4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎀 با همسری که اجازه دخالت به خانواده اش را میدهد چگونه رفتار کنیم؟/دکتر فردوسی
🎥#دکتر_فردوسی
🎧
♥️🍃🍃♥️💫
🍀
♥️
#خانومااااا
#مردان_را_تنبل_نکنید :
زن نبايد همه کارها را انجام دهد!!
زماني که مسئوليت پذيري يکي از زوجين بيشتر از ديگري باشد، طرف مقابل به #وظايف خود عمل نمي کند؛ مثلا وقتي مردي مي بيند همسرش تمام کارها را انجام مي دهد، کم کم از زير بار مسئوليت شانه خالي و سعي مي کند تا جايي که امکانش هست تمام کارها را به #همسر خود واگذار کند. بنابراين زن ها نبايد همه کارها را به عهده بگيرند.
#وظايف يکديگر را انجام ندهيد:
#گاهي اوقات زن يا مردهميشه، تمام #وظايف يکديگر را انجام مي دهند چون فکر مي کنند طرف مقابل شان به درستي نمي تواند آن کار را انجام دهد. معمولا اين نوع زندگي ها به جابه جايي #نقش هاي زن و شوهر منجر مي شود؛
براي مثال، ممکن است مردي به زنش بگويد: «تو که کار مي کني، درآمد هم داري، بايد پرداخت اجاره خانه را تقبل کني» يکي از #نکاتي که در ارتباط با مسئوليت طرفين بايد رعايت شود، اين است که مواظب باشيم کمک ما در ذهن همسرمان، جابه جايي #نقش تلقي نشود. اين مسئله خيلي مهم است و بايد از ابتدا به صورت شفاف آن را مطرح کنیم.
رابطه زناشویی👩❤️👨
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🔹 بد اخلاقی = دوری از خدا
حلاوت روایت
🔸شرح حدیث اخلاقی توسط
آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
✍#حکایت_مرد_صحرا_نشین
سگی پای مرد صحرانشینی را گزید.
مرد صحرا نشین، در حالی که خون از پایش می چکید، به سختی و کشان کشان خود را به خانه رسانید.
شب هنگام مرد بیچاره از درد خوابش نمی برد و آه و ناله می کرد.
او دختر خردسالی داشت که از اوضاع پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک می ریخت به پدرش گفت:
پدرجان تو هم که دندان داشتی، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟
پدر رو به دختر کرد و گفت: دلبندم!!!
حرف تو صحیح است
اما شایسته انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گزیدن سگ آلوده کند.
اگر من هم او را گاز می گرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم.
👈آری دوستان ...
به جای در افتادن با افراد سگ صفت، بهتر است از آن ها دوری کنیم تا از گزند آنان در امان باشیم...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت57 آمنه گفت : این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت58
از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم ،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید
دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم :
راه گم کردی ؟!
_من که همیشه مزاحمم
نشست استکانی چای جلوش گذاشتم گفت :
راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم
خوشحال گفتم :
درست شد ؟!
_درست میشه با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای در مان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن البته از کمکهای تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون
_یعنی در اصل کار من چی میشه ؟!
_ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره
سیاوش گفتم:
اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!!
_درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره
_چی میگی شهین؟!
_نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم
_اینم خوبه
آمنه گفت :
فردا سرزده بریممنم بیکارم
_باشه سیاوش تو هم میای ؟
_کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده
آمنه گفت :
این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که میدونم توی همه شهرها این مدل موسسات هست
حرفش درست بود ...سیاوش مخالفتی نکرد و همه چی رو سپرد به خودم ...روز بعد با آمنه راهی موسسه ای که گفته بود شدیم ...دفتر موسسه توی یکی از خیابونهای زیبای ارم بود ...وارد که شدیم چند نفری توی راهرو اون دفتر در حال رفت و آمد بودن آمنه با چند نفری سلام علیک گرد و رفت سراغ اتاقی که گوشه سالن بود ....ضربه ای به در زد و وارد شدیم خانمی جوان شاید چند سالی از ما بزرگتر آمنه رو که دید از پشت میز بلند شد و گفت :
به به خوش اومدی، خانم شرفی گفته بود میای ولی فکر نمیکردم به این زودی
با هم احوالپرسی کردن و نشستیم، آمنه گفت :
راستش یه بانی براتون آوردم
اون خانم نگاهی به من انداخت و گفت :
خیلی هم خوب !!!
