eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🔹 بد اخلاقی = دوری از خدا حلاوت روایت 🔸شرح حدیث اخلاقی توسط آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 ✍ سگی پای مرد صحرانشینی را گزید. مرد صحرا نشین، در حالی که خون از پایش می چکید، به سختی و کشان کشان خود را به خانه رسانید. شب هنگام مرد بیچاره از درد خوابش نمی برد و آه و ناله می کرد. او دختر خردسالی داشت که از اوضاع پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک می ریخت به پدرش گفت: پدرجان تو هم که دندان داشتی، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟ پدر رو به دختر کرد و گفت: دلبندم!!! حرف تو صحیح است اما شایسته انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گزیدن سگ آلوده کند. اگر من هم او را گاز می گرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم. 👈آری دوستان ... به جای در افتادن با افراد سگ صفت، بهتر است از آن ها دوری کنیم تا از گزند آنان در امان باشیم...  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت57 آمنه گفت : این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که
📜 🩷 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم ،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم : راه گم کردی ؟! _من که همیشه مزاحمم نشست استکانی چای جلوش گذاشتم‌ گفت : راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم خوشحال گفتم : درست شد ؟! _درست میشه با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای در مان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن البته از کمک‌های تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون _یعنی در اصل کار من چی میشه ؟! _ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره سیاوش گفتم: اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!! _درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره _چی میگی شهین؟! _نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم _اینم خوبه آمنه گفت : فردا سرزده بریم‌منم بیکارم _باشه سیاوش تو هم میای ؟ _کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر  اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده آمنه گفت : این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که میدونم توی همه شهرها این مدل موسسات هست حرفش درست بود ...سیاوش مخالفتی نکرد و همه چی رو سپرد به خودم‌ ...روز بعد با آمنه راهی موسسه ای که گفته بود شدیم ...دفتر موسسه توی یکی از خیابونهای زیبای ارم بود ...وارد که شدیم چند نفری توی راهرو اون دفتر  در حال رفت و آمد بودن آمنه با چند  نفری سلام علیک گرد و رفت سراغ اتاقی که گوشه سالن بود ....ضربه ای به در زد و وارد شدیم خانمی جوان شاید چند  سالی از ما بزرگتر آمنه رو که دید از پشت میز بلند شد و گفت : به به خوش اومدی، خانم شرفی گفته بود میای ولی فکر نمیکردم به این زودی با هم احوالپرسی کردن و نشستیم، آمنه گفت : راستش یه بانی براتون آوردم اون خانم نگاهی به من انداخت و گفت : خیلی هم خوب !!! آمنه همه توضیحات رو داد در مورد من و دست آخر گفت : شهین خانم و پشت پرده شوهرشون، اقا سیاوش، میتونن کمک مالی خوبی برای موسسه باشن  البته خود شهین جان دوست داره کاری برای انجام داشته باشه دیگه خودتون میدونید که کار دائم نمیخواد یه کار سرگرم کننده !!! اون خانم گفت : بله متوجه شدم همه کسانی که اینجا کار میکنن برای رضای خداس جز دو سه نفر که اونها از خانواده های تحت پوشش هستن و خودشون دوست داشتن کار کنن و ما بهشون حقوق میدیم... شما هم شهین خانم به عنوان یه عضو شروع به فعالیت کنید فقط مدارکی که میخوام رو برام بیارید و بعد هر وقتی که دوست داشتید سر بزنید و اگه سرنزدید ما خودمون کاری بود بهتون زنگ میزنیم _بله ممنون با آمنه از اون جا اومدیم بیرون آمنه گفت : چطور بود ؟ _نمیدونم ولی نباید بد باشه کار اینجوری که اجباری توش نباشه خوبه _اجباری توش نیست ولی پولی هم توش نیست !!! _اره درسته روزهای بعد دیگه خودم راهی موسسه میشدم مدارکم رو داده بودم و آنجا حضور داشتم خانم مدیر که اسمش مونس خانم لود خانم مهربونی بود که بعد ها فهمیدم شوهر و دو تا بچه اش رو توی یه تصادف  سنگین از دست داده
💌وسیع باش دلتنگ که شدی منتظر نباش کسی دل گرفته ات را باز کند، بلند شو و قدمی بردار. دل یک نفر را شاد کن، دلت خود به خود باز می شود. 💚 قوی باش و پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشی خودت را دوست داشته باش. تا همچنان باشی در لحظه هایی که کسی برای تو نیست. 🤍 صبور باش زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد. گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمی‌خواهد. کمی زمان می خواهد تا آرام‌تر شوی و مساله را کوچک‌تر و ساده‌تر ببینی. و عاشق باش ... بدون قید و شرط نسبت به خودت و عزیزانت، گاهی باید عشق بدون شرط را از خداوند اموخت که چقدر عاشقانه به تمام بندگانش عشق می‌ورزد 💚
🔴 💠 اگر مجبور باشید ساعتی در کنار یک دیوانه‌ی خطرناک سر کنید یقیناً در این مدت قلق او را به دست می‌آورید تا در امان باشید. به فرض اگر قاشق شما به ته بشقاب بخورد و با صدای آن، عصبانی می‌شود مواظب خواهید بود تا قاشق شما به ته بشقاب نخورد. 💠 از مهمترین اصول در جلوگیری از دعوا، عصبانیت و بدزبانی همسر این است که قِلِق همسرتان را بشناسید و بهانه‌ی عصبانیت و بدزبانی او را ایجاد نکنید. 💠 لازمه‌ی اینکار، شناخت توقّعات و گلایه‌های پرتکرار ولو بیجای همسر است. تا با مدیریت رفتار و گفتار خود، فضای خانه را از تشنّج دور نگه دارید . 💠 و البته نتیجه‌ی این مراقبت و مدیریت که نوعی مبارزه با هوای نفس است، کسب محبوبیت برای شماست و به تدریج صفات ناپسند همسرتان اصلاح خواهد شد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
هیچوقت فرزندت رو به همسرت ترجیح نده👌 حواست باشه همسرت باید نفر اول زندگیت باشه خیلی وقتا شکاف های عاطفی بعد از تولد بچه ها آغاز میشه👶 انقدر ما می چسبیم به فرزندمون که یادمون میره، نفر اول زندگیمون همسرمونه🧔👩‍🦰 دوست من ! برای همسرت وقت بذار ، حتما یه وقت اختصاصی براش بذار
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت58 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم
📜 🩷 بعد از اونها مسئول اون خیریه شده بود... در واقع از لحاظ مالی نیازی نداشت و ققط برای آرامش خودش کار میکرد فعالیت مداومی داشتم و همین باعث شده بود بهم اعتماد کنن با هم کیسهایی که معرفی میشد رو بررسی میکردیم و گاهی میرفتیم برای دیدن اون کیس ! بعضی شرایط خانوادگی ها اونقدر بد بود که از در خونه ها که بیرون می اومدیم گریه ام میگرفت مونس خانم میگفت : سعی کن عادت کنی شهین وگرنه خیلی اذیت میشی معمولا عصرها سری به موسسه میزدم صبح ها رو خونه بودم و به قول سیاوش شده بودم خانم خونه ....صبح ها کارای خونه و عصرها کار بیرون سیاوش از لحاظ مالی کمک بزرگی به اون موسسه بود در واقع به عنوان یه عضو مخفی فعالیت می‌کرد... هر بار کیسی پیدا میشد که هزینه درمان بالایی داشت چند نفر بودن که کمک‌های بزرگ میکردن و یکیشون سیاوش بود از این بابت ته دلم احساس خوشی و خوشحالی داشتم وقتی میدیدم اون سیاوش که مدام توی خونه و در حال کتاب خوندنه و یه جورایی از دید بقیه حس انسان دوستانه قویی نداره اینجوری با جون و دل و از سر رضایت داراییش رو می بخشید پر از حس غرور  میشدم دیگه شیراز موندگار شده بودیم و همین صدای مامان رو در آورده بود زنگ میزد مدام گله میکرد : شهین برگردید موندی اونجا چیکار ؟! _مامان جان کار دارم !!! _تو هم به این میگی کار؟!  کار بی جیره و مواجب!!! _هرچی که هست من دوستش دارم‌ بحثهای من و مامان مثل همیشه بی نتیجه میموند و هیچوقت به به نتیجه دلخواه هردومون نمیرسید...زری هم گله داشت از اینکه من موندم شیراز ولی خب خودم و سیاوش راضی بودیم و به نظرم همین کافی بود آمنه سرکارش میرفت و گاهی می اومد موسسه ،مونس خانم میگفت : آمنه یه عضو ثابته برای کارهای اون خیریه !!! همه چیز خوب بود، من کاری داشتم که رضایت قلبیم رو حاصل میکرد ،سیاوش به همون وضعیت ثابت ادامه میداد و دیگه غرغرهای من رو نمیشنید ،بابا هیچوقت چیزی در مورد برگشت ما به تهران نگفت ،همیشه میگفت : کاری رو بکن که میدونی درسته ! و همین برای من قوت قلب دیگه ای بود... تنها فرد ناراضی زندگی من مامان بود که به نظرم دلتنگی هاش رو می گذاشت به پای نارضایتی !! چند باری توی اون مدت رفته بودیم تهران برای دیدار خانواده ولی هربار مشتاق تر از قبل برگشته بودم شیراز !!! روزهای که تهران بودم سعی میکردم بیشتر وقت رو با مامان و زری بگذرونم زری هم از بیکاری کلافه بود ...سیاوش همچنان برای نگهداری منصور از خونه باغ و خونه تهران بهش حقوق میداد هرچند کاری نبود و منصور برای خودش کار دومی پیدا کرده بود ولی سیاوش میگفت : همین که حواسش بهشون هست و ما با خیال راحت شیرازیم کافیه !!! یه روز که با زری تنها بودیم گفتم : از مریم چی خبر ؟! _خبر خاصی ندارم! _هنوز شمالن؟! _اره طفلی مریم از هیچی شانس نیاورد _چرا؟ این رو که خودش انتخاب کرد _اره ولی تنهاس!!! همه طردش کردن یه جورایی کاری که کردن تو کت هیچکی نمیره _تو کت تو میره ؟! _نه ولی گذشته دیگه!!! تقریبا همین کار رو مصیب با زهره کرد _لطفا قیمه ها رو تو ماست نریز زری!!! مصیب و زهره رفتن بلکه دیگران راضی به عقدشون بشن... اینا چی؟! اینا نامحرم بودن و رابطه داشتن کاری به اینش ندارم، این رابطه ها برای همه غیر قابل درکه چه حالا چه صد سال دیگه !!! _ولی مریم گتاه داره یه جورایی خواسته تقاص کاری که باهاش کرده بودن رو پس بدن، در مورد شوهر اولش !! _نمیدونم ولی توی تنها موندن الانش خودش مقصره! بچه که نداره ؟! _از رضا که نه همون دوتا رو !!! _رضا باهاشون میسازه ؟! _والا در ظاهر که اره باطنش رو نمیدونم یه جورایی برای مریم ،دوست  همیشگی دوران کودکی دلم میگرفت... مریم با اون همه استعداد ‌و علاقه به درس حقش این نبود، که یه گوشه تک و تنها با مردی که معلوم نبود دوستش داره یا نه زندگی کنه ! یکسالی بود ساکن شیراز شده بودیم دیگه توی کارم جا اقتاده بودم‌ و از دیدن کیسهای مختلف ناراحت و عصبی نمیشدم ،سعی میکردم تا جایی که میشه و میتونم در هر موردی بهشون کمک کنم سیاوش گاهی توی این بروبیاها همراهیم میکرد و من چقدر خوشحال بودم‌ سالگرد پدر بزرگ آمنه بود و اون داشت خونه رو آماده میکرد برای برگزاری مراسم، یه روز که رفتم کمکش هیچ حرفی نمیزد کمی که کمکش کردم گفتم : آمنه چیزی شده ؟! _نه _پس چرا ساکتی ؟! _کار میکنم شهین _ربطی به کار نداره سکوتت عجیبه !!!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🦋داستان کوتاه ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد – پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد – او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند – آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم – اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم – به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا : ❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕ ❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕ ❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕ ❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري .... ❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕ ❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند مراقب حرفهايمان باشيم . ❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕ ❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕ ❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕ ❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند… ❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست… 🍃🍃🍃🌼🍃 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خانم کانالمون میگه 🍃🌺🍃 🍃🍃🍃🍃🌸 📜 خانم معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» خانم معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.» ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.» اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند … اثر زیبا باقی می ماند 🌱
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت59 بعد از اونها مسئول اون خیریه شده بود... در واقع از لحاظ مالی ن
📜 🩷 نشست روی مبلی نگاهی به دوروبر خونه انداخت و‌گفت : دارم روزای آخر رو توی ابن خونه میگذرونم _چرا ؟! _ورثه میخوان اینجا رو بفروشن! _چیییی؟ _بله بابام تک پسر این خونه بوده و دخترها هم ادعای ارث کردن و میخوان  بفروشن _تو چی پس ؟! _خدای منم بزرگه!!! میدونی دلم میسوزه کل خاطرات کودکیم و بابا بزرگ رو باید اینجا بذارم و برم یه جورایی فکر میکنم منم دارم بچگیم رو میفروشم _این بی انصافیه _از نظر اونا حق و حقوقشونه و باید بگیرنش  !!!بیخیال اینم یه دوره از زندگیه دیگه _خب تو بخر !!! _خلی من اینهمه پول از کجا آوردم دختر؟! بعدم توی این خونه بزرگ تنها زندگی کردن سخته تا حالا هم همسایه ها لطف داشتن تنهام نگذاشتن یه خونه اپارتمانی بگیرم برا خودم هم بهتره _یعنی از اینجا میری ؟! _دور نمیشم !!!من این محل رو ددست دارم نمیتونم ازش دل بکنم سوالی که بارها تا نوک زبونم اومده بود و قورتش داده بودم رو به زبون آوردم و گفتم : تو چرا شوهر نمیکنی ؟! _هیچکی نمیاد خواستگاریم خب!!! _چرت نگو! مسخره هم نکن واقعا بگو! _نمیدونم اونموقع ها به خاطر بابا بزرگ‌ دلم نمیخواست ازش جدا بشم یه جوری بهش احساس دین میکردم و دوست داشتم پیشش باشم حالا هم که ... _حالا چی ؟! _دیگه مورد مناسب پیش نمیاد یه دختر ۳۷_۳۸ساله ام پیر دخترم دیگه !!! _مسخره!!! همین حالا هم جوونی و خوشگل به نظرم موقعیتی پیش اومد شوهر کن !! _دیگه از من گذشته شهین آدم توی یه سنی میتونه خودش رو تطبیق بده با شرایط بعد از اون سن خیلی سخته _تنهایی هم سخته آمنه خانم، به قول مامانم آدم همیشه جوون نیست پیری هم در پیشه ! _شاید .. بعدم سرگرم کارش شد !!!سالگرد پدر بزرگ رو که دادن دو هفته بعد آمنه اسباب کشی کرد... سیاوش میگفت : عجب نامردایی هستن دختر بیچاره رو آواره کردن !!! _خودشم راضیه میگه دیگه نمیتونم زحمت به همسایه ها بدم تنهایی هم سخته سیاوش اما معتقد بود : آدمی یادگار اجدادش رو نمیفرشه _سیاوش خان حتما احتیاج دارن نمیشه به مردم ایراد گرفت _بزرگ شدی شهین خانم !!!حرفای بزرگانه میزنی! _بزرگ نه! پیر شدم _هیچم پیر نشدی دل باید جوون باشه که جوونه ... روز و روزگار بر وفق مراد بود، زندگیم رو دوست داشتم و ادمهای دورو برم رو، از خدا میخواستم این خوشی و خوشبختی همیشه ادامه دار باشه و اون‌شرایط برای همیشه ثابت بمونه ... حوالی سال ۸۴ بود ...سه سالی بود ساکن شیراز بودیم سیاوش توی اون مدت یا با ماریا صحبت نمیکرد یا زمانهایی صحبت می‌کرد که من نبودم، میدونست حساسیت نشون میدم  برای همین مراعات میکرد یه شب پاییزی که هوا نه سرد بود نه گرم کنارش نشسته بودو و داشت تکه ای از  کتابی که دستش بود رو برام میخوند.. متن کتاب انگلیسی بود ولی سیاوش ترجمه اش رو برام میخوند متنی بود در مورد عاشقی های نابهنگام: ❌عشق نسبت به نقص ها همیشه کور است، همواره به سمت شادی متمایل است، بی قانون، بال و پر دار و نا محدود، عشق تمام زنجیرهای ذهن را می شکند.❌ (متن از  “ویلیام بلیک”) متن رو که خوند گفت : قبولش داری؟+ _قبول؟! من این متن رو دارم زندگی میکنم حواست هست !! _شهین واقعا هیچوقت پشیمون نشدی از ازدواج با من ؟! _تو شدی ؟! _من که باید از خدامم باشه ولی تو چی ؟تو هیچوقت احساس نکردی کاش این کار رو نکرده بودی ! حرف دلم رو زدم و‌گفتم : از اصل کار نه !!! واقعا هیچوقت از اینکه باهات ازدواج کردم پشیمون نیستم. یه جاهایی خب دلخور شدم، ناراحت شدم‌ ،ولی پشیمون نه! اصلا !!اگه صد بار دیگه هم برگردم باز همین تصمیم رو میگیرم _خوشحالم !!!میدونم یه جاهایی در حقت کم لطفی کردم مخصوصا قضیه بچه!!! ولی یه روزی به این نتیجه میرسی که خوبیت رو میخواستم _دیگه به اون قضیه فکر نمیکنم !!! _خوبه!!! تو شانس بزرگی توی زندگی من بودی اگه اون روز حیاط رو جارو نمیزدی من تا ابد تنها میموندم