*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📖داستان کوتاه
🟢دوستت دارم فقط همین
روزی زنی به شوهرش گفت امروز مقاله ای خواندم در یک مجله برای بهبود رابطه زناشویی حاضری امتحانش کنیم؟! مرد گفت: بله حتما.
زن گفت در مقاله نوشته بود: هر کدام ما یک لیست جداگانه از چیزهایی که دوست نداریم طرف مقابل انجام دهد یا تغیراتی که دوست داریم در همسرمان رخ دهد تهیه کنیم و بعد از یک روز فکر کردن و اصلاح آن روز بعد آن را به همسرمان بدهیم.
شوهرش با لبخند پاسخ مثبت داد و کاغذی برداشت و به اتاق نشیمن رفت و زن هم به اتاق خواب رفت و شروع به نوشتن کرد
صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه زن به همسرش گفت حاضری شروع کنیم؟ و سپس گفت من اول شروع کنم؟ شوهرش گفت باشه شما شروع کن. زن چند ورق کاغذ درآورد که لیست بلندبالایی در آنها نوشته بود و شروع به خواندن کرد: عزیزم من دوست ندارم شما...و همینطور ادامه