آمنه همه توضیحات رو داد در مورد من و دست آخر گفت :
شهین خانم و پشت پرده شوهرشون، اقا سیاوش، میتونن کمک مالی خوبی برای موسسه باشن البته خود شهین جان دوست داره کاری برای انجام داشته باشه دیگه خودتون میدونید که کار دائم نمیخواد یه کار سرگرم کننده !!!
اون خانم گفت :
بله متوجه شدم همه کسانی که اینجا کار میکنن برای رضای خداس جز دو سه نفر که اونها از خانواده های تحت پوشش هستن و خودشون دوست داشتن کار کنن و ما بهشون حقوق میدیم... شما هم شهین خانم به عنوان یه عضو شروع به فعالیت کنید فقط مدارکی که میخوام رو برام بیارید و بعد هر وقتی که دوست داشتید سر بزنید و اگه سرنزدید ما خودمون کاری بود بهتون زنگ میزنیم
_بله ممنون
با آمنه از اون جا اومدیم بیرون آمنه گفت :
چطور بود ؟
_نمیدونم ولی نباید بد باشه کار اینجوری که اجباری توش نباشه خوبه
_اجباری توش نیست ولی پولی هم توش نیست !!!
_اره درسته
روزهای بعد دیگه خودم راهی موسسه میشدم مدارکم رو داده بودم و آنجا حضور داشتم خانم مدیر که اسمش مونس خانم لود خانم مهربونی بود که بعد ها فهمیدم شوهر و دو تا بچه اش رو توی یه تصادف سنگین از دست داده
💌وسیع باش
دلتنگ که شدی
منتظر نباش کسی دل گرفته ات را باز کند،
بلند شو و قدمی بردار.
دل یک نفر را شاد کن،
دلت خود به خود باز می شود.
💚 قوی باش
و پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشی
خودت را دوست داشته باش.
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که کسی برای تو نیست.
🤍 صبور باش
زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد.
گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمیخواهد.
کمی زمان می خواهد تا آرامتر شوی و مساله را کوچکتر و سادهتر ببینی.
و عاشق باش ...
بدون قید و شرط نسبت به خودت و عزیزانت، گاهی باید عشق بدون شرط را از خداوند اموخت که چقدر عاشقانه به تمام بندگانش عشق میورزد 💚
#همسرداری
🔴 #قِلِقهای_قاشقی
💠 اگر مجبور باشید ساعتی در کنار یک دیوانهی خطرناک سر کنید یقیناً در این مدت قلق او را به دست میآورید تا در امان باشید. به فرض اگر قاشق شما به ته بشقاب بخورد و با صدای آن، عصبانی میشود مواظب خواهید بود تا قاشق شما به ته بشقاب نخورد.
💠 از مهمترین اصول در جلوگیری از دعوا، عصبانیت و بدزبانی همسر این است که قِلِق همسرتان را بشناسید و بهانهی عصبانیت و بدزبانی او را ایجاد نکنید.
💠 لازمهی اینکار، شناخت توقّعات و گلایههای پرتکرار ولو بیجای همسر است. تا با مدیریت رفتار و گفتار خود، فضای خانه را از تشنّج دور نگه دارید
.
💠 و البته نتیجهی این مراقبت و مدیریت که نوعی مبارزه با هوای نفس است، کسب محبوبیت برای شماست و به تدریج صفات ناپسند همسرتان اصلاح خواهد شد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت58 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت59
بعد از اونها مسئول اون خیریه شده بود... در واقع از لحاظ مالی نیازی نداشت و ققط برای آرامش خودش کار میکرد
فعالیت مداومی داشتم و همین باعث شده بود بهم اعتماد کنن با هم کیسهایی که معرفی میشد رو بررسی میکردیم و گاهی میرفتیم برای دیدن اون کیس !
بعضی شرایط خانوادگی ها اونقدر بد بود که از در خونه ها که بیرون می اومدیم گریه ام میگرفت مونس خانم میگفت :
سعی کن عادت کنی شهین وگرنه خیلی اذیت میشی
معمولا عصرها سری به موسسه میزدم صبح ها رو خونه بودم و به قول سیاوش شده بودم خانم خونه ....صبح ها کارای خونه و عصرها کار بیرون
سیاوش از لحاظ مالی کمک بزرگی به اون موسسه بود در واقع به عنوان یه عضو مخفی فعالیت میکرد... هر بار کیسی پیدا میشد که هزینه درمان بالایی داشت چند نفر بودن که کمکهای بزرگ میکردن و یکیشون سیاوش بود
از این بابت ته دلم احساس خوشی و خوشحالی داشتم وقتی میدیدم اون سیاوش که مدام توی خونه و در حال کتاب خوندنه و یه جورایی از دید بقیه حس انسان دوستانه قویی نداره اینجوری با جون و دل و از سر رضایت داراییش رو می بخشید پر از حس غرور میشدم
دیگه شیراز موندگار شده بودیم و همین صدای مامان رو در آورده بود زنگ میزد مدام گله میکرد :
شهین برگردید موندی اونجا چیکار ؟!
