💎بزرگترين دشمن يك زن فقط از بين همجنسهاي خودش ميتواند باشد . 🍃🌸
اگر خانمي رنگ شاد بپوشد يك زن اورا متهم به جلف بودن ميكند .
اگر بلند بخندد از ديد يك زن سبك سر است . 🍃🌸
اگر دختري شاد و سرحال باشد براي جلب توجه است .
اگر از داشتن خواستگار مناسب خوشحال باشد منتظر شوهر و بيحياست .
اگر از ازدواجش ناراضي باشد ، حواسش جاي ديگري است .
اگر طلاق بگيرد خطرناك براي زندگي ديگران است .
اگر شوهرش بميرد بايد تارك دنيا شود .
اگر وارد ميانسالي شود همه چيز از او گذشته ......🍃🌸
و همه ي اين حرفها را ما خانمها ميزنيم .
اما اگر پسري با چند دختر دوست باشد افتخار است
اگر صد جا خواستگاري برود و دختران ديگر را منتظر بگذارد زرنگ است .
اگر چند زن را هم زمان بخواهد از ديد همه مقصر زن اوست كه نتوانسته
نيازهايش را برطرف كند . 🍃🌸
اگر زنش را طلاق بدهد يعني زنش عرضه ي نگهداري زندگيش را نداشته .
اگر همسرش بميرد بايد سريع زن بگيرد چون مرد بدون زن نميتواند خودش را جمع و جور كند!🍃🌸
مسلما مردان کمتری در موردش سخن پراکنی خواهند نمود،
کاش ما خانمها کمی باملاحظه تر در مورد همدیگر صحبت کنی🍃🌸
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت54 گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس وکار نیستم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت55
گفتم :
چطور ؟
_چطور نداره همیشه که زندگی اینجوری نمیمونه درسته از لحاظ مالی اونجوری که فهمیدم وضعتون خوبه ولی خب ادمی مختص خودش تنها نیست
_راستش درست میگی با همه دوست داشتن هام ولی گاهی احساس پوچی میکنم
_بچه چی ؟چرا بچه نداری ؟
نمیدونم اونروز چم شده بود ولی حرفی که به هیچکس نزده بودم رو به آمنه زدم، شاید چون میدیدم اون هیچ نسبتی با ما نداره که بخواد سرزنش یا تشویقم کنه ،برای همین گفتم ؛
سیاوش نخواست!!!
_و تو پذیرفتی ؟!
_اره راستش مقاومت زیاد کردم ،دعوا کردم، به زبون خوش گفتم قهر کردم ولی سیاوش رضایت نداد
_این خودخواهیه
_گاهی دلایلش منطقیه
_هیچی اونقدر منطقی نیست که تو رو از مادر شدن محروم کنه!!!
_راستش الان دیگه خودم هم بهش فکر نمیکنم به این فکر میکنم اگه بچه بود پابند بودم ولی الان ازادم
_نمیدونم طرز فکرت رو دوست ندارم ببخش اینقدر واضح گفتم ولی من رکم!
_نه بابا ناراحت نمیشم الان فقط اینکه مدام توی خونه ام اذیتم میکنه
_خب کار کن
_چیکار؟! دیگه جایی نه استخدام میشم نه کاری بلدم جز معلمی
_برای خودت کار کن حتما که نباید کاری کنی که نفع مالی داشته باشه کاری کن که سودی به دیگرون برسونی
_مثل خیریه ؟!
_مثل خیریه ،اره یا اگه تنهایی از پسش برنمیای توی موسسات دیگه کمک حال باش ...یه چوری که از این خونه نشینی راحت بشی اگه بخوای من یکی دو تا دوست دارم میتونن کمکت کنن، البته بتونی از لحاظ مالی هم بهشون کمک کنی که چه بهتر !!!
_نمیدونم دوست که دارم بذار با سیاوش حرف بزنم بهت خبر میدم
_باشه
_اومده بودم که مثلا حال تو رو خوب کنم برعکس شد
_حال منم خوب شد مطمئن باش
همون شب با سیاوش در مورد حرفایی که با آمنه زده بودیم صحبت کردم...سیاوش آخر حرفهام گفت؛
من همه جوره پشتت هستم هر کاری میخوای بکن از لحاظ مالی هم تا جایی که بتونیم کمک میکنیم خیلی هم خوبه !
پذیرش این کار از طرف سیاوش قوت قلبی بود برام همون شب تلفنی به آمنه خبر دادم که :
با سیاوش جرف زدم اونم خوشحال شد و موافقت کرد
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞چند سالیه اینستاگرام پر شده از اینفلوئنسرهای به اصطلاح #سوییت_هوم کسایی که زندگی روزمره خودشونو توی صفحه اینستاگرامشون به نمایش میذارن اما این زندگی روزمره اصلا شبیه زندگی معمولی من و شما نیست و بیشتر وقتا شبیه آرزوهای ماست. یه رابطهی رویایی و پر از #عشق ، یه #همسر که همیشه همراه و پایهست، یه بچه کوچولوی خوشگل و آروم و شیرین و بامزه، یه خونهی ترتمیز و مرتب با وسایل لاکچری و شیک، مهمونیها و جشنهای پرزرق و برق، تولدهای سوپرایزی و کلی لباس و وسیلهی خوش و آبرنگ که هرروز میخرن و جلوی دوربین پزشو میدن!
زندگی تو این صفحهها خیلی #ایده_آل و رویایی در جریانه و اکثرشون تو بیو نوشتن #انرژی_مثبت و هرروز قربون صدقهی فالورای گلشون میرن و خب تو نگاه اول واسه ما دلنشینه که همچین پیجایی رو فالو کنیم و چیزای قشنگ ببینیم و حرفای قشنگ بخونیم و حس خوبی بهمون دست میده.
اما یه مدت که بگذره ذهنمون ناخودآگاه شروع میکنه به مقایسه کردن. چون اونقدر این پیجا رو دیدیم که تو ذهنمون #استانداردسازی اتفاق افتاده. دیگه فکر میکنیم زندگی باید فقط اون شکلی باشه، آدم باید اونقدر هنرمند و باسلیقه و آراسته و زیبا باشه و ما اگه اون شکلی نیستیم و اونجوری زندگی نمیکنیم یه جای کارمون میلنگه.
توی اینستاگرام اونقدر تولدای لاکچری سوپرایزی میبینیم که وقتی تولدمون میشه و کسی همچین تولدی واسهمون نمیگیره فکر میکنیم هیچکس دوستمون نداره.
اگه واقعا حرفا و تعریفای اینفلوئنسرای سوییت هوم رو باور کنیم و توشون غرق بشیم، بعد یه مدت افسرده میشیم و احساس بدبختی میکنیم.
اما اگر منطقی فکر کنیم و حواسمون جمع باشه میبینیم که اکثر لباسا و وسایلی که اونا هرروز میخرن درواقع نمیخرن و تبلیغاتیه! یا تولدای سوپرایزیشون صرفا یه فیلم بازی کردن واسه پست اینستاگرامه و بازم تبلیغاته و سوپرایزی درکار نیست. چون تو روز تولد وقتی سالن تولد و گلفروش و کیک پز و بادکنک آرا و غیره تگ میشن و صفحهشون تبلیغ میشه یعنی صاحب صفحه از قبل باهاشون قرارداد تبلیغاتی بسته و اصلا سوپرایزی درکار نبوده.
منطقی که فکر کنیم میفهمیم اکثرشون یا دارن هرروز دروغ میگن یا فقط بخش کوچیکی از حقیقت زندگیشونو میگن و هیچ زندگی و رابطهای اونقدر ایدهآل نیست و هیچ آدمی اونقدر همه چی تموم نیست.
بعد از یه مدتم ممکنه حالمون به هم بخوره از این همه شویی که اجرا میکنن و دروغی که میگن و آنفالوشون کنیم و نذاریم دیگه میلیارد میلیارد پول از طریق فالو و لایک ما بره تو جیبشون و هرروز لاکچریتر زندگی کنن و بیشتر به ما پز بدن و از زندگی معمولی ما فاصله بگیرن و افسردهمون کنن.
#مانگ_میرزایی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
مقايسه ممنوع ... ✋🏻
💞از بچگی هی نشستیم و گذاشتیم ما را مقایسه کنند
"از پسر عموت یاد بگیر!"
"پسر فلانی رو ببین چقدر موفقه!"
"نصف توئه، ببین به کجا رسیده!"
یا که بدتر،
خودمان، خودمان را مقایسه کردیم!
"چرا مثل فلانی توی فامیل درآمد ندارم؟"
"چرا مثل فلانی از زندگیم راضی نیستم؟"
"چرا مثل فلانی خونه و ماشین خوب ندارم؟"
"چرا مثل فلانی توی فلان دانشگاه دولتی قبول نشدم؟"
و هزار جور چرای مختلف و قیاس های اعصاب خرد کن دیگر که خودمان بریدیم و خودمان هم دوختیم!
نپرسیدیم فلانی که خودمان را با او مقایسه میکنیم، واقعا تماما مثل و مانند ماست؟ زندگی را مثل ما گذرانده؟ مشکلاتش، دغدغه هایش، خوشی هایش، آرزوهایش، همگی با ما برابر بوده اند؟ فرصت هایش چطور؟ یا زحمتی که برای رسیدن به آن جایگاه کشیده؟ بدون در نظر گرفتن تمامی عوامل، هیچوقت، تکرار میکنم، هیچوقت نمیشود و نباید دو چیز را مقایسه کرد، آن هم دو آدم کاملا متفاوت!
تنها کسی که باید خودمان را با او مقایسه کنیم، خودِ دیروزمان است!
تنها چیزی که باید مقایسه کنیم، حال امروزمان با دیروز است! باقی مقایسه ها را بخواهیم یا نه، مردم خود به خود برایمان انجام میدهند، حداقل خودمان به آنها دامن نزنیم!
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️پنهانکاری خودش باعث از دست دادن شخص مقابل میشود.
🎵 دکتر عزیزی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان_خواندنی👇
دﻭ ﺧﺎﻧﻢ در ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت میکردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»
نتیجه ﺍﺧﻼﻗﯽ:
فریب شکل ظاهری زندگی دیگران را نخورید. شاید شما خوشبخت تر از کسی هستید که همیشه حسرت زندگیش را دارید...
⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱⋱
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
💧#پدر_و_مادر
#پیشنهاد_میکنم_حتما_بخونید.
💞این داستان فوق العاده زیباست و میتونه تاثیر زیادی روی روابط خانوادگی همه ما داشته باشه.
💎ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه. من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود. صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد. ما خانوادۀ سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند. قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود، خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت: خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت: حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نیست؟ در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهی تابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد. حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهی تابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟ آخ چقدر دلم تنگ شده براشون. فقط، فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه. همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت که: نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی.
«زمخت نباشیم».
زمختی یعنی: ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ · ·
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت55 گفتم : چطور ؟ _چطور نداره همیشه که زندگی اینجوری نمیمونه درسته
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت56
از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم ،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید
دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم :
راه گم کردی ؟!
_من که همیشه مزاحمم
نشست استکانی چای جلوش گذاشتم گفت :
راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم
خوشحال گفتم :
درست شد ؟!
_درست میشه با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای در مان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن البته از کمکهای تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون
_یعنی در اصل کار من چی میشه ؟!
_ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره
سیاوش گفتم:
اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!!
_درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره
_چی میگی شهین؟!
_نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم
_اینم خوبه
آمنه گفت :
فردا سرزده بریممنم بیکارم
_باشه سیاوش تو هم میای ؟
_کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده