ما خبردار نشدیم ؟!الان چطوره ؟! _نیمه شب بود با همسایه روبرویی رسوندیمش بیمارستان خدا خیرش بده برای کارای بابا بزرگ همیشه کمک حاله !!الان هم خوبه یعنی نه خوبه نه بد همونجوری مامان که در حال پذیرایی از آمنه بود گفت : تنهایی گناه داری دختر! به عمویی، عمه ای ،خاله ای کسی بگو کمک حالت باشه آمنه اروم و اونجوری که پیدا بود ناراحته گفت : اونقدری گردنم حق داره که هیچ جوره نمیشه محبتهاش رو جبران کرد مامان دیگه چیزی نگفت ،ولی پیدا بود آمنه ناراحت شد از جا بلند شد و گفت : با اجازه من دیگه برم ! _نشسته بودی ! _نه برم بابا بزرگ تنهاس دم در بهش گفتم‌: ببخشید مامانم قصدی نداشت ناراحت شدی انگار ،من از طرفش عذر میخوام _نه بابا بعضی وقتا یکی یه حرفی میزنه که تمام غم و غصه هات آوار میشه روی سرت و یادت میاره که چیا کشیدی ولی عیب نداره _معذرت میخوام _خودت رو ناراحت نکن
داستان کوتاه 🍃🍒🍃
❤️هم دلی❤️
داستان کوتاه 🍃🍒🍃
📘 خانم معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» خانم معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.» ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.» اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " .تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند
♥️🍃 قبل از ازدواج چشمها را باز و بعد از ازدواج آنها را ببندید برخی از مسائل هستند که تا زمانی که ازدواج نکرده اید باید مورد بررسی قرار دهید 👈🏻رابطه همسرتان با دوستان 👈🏻نوع پوشش 👈🏻نوع برخوردهای اجتماعی 👈🏻محیط کار ، وضعیت ادامه تحصیل یا اشتغال 👈🏻نوع برخورد با همکار جنس مخالف در محیط کار 👈🏻خانواده و فرهنگ خانوادگی و از این قبلی مسائل را قبل از ازدواج باید مورد بررسی قرار بگیرد ‌‌‌ ‌
💑 چیکار کنم زنم دوستم داشته باشه؟! 💞 در خوشي ھا و شرايط سخت نشان دھيد كه به او اھميت مي دھيد يكي از كليدھاي قفل قلب خانم ھا اين است كه وقتي كه به شما نياز دارند در كنار آنھا باشيد. وقتي ھمسر شما در شرايط سختي است او را درك كنيد. فراموش نكنيد براي شما ھم شرايط بد پيش خواھد آمد و در آن ھنگام ھيچكس مانند ھمسر شما غمخوارتان نيست. 💞 در كارھاي روزانه به همسرتان كمك كنيد اين كار ممكن است خيلي ساده نباشد. خود را براي چرخيدن در اطراف خانه و جابجا كردن و مرتب كردن آماده كنيد. يا شايد بتوانيد بچه ھا را از دست و بال او دور كنيد تا كمي استراحت كند. در كارھاي خانه به ھمسر خود كمك كنيد و نتايج آن را ببينيد! 💞گوش فرا دھيد! خدا مي داند چه تعداد از ازدواج ھا فقط به خاطر ارتباط ضعيف به طلاق ختم مي شود. زن ھا دوست دارند حرف بزنند و مردھا از گوش دادن متنفرند. زماني كه با ھمسر خود صحبت مي كند بد نيست با تمركز بيشتري به حرف ھايش گوش دھيد. شايد در انجام كارھاي روزانه و خريد خيلي اذيت شده است. در مورد آنھا از او بپرسيد و فقط گوش دھيد ببينيد چه مي گويد احتياجي نيست براي او راه حلي تعيين کنید
دردوران آشنایی دختران و پسران برای ازدواج، طرفین ممکن است ناآگاهانه دچار اشتباهاتی شوند که آگاه شدن از آنها کمک شایانی به تصمیم گیری آنها خواهد نمود. 🚫 به دلایلی چون خجالت، نشنیدن جواب منفی ویا بااین فکر که این کاردرست نیست، سوالات کافی و لازم رااز طرف مقابلمان نمیپرسیم. 🚫 به علائم هشداردهنده که نشانه ی مشکلات بالقوه همچون اعتیاد، وابستگی به فرددیگر، افراطی بودن، تفاوت فرهنگی جدی، پرخاشگری و.. توجه نمی کنیم. 🚫 عجولانه و زودهنگام سازش می کنیم. 🚫 تسلیم زرق و برق های مادی وظاهری میشویم. 🚫 تعهد را مقدم بر تفاهم می دانیم. 🚫 تردیدهای خود رانادیده می گیریم. 🚫 تفاهم را به علاقه مقدم می شماریم. 🚫 براین باوریم که طرف مقابلم راتغییرخواهم داد. 🚫 براین باوریم که بعداز ازدواج، مشکلات کم خواهدشد. به امید تصمیم‌گیری های درست و آگاهانه... ❤️