_مامان جان کار دارم !!!
_تو هم به این میگی کار؟! کار بی جیره و مواجب!!!
_هرچی که هست من دوستش دارم
بحثهای من و مامان مثل همیشه بی نتیجه میموند و هیچوقت به به نتیجه دلخواه هردومون نمیرسید...زری هم گله داشت از اینکه من موندم شیراز ولی خب خودم و سیاوش راضی بودیم و به نظرم همین کافی بود
آمنه سرکارش میرفت و گاهی می اومد موسسه ،مونس خانم میگفت :
آمنه یه عضو ثابته برای کارهای اون خیریه !!!
همه چیز خوب بود، من کاری داشتم که رضایت قلبیم رو حاصل میکرد ،سیاوش به همون وضعیت ثابت ادامه میداد و دیگه غرغرهای من رو نمیشنید ،بابا هیچوقت چیزی در مورد برگشت ما به تهران نگفت ،همیشه میگفت :
کاری رو بکن که میدونی درسته !
و همین برای من قوت قلب دیگه ای بود... تنها فرد ناراضی زندگی من مامان بود که به نظرم دلتنگی هاش رو می گذاشت به پای نارضایتی !!
چند باری توی اون مدت رفته بودیم تهران برای دیدار خانواده ولی هربار مشتاق تر از قبل برگشته بودم شیراز !!!
روزهای که تهران بودم سعی میکردم بیشتر وقت رو با مامان و زری بگذرونم زری هم از بیکاری کلافه بود ...سیاوش همچنان برای نگهداری منصور از خونه باغ و خونه تهران بهش حقوق میداد هرچند کاری نبود و منصور برای خودش کار دومی پیدا کرده بود ولی سیاوش میگفت :
همین که حواسش بهشون هست و ما با خیال راحت شیرازیم کافیه !!!
یه روز که با زری تنها بودیم گفتم :
از مریم چی خبر ؟!
_خبر خاصی ندارم!
_هنوز شمالن؟!
_اره طفلی مریم از هیچی شانس نیاورد
_چرا؟ این رو که خودش انتخاب کرد
_اره ولی تنهاس!!! همه طردش کردن یه جورایی کاری که کردن تو کت هیچکی نمیره
_تو کت تو میره ؟!
_نه ولی گذشته دیگه!!! تقریبا همین کار رو مصیب با زهره کرد
_لطفا قیمه ها رو تو ماست نریز زری!!! مصیب و زهره رفتن بلکه دیگران راضی به عقدشون بشن... اینا چی؟! اینا نامحرم بودن و رابطه داشتن کاری به اینش ندارم، این رابطه ها برای همه غیر قابل درکه چه حالا چه صد سال دیگه !!!
_ولی مریم گتاه داره یه جورایی خواسته تقاص کاری که باهاش کرده بودن رو پس بدن، در مورد شوهر اولش !!
_نمیدونم ولی توی تنها موندن الانش خودش مقصره! بچه که نداره ؟!
_از رضا که نه همون دوتا رو !!!
_رضا باهاشون میسازه ؟!
_والا در ظاهر که اره باطنش رو نمیدونم
یه جورایی برای مریم ،دوست همیشگی دوران کودکی دلم میگرفت... مریم با اون همه استعداد و علاقه به درس حقش این نبود، که یه گوشه تک و تنها با مردی که معلوم نبود دوستش داره یا نه زندگی کنه !
یکسالی بود ساکن شیراز شده بودیم دیگه توی کارم جا اقتاده بودم و از دیدن کیسهای مختلف ناراحت و عصبی نمیشدم ،سعی میکردم تا جایی که میشه و میتونم در هر موردی بهشون کمک کنم سیاوش گاهی توی این بروبیاها همراهیم میکرد و من چقدر خوشحال بودم
سالگرد پدر بزرگ آمنه بود و اون داشت خونه رو آماده میکرد برای برگزاری مراسم، یه روز که رفتم کمکش هیچ حرفی نمیزد کمی که کمکش کردم گفتم :
آمنه چیزی شده ؟!
_نه
_پس چرا ساکتی ؟!
_کار میکنم شهین
_ربطی به کار نداره سکوتت عجیبه !!!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🦋داستان کوتاه
#پیله_ابریشم
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد – پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد – او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند – آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم – اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم – به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم