💞 فقط به حرفای خانومت گوش بده 🥰
❣گاهی خانمها میخوان با شما حرف بزنند فقط برای رهایی از تنش. از شما نظر و ایده نمیخوان، قبل از اینکه شما از محل کارت بیای خونه خانم تلفنی با مادرش صحبت کرده به هر دلیلی با هم جر و بحث کردند.
👈 خانم عصبانیه منتظر شما بیای خونه و تعریف کنه که با مامانم حرف زدم. اینجوری شد، اونجوری شد.
❣نکنه یک وقت کلاه همه چیز دانی بزاری روی سرت. آخه آدم با مامانش اینجوری صحبت میکنه؟ اونجا خانم فقط انتظار داره که او را در آغوش بکشی و بگی عزیزم درکت میکنم. میدونم چقدر سخته. هیچی هم نباید بگی، فقط بشنو و اگر موقع گوش کردن او را نوازش کنید به سرعت طوفان میخوابد و همه چیز آرام میشود.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت60 نشست روی مبلی نگاهی به دوروبر خونه انداخت وگفت : دارم روزای
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت61
مشتی حواله بازوش که دورم بود کردم و گفتم :
فقط به خاطر جارو ؟!
_اره گفتم زن زندگیه !!!
_لوسس !!!ولی شاید اگه من نبودم بعد از برگشتن به خارج با ماریا....
_نه نه ...ماریا و من یه دوره احساسی جوانی داشتیم ولی برای زندگی به درد هم نمیخوردیم فکر نمیکنم کسی مثل تو میتونست با من کنار بیاد توی همه زمینه ها ،خیلی خوب باهام کنار اومدی، یکیش همین بچه !!!هر کسی بود تهش من رو رها میکرد و میرفت یا اینکه هیچوقت هیچ کاری نکردم !
_این واقعا رو مخه!!! آخه مرد مگه میشه کار نکنه خدایی ،اگه از لحاظ مالی تامین نبودی چیکار میکردی؟!
ی_کی از دلایل کار نکردن من تامین بودن بود دیگه ،اگه مجبور بودم منم مثل همه کار میکردم ولی هیچوقت نیازی نداشتم و همین تنبلم کرد
_بازم خوبه خودت میدونی تنبلی !
شاید یکماه بعد از اونشب که من و سیاوش اون حرفا رو زدیم بود که یه شب تلفن زنگ خورد جواب دادم و اونی که پشت خط بود شروع کرد به زبون دیگه ای صحبت کردن اگه زن بود میگفتم ماریاس، ولی پشت خط مرد بود گوشی رو سمت سیاوش گرفتم و گفتم :
انگار از اون وره!!!
گوشی رو گرفت و چند دقیقه ای صحبت کرد بعد از تموم شدن حرفهاش دیدم که ناراحته گفتم :
چیزی شده ؟
_اره
_خب ؟
_ماریا فوت شده
_ای وای!! چرا اونکه سن و سالی نداشت ؟!
_مرگ سن و سال نمیشناسه
_متاسفم
سری تکون داد و از جاش بلند شد و گفت :
اینم دوره ای از زندگیه !!!
سیاوش تا دو سه روزی پکر بود بهش حق میدادم بالاخره زنی مرده بود که یه زمانی سیاوش اون رو دوست داشته و میشه گفت مادر بچه اش بوده
سال ۸۸ بود و من یه زن ۴۱ ساله بودم و سیاوش مردی ۶۶ ساله زندگیمون روی روال آرامش پیش میرفت، آمنه همچنان تنها زندگی میکرد گاهی میرفتم و بهش سر میزدم خونه پدربزرگ رو فروخته بودن و خریدار ،اون خونه ی خاص و دلنشین رو کوبیده بود و به جاش آپارتمان بالا میبرد...