زوجین بدانند تفاوت خصایص دو جنس زن و مرد ✍مرد می خواهد تنها باشد و مشکلش را خودش حل کند. زن همدرد می خواهد و نمی خواهد تنها باشد. مرد می خواهد از نظر همسرش قهرمان باشد. زن می خواهد شوهرش بداند که به او تکیه کرده است. مرد از وقت گذراندن بیش از حد همسرش با فرزندان حسودی می کند. زن از وقت گذرانی همسرش با بچه ها لذت میبرد. مرد گمان می کند اگر یک بار گفت "دوستت دارم" این برای همیشه در خاطر زن میماند. زن نیاز دارد که "دوستت دارم" به هر دلیلی تکرار شود. مرد نیاز به دادن عشق دارد. زن نیاز به دریافت کردن عشق دارد. مرد عاشق دیدن خوشحالی زن است. زن با دیدن خوشحالی زیاد مرد به تفّکر فرو میرود. مرد دوست دارد تشویق بشود و زن دوست دارد حمایت بشود. ناراحتی مرد به زن احساس دوست نداشته شدن میدهد. مرد در سکوت فکر می کند و فقط جملات ضروری را بیان می کند. زن با صدای بلند تمامی افکارش را بیان می کند. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸✨هر دو بدانیم: ✍🏻 همان قدر که باید زن را فهمید... مرد را هم باید درک کرد همان قدر که زن (بودن) می خواهد مردهم ( اطمینان ) می خواهد ✍🏻 همان قدر که باید قربان صدقه روی ماه بی آرایش زن رفت باید فدای ( خستگیهای ) مرد هم شد •● همان قدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد... ( کلافگی های مرد ) را هم باید فهمید ❣✨خلاصه مرد و زن ندارد... به نقطه ی ( ما شدن ) که رسیدی ( بهترین ) باش برایش... بگذار حس کند هیچ کس به اندازه ی تو درکش نمی‌کند. ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت51 بابا و سیاوش انگار همه چی رو فراموش کرده بودن و عین دو تا رفیق
📜 🩷 آمنه رفت و من ذهنم همونطور پیشش موند که چرا اینقدر ناراحت شد... به مامان حرفی نزدم نخواستم در واقع ناراحتی درست کنم...مامان و بابا یکماهی پیش ما موندن و توی اون مدت من چند باری رفته بودم دیدن آمنه و پدربزرگش ، سیاوش هم گاهی سری به اون پیرمرد میزد حال و روز خوبی نداشت و دلم برای امنه میسوخت ... بعد از یکماه دست آخر مامان گفت : والا جمال آقا هم انگارر نمیخواد از اینجا دل بکنه و بابا گفت : بعد عمری چند صباحی از خونه اومدیم بیرون _و اندازه ده سال بیرون موندی!!! بچه ها هم تهران تنهان بهتره برگردیم ...شهین اینها همم دیگه حتما میخوان برگردن پریدم وسط و گفتم : نه ما جامون خوبه!! _خوبه والا بگو میخوام ساکن شیراز بشم و خلاص _خیلی هم خوب میشه مگه نه سیاوش ؟! سیاوش خندید ‌و گفت : برای من فرقی نداره هرجا بخوای میمونیم مامان ناراحت بلند شد وگفت : مت رو باش با کی حرف میزنم مامان و بابا برگشتن تهران ،دو سه روزی از فتن اونها می‌گذشت که یه شب اخرای شب بود و آماده میشدیم برای خوابیدن که صدای زنگ در بلند شد ،یکی دست روی زنگ گذاشته بود  و زنگ میزد هراسون با سیاوش رفتیم دم در، آمنه با وضعی ناجور پشت در بود و داشت گریه میکرد حتی کفشی یا دمپایی نپوشیده بود، بریده بریده گفت : بابا بزرگ حالش خرابه، کسی نیست از همسایه ها تو رو خدا ... سیاوش دویید سمت خونه اونها و ما هم دنبالش پیرمرد نفسش سه باری که میرفت یک بار  برمیگشت... آمنه گوشه ای گریه میکرد سیاوش پیرمرد رو که وزنی نداشت روی دست بلند کرد و گفت: سریع بریم بیمارستان... خودمون رو رسوندیم به بیمارستان و کارهای لازم رو کردن و گفتن : باید بستری بمونه !!! آمنه اصرار داشت ما برگردیم خونه ولی موندگار شدیم پیشش ....دکتر روز بعد با سیاوش صحبت کرده بود و گفته بود : امیدی بهش نداریم   قبلا هم به نوه اش گفتم چیزی نیست که درمان  بشه اقتضای سن و سالشه همه مال کهولت سنه سیاوش اینها رو به من میگفت ‌ و میگفت: نگذار اون دختر بفهمه ! _مگه نمیگی به خودشم گفتن _چرا ولی شنیدنش از دهن یه آشنا ضربه اش زیاده
829.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی هرگز نمیداند 🌸 چه سازی میزند فردا چه میدانی تو از فردا چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا قصه اش فرداست.. شبتون بخیروشادی🌙🌸