چند تایی خریدار خوب هم سراغ خونه ما اومده بودن ولی سیاوش حاضر به فروش نشد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم
مدام با موسسه در ارتباط بودم و با مونس خانم و چند نفر دیگه کارها رو ردیف میکردیم در کل زندگی ای داشتم که رضایت شخصی خودم رو حاصل میکرد
یه روز صبح تازه بیدار شده بودم، اواسط بهمن بود و هوا سرد و خواب صبح واقعا می چسبید ،سیاوش به عادت من غر میزد میگفت :
صبح آدم باید زود بیدار بشه تا شارژ باشه
_همه میمیریم سیاوش خان!!! پس بذار اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم
خبری از سیاوش نبود حتما توی حیاط بود... سرما و گرما براش فرقی نداشت صبح ها نیم ساعتی رو باید توی هوای آزاد میگذروند.. گوشی رو برداشتم و صدای زری پیچید توی گوشی گفتم :
زری این وقت صبح خبری شده ؟!
_تو آدم نمیشی اول سلام علیکی بعد یهو برو سر وقت خبر !!!
_خیلی خب سلام چطوری ؟
_قربانت خوبم تو خوبی ؟
_مرض حرف بزن این وقت صبح زنگ زدی احوالپرسی ؟!
صداش جدی شد و گفت :
راستش نه ولی نمیدونم چطوری بگم؟!
_بگو دیگه زهره ام ترکید چطوری نداره که ؟!
_ادرس شیراز رو میخوام !!!یکی میخواد بیاد پیشت یعنی مجبوره بیاد !
_کی ؟
_مریم
_مریم؟! چیزی شده ؟
_اره!!! ببین به دایی و زندایی چیزی نگو با رضا دعوا کردن دعوا که نه جنگ کردن!!! اوضاع مریم خوب نیست اینجا پیش من بوده ولی رضا تهدید کرده باید برگرده خونه... اینم میگه بمیرم پا توی اون خونه نمیذارم درخواست طلاق داده ولی خب میدونی که طول میکشه البته نامه پزشک قانونی داره و حق با مریم !
_ای بابا یعنی دعوا تا این حد بوده کتک کاری هم شده؟!
_کتک کاری چیه دختر؟! ۴ روز بیمارستان بستری بود
دست جلو دهنم گرفتم و گفتم :
نههه!!!
_بله رضا روانیه !!!باور کن
_من که باور کرده بودم این شماها بودید که سعی داشتید بگید آدم نرمالیه
_خیلی خب تو هم!!! الان تنها کاری که به نظرم درست اومد اینه که تا موقع دادگاهش بیاد شیراز البته اگه مزاحم شما نیست چون اینجا مدام رضا میاد و دعوا مرافعه اس لااقل یکم اینجا نباشه!!!!
🍃🌸🍃
خانومها بخوانند....
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
خانومها بخوانند
اگه یه زن، یه ذره بلد باشه زن بودن خودشو، مرد هیچ وقت خیانت نمیکنه....
مثلا خیلی از خانم ها اصلا اطلاعاتی از مباحث زناشویی ندارن،یا بلد نیستند با مرد چ جوری رفتار کنن
منظورم اینکه روحیه مرد هارو نمیشناسند...
مثلا مرد از آرایش کردن خوشش میاد، ولی میاد خونه میبینه خانمش خیلی شلخته هست، خب این مرد در روز هزار بار چهره خانم های بزک کرده رو چشمش افتاده، خب وقتی میاد خونه مقایسه میکنه با خانمش زده میشه ...
یا مثلا بلد نیست عشوه گری کنه....
مردا هم مثل خانم ها نیاز به دیده شدن دارن، دوس دارن خانمشون ازشون تشکر کنه به خاطر زحماتی که میکشه ولی دریغ از یک تشکر خشک و خالی ...
یا مثلا تو خونه ب جایی اینکه با اقاشون صحبت کنند، دم به ساعت میشنن پای سریال ماهواره و تلویزیون یا با گوشی ور میرن.....
خب وقتی مرد میبینه کسی تو خونه اصلا براش و برای علاقه هاش ارزش قائل نیست میره سمت کسی که دلبری کنه ازش... 😏🚶🚶
همه این ها دلیل نمیشه مرد خیانت کنه ولی خانم ها باید مراقب باشند و جلوی عوامل خطارو بگیرند ...
یک خانم خوب باید دلبری بلد باشه.....
🍃🌸
🌟بچه خمیره، خدا کریمه🌟
هرگاه بخواهند بزرگی و مهربانی خداوند متعال را وصف کنند، این مثل را میآورند.
🌈تاجری بود عقیم. هرچه زن میگرفت، بچهاش نمیشد و زنها را بهخاطر نزاییدن بهزور طلاق میداد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ! دختر به خانه تاجر رفت. یک هفته بعد، مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت تاجر به خانه آمد، به او بگو من بچهدارم.» دختر گفت: «مادر جان من که بچه ندارم، تو خمیر روی شکم من گذاشتهای، چهطور بگویم بچه دارم؟ مادر گفت نترس! بچه خمیره، خدا کریمه. هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
🌈تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و ترسان و لرزان، گفت: «تاجرباشی سلامت باشند، من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه میکرد و روی آن را با پوست دایره میپوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده ما رسم است بچه را خودمان میگیریم و ماما نمیآوریم و تا حمام ده روزه بچه را به پدرش نشان نمیدهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه میکرد و میگفت: «بعد از تمام شدن این ده روز، به تاجر چه بگوییم؟» مادر او را دلداری میداد و میگفت: «غصه نخور. بچه خمیره، خدا کریمه!» تا ده روز تمام شد، مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلو در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ میبرد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند و دیدند سگ بچهای گریان را میبرد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند و دختر هم دید به سینهاش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم هی به تو میگفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمیکردی.» مادر و دختر بچه را در حمام شستوشو دادند و بردند به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را میکشید. تا رسیدند، بچه را به بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت61 مشتی حواله بازوش که دورم بود کردم و گفتم : فقط به خاطر جارو ؟
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت62
نه بابا چه مزاحمتی بنویس آدرس رو !
آدرس رو گفتم و زری گفت :
همین یکی دو روزه میفرستمشون
_باشه بهش بگو رسید شیراز خبر کنه برم سراغش !
_باشه شهین ببین رودرواسی که نداریم اگه می بینی برات مشکل میشه
_برو بابا چه مشکلی منتظرم !
گوشی رو که گذاشتم همونجا نشستم سیاوش از در هال اومد داخل و من رو که دید گفت :
شهین چیزی شده خبر بدی بوده ؟!
_هان !
_چته میگم چیزی شده ؟
_اره ...
بعد قضیه رو براش تعریف کردم گوش داد وگفت :
مردک دیوانه هیچوقت ازش خوشم نمی اومد آخه زدن !!!
_زدن نبوده اینجور که زری میگه کشتن بوده ...آدم به خاطر کتک کاری بیمارستان بستری میشه ؟!
_اگه اینجا ردشون رو بزنه چی؟
_تا بیاد اینجا رو بفهمه مدتی گذشته و به زمان دادگاهش نزدیک شده اینجوری که زری میگفت چون نامه پزشک قانونی داشته روند کار سریعتره !!! سیاوش تو که مشکلی نداری ؟!من همینطوری قول دادم ...
_شهین اینجا خونه تواه خودتم میدونی من کاری به این چیزا ندارم درست شد ؟!
_اره
دوروز بعد زری تماس گرفت و گفت :
براشون بلیط گرفتم امشب راه می افتن و احتمالا فردا صبح میرسن
_زری شماره مریم رو بده بهم تا بدونم ...
_نداره شهین
اونموقع اکثرا همه گوشی موبایل داشتن و اینکه مریم دختر ته تغاری آقا کمال از این چیز اولیه هم محروم بود نشون میداد اوضاع خیلی بده به زری گفتم :
خیلی خب شماره من رو بهش بده از یه جایی زنگ بزنه، سعی میکنم قبل از رسیدنشون ترمینال باشم ولی محض احتیاط میگم
_باشه خیالت راحت شهین بازم ممنون از طرف منم از سیاوش خان تشکر کن
_زری خل شدی؟! مریم اگه دختر دایی تواه دختر عموی منم هست یادت نرفته که ؟!
_نه یادم نرفته ولی اونطرف قضیه هم پسر عموی منه
_بیخیال اون دیوونه
روز بعد صبح زود همراه با سیاوش رفتیم ترمینال زودتر از ماشین رسیده بودیم مسافرها که از ماشین پیاده شدن دنبال مریم میگشتم و وقتی دستش رو بالا آورد دیدمش هیچ باورم نمیشد این زن شکسته و فرتوت مریم باشه چیکار کرده بودن با این دختر؟! ...
این دختر نازپرورده عمو کمال بود؟ کی باور میکرد ؟!
مریم به ما نزدیک شد چادرش رو محکم توی صورتش گرفته بود بچه هاش بزرگ شده بودن وکنارش بودن سلام علیکی کردیم و گفتم :
بهتره بریم سرده!!!
تا برسیم خونه کسی کلامی حرف نزد، من از بهت و ناباوری، سیاوش از روی ادب و مریم هم انگار توی حال خودش بود، وارد خونه که شدیم مریم اروم گفت :
ببخشید مزاحمتون شدیم !
سیاوش رو به مریم گفت:
این حرف رو نزنید مزاحم نیستید راحت باشید اینجا کسی نمیتونه مزاحمتون بشه !!!
اتاقی که آماده کرده بودم براشون رو نشون مریم دادم و گفتم:
اگه نیاز به استراحت دارید میتونید اینجا بمونید !
مریم رو پسرهاش گفت :
شما برید بخوابید
اون دو تا که رفتن کنار مریم نشستم و گفتم:
خوبی ؟!
_نه اصلا خوب نیستم
دستش رو از زیر چادر در آوردم تا مثلا بهش تسلی بدم ولی دستهاش کبود بود ناخوداگاه پس کشیدم و گفتم:
مریم دستهات!!!
_میدونم !
سیاوش عصبی گفت :
کار اونه ؟!
_سیاه روزی من کار کسی نیست ،دست پیشونیمه
_اینا حرفه!!! چرا اجازه دادید این کار رو باهاتون بکنه ؟!
_زورش میرسید و زور منم نمیرسید همین !!!
_عجب
چادرش از صورتش کنار رفته بود جای جای صورتش سیاه وکبود بود جای چند تا بخیه گوشه کنار صورتش بود گفتم :
دستش بشکنه !!!
مریم اروم گریه میکرد سیاوش عصبی گفت :
این مردک دیوانه اس من برای بار اول شما رو می بینم ولی باور اینکه شما با این آدم چند سالی زندگی کرده باشید خارج از تصورمه!!
_اجبار سیاوش خان اجبار !!!
_هیچ اجباری نمیتونه ادمی رو وادار کنه توی همچین شرایطی دووم بیاره !
گفتم :
بار اولش بوده ؟!
_نه بابا خوراک روزانه اش بود !
_پس چرا تا حالا صدات در نیومده؟!
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت62 نه بابا چه مزاحمتی بنویس آدرس رو ! آدرس رو گفتم و زری گفت : ه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت63
شهین
نالید:
به کی میگفتم شهین ؟!نه پدر دارم نه مادر ،خواهر و برادر هم طردم کردن
_به بابا میگفتی !
_خودم کرده بودم چی میگفتم ؟!
سیاوش گفت:
دیگه گذشته به فکر فردا باشید بهتره استراحت کنید نگران چیزی هم نباشید اینجا در امانید
سیاوش بلند شد و رفت من موندم ومریم !!!دختر عمویی که یه روزی از خواهر بهم نزدیک تر بود و زمونه چقدر بیرحمانه ما رو از هم دور کرده بود دستش رو گرفتم و گفتم :
مریم ؟!
_چرا اینجوری شد شهین ؟!چیکار کردم که خدا اینجوری گذاشت تو کاسه ام ؟!
_مریم خدا بد بنده اش رو که نمیخواد تو هم کاری نکردی که منتظر عواقبش باشی ،تصمیماتت اشتباه بود !
_زری برات گفته ؟
_چی رو ؟
_اینکه من از قبل با رضا ...
_بیخیال گذشته !!!پاشو برو استراحت کن !
_من طلاق بگیرم چی میشه؟ اواره میشم با دو تا بچه ؟
انگار اصلا حرفهای من رو نمی شنید چون واقعیتهای ذهن خودش رو بازگو میکرد گفتم :
_نه چرا آواره بشی ؟! به این چیزا فکر نکن بذار اول از بند این روانی آزاد بشی بعد به بقیه اش فکر کن
مریم و بچه هاش موندگار شدن، تا دو هفته اوضاع اروم بود بچه های مریم بی سرو صدا بودن و همه اش یه گوشه نشسته بودن یه روز بهش گفتم :
اینا مدرسه نمیرن؟!
_میرفتن ولی وقتی اینجوری شد مجبور شدم بیارمشون امسال رو عقب میمونن
_باباشون سراغی ازشون نمیگیره ؟
_نه زن داره و بجه دیگه چیکارش به ما؟!
دو هفته که گذشت یک روز مثل هر روزی که زری زنگ میزد و احوالپرسی میکرد، زنگ زد ولی صداش میزون نبود گفتم:
زری خوبی ؟!
_نه والا شهین نمیدونم از کجا ولی مصیب فهمیده مریم پیش تواه و الان توی راهه داره میاد شیراز !!!
_ای بابا!!! بیاد هم از کجا خونه ما رو بلده ؟
_زرنگه از دایی آدرس گرفته
_ای وای پس بابا هم فهمیده ؟!
_حتما دیگه
زری که گوشی رو قطع کرد بلافاصله پشتش گوشی زنگ خورد برداشتم صدای بابا پیچید توی گوشی
پیدا بود عصبانیه حتی نگذاشت سلام علیکی کنم وگفت :
معلوم هست دارید چیکار میکنید؟ شما بچه اید اون شوهرتم بچه اس؟! گوشی رو بده بهش ببینم
اون روزا سیاوش به خاطر راحتی مریم بساط کتاب خوندن رو توی اتاق به پا میکرد در کل براش فرقی نداشت کجا باشه فقط کسی مزاحم کتاب خوندنش نشه ،بی هیچ حرفی سیاوش رو صدا کردم و اروم گفتم:
باباس و عصبانی !
جشمهاش رو به نشونه آرامش روی هم گذاشت وگوشی رو گرفت مریم هم فهمید باباس و نگران بود، کنار مریم نشستم و گفتم :
نگران نباش ارومش میکنه!!
سیاوش تلفن رو روی آیفون گذاشت چون من و مریم رو هم منتظر دید ...با بابا سلام علیکی کرد و بابا گفت :
دستت درد نکنه سیاوش خان ازت توقع نداشتم وارد بچه بازی اینا بشی !!!
_چه بچه بازی آقا جمال ؟دختر عموی شهین به ما پناه آورد ما هم پناهش دادیم شما بودی چیکار میکردی ؟!بیرونش میکردی ؟
_نه ولی به بزرگترش خبر میدادم !!!
_ببخشید جمال جان رک میگم ولی اینجوری که من این دو هفته فهمیدم همین بزرگترها این بلا رو سرش آوردن، الان به خاطر دیوانه بازیهای شوهرش میخواد جدا بشه ،میخواد آزاد باشه
_بزرگترهاش خیر و صلاحش رو میخواستن
_ولی اشتباه کردن قبول کنید این دختر پشت و پناه میخواد !!!حامی میخواد!!! نه تنهایی، که هر کی از راه رسید هرجوری خواست باهاش رفتار کنه
_مریم بی کس و کار نیست دختر داداش کمال خدابیامرزه !!
_خدا رحمت کنه آقا کمال رو !درسته دختره اون خدابیامرزه ولی الان تنهاس، همه گذاشتنش کنار اون رضای از خدا بیخبر هم تا تونسته اسبش رو تازونده
_مصیب داره میاد شیراز !!!
مریم که خبر نداشت دست من رو گرفت ، گفتم :
اروم باش!!!
سیاوش گفت :
قدمش به چشم
_الان مریم کجاست؟ حالش خوبه ؟
_چه خوب که حالش رو پرسیدید گوشی رو میدم به خودشون باهاش صحبت کند از من خداحافظ
سیاوش گوشی رو سمت مریم گرفت، مریم مردد شروع به صحبت با بابا گرد من وسیاوش رفتیم اشپزخونه و سیاوش گفت :
بذار راحتر صحبت کنه الان اینی که بابات گفت میاد شیراز کیه ؟!
_برادر مریم!! نمیشناسی و میگی قدمش به چشم ؟!
خندید و گفت:
جو گیر شدم آدم سالمیه؟ از لحاظ روانی منظورمه!
_اره بابا!!! خیلی وقته ندیدمش ولی اونموقع ها که سالم بود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣خوشبختی مکان و شرایط نیست !
احساسی است که باید آن را بلد شد .
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و
تمامِ احساس هایِ دیگر ...
برایِ غمگین نبودن ، باید
بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ،
باید بخواهی که خوشبخت باشی ...
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و
موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن .
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد/دکتر الهی قمشه ای
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت63 شهین نالید: به کی میگفتم شهین ؟!نه پدر دارم نه مادر ،خواهر و بر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت64
مریم صحبتش با بابا تموم شد همونجا پای تلفن نشسته بود نگاهش کردم، داشت گریه میکرد رفتم کنارش و گفتم :
مریم ؟چرا گریه میکنی ؟
_شهین واقعا باید این اتفاقا می افتاد تا یادشون می اومد منم هستم؟ باید زیر مشت لگد گرفته میشدم که برادرم و عموم و بقیه یادشون بیاد ازم دفاع کنن
سرش رو گرفتم توی بغلم و اجازه دادم گریه کنه، خوب که خالی شد بلندش کردم و گفتم :
ببین مصیب داره میاد ...دست و صورتت رو بشور بعدم محکم جلوش وایسا یه بارم که شده حرفت رو منطقی و از راه درست بزن
سری تکون داد دست و صورتش رو شست و نشستیم منتظر تا مصیب بیاد صدای در که بلند شد مریم از جا پرید و گفت :
وای اومد !!
سیاوش گفت:
خب بیاد اروم باشید... شهین اگه سرو صدا بلند شد شما بیرون نیاید خب !من راهیش میکنم
از پنجره هال با مریم بیرون رو میدیدم... سیاوش در رو باز کرد با مصیب سلام علیکی کرد و بعد سیاوش انگار دعوتش کرد داخل... اروم بود و هیچ حرفی تا اونموقع نزده بود ،دیدم که سیاوش دستش رو گرفت و نگهش داشت داشتن باهم حرف میزدن سیاوش میگفت و مصیب گوش میداد، مریم گفت :
چی میگن
_نمیدونم نترس سیاوش حتی اگه عصبانی هم باشه ارومش میکنه
سیاوش و مصیب کمی حرف زدن بعد راه افتادن سمت ساختمون، مریم همونجا که ایستاده بود تکون نخورد ولی من رفتم برای خوش آمد گویی با مصیب ،سلام علیکی کردم و اون بچه های مریم رو بوسید و گفت :
کو مریم ؟!
_اونجاس!!! پسر عمو ارواح خاک عمو ...
نگذاشت حرفم تموم بشه و گف:ت
ارومم دختر عمو ارومم
رفت جایی که مریم بود و ما همگی دم در ایستادیم کمی سرو صدا کرد با مریم و بیشتر هم حرفش این بود :
چرا خبر به من ندادی ؟اینقدر غریبه شدیم باهم ؟!من از مردم باید بشنوم خواهرم به چه روزی افتاده ؟اینه رسمش ؟ اینجوری میخوای آقا تو گور بلرزه ؟!
و مریم فقط گریه کرد مصیب انگار وضع مریم رو که دید دلش به رحم اومد سرش رو توی بغل گرفت و مریم صدای گریه اش بالا رفت
اشکم در اومد داشتم گریه میکردم که دست سیاوش نشست روی شونه ام ،نگاهی بهش انداختم خوشحال بودم که کنارمه بزرگترین حامی هر زنی شوهرشه البته اگه مرد باشه !!!
مصیب اونروز رو موند و شب سر شام رو به سیاوش و من گفت :
ببخشید این مدت اسباب زحمت شدیم !!!من واقعا نمیدونستم چی شده و چه خبره؟ تا اینکه اون مردک اومد در خونه و ابروریزی راه انداخت بعدش تنها جایی که عقلمون قد داد خونه زری بود ...رفتم اونجا اون گفت چون رضا بازی در می آورده فرستاده مریم رو اینجا ولی آدرس نداد و من مجبور شدم برم پیش عمو ...من بازم شرمنده
سیاوش گفت :
نگید اینجوری خدا کنه کار ایشون خوب پیش بره بقیه اش حل میشه
_پشتش رو میگیرم طلاقش رو بگیره اینجوری که میدونم همه چی بر علیه اشه و میتونه راحت طلاق بگیره
سیاوش دستهاش رو روی میز گذاشت و گفت :
نمیخوام دخالت کنم مصیب خان!! اما بهتره بعد از طلاق بالا سر خواهرت باشی تا بتونه خودش رو جمع و جور کنه حرفام رو به قصد دخالت و فضولی نذار، تا جایی که اونموقع ها فهمیدم آقا کمال خدابیامرز مال و منال زیاد داشت سهم ارث خواهرت رو بدید خودش بالا سر بچه هاش باشه، شما هم حمایتش کن این دوتا بچه هم گناه دارن اینجوری آواره این خونه و اون خونه و دیدن ناراحتی مادرشون
_والا همون موقع هم من گفتم پایین خونه ما بشینه خودش نخواست
مریم تا اونموقع حرفی نزده بود ولی اونجا گفت:
من نمیخوام مزاحم زندگی کسی بشم حرف و حدیث زن برادر رو هم نمیتونم تحمل کنم، البته اونموقع فکر میکردم ازدواج کنم به دل خودم زندگیم بهتر میشه ولی نشد !!
مصیب گفت :
زهره حرفی زده ؟!
_نه!!!
_پس چی ؟
سیاوش دید مریم نمیخواد حرف بزنه و مصیب اونو لای منگنه گذاشته گفت :
بهتره کش ندید یه خونه اروم براشون تهیه کن و بقیه اش رو هم خودتون بین خودتون حل کنید و مهم تر این که اون روانی رو محکم سرجاش بنشونی، چون ادمی که من دیدم و شناختم بد ادمیه !!!
مصیب و مریم و بچه هاش روز بعد راهی تهران شدن بعد از رفتن اونها به سیاوش گفتم:
خدا کنه مریم زندگیش اروم بشه !!!
_میدونی بیشتر خودش مشکل داره اعتماد به نفسی نداره حتی توی دو کلام حرف زدن با برادرش !!!
_مریم اینجوری نبود، ما سه تا باهم بودیم و مریم از ما دوتا بالاتر بود توی همه چی !!!خانواده شوهر اولش اینجوری به سرش آوردن
_در کل زیاد بله قربان گو بودن هم خوب نیست !
_همه که مثل زن شما نمیشن
_اونکه صد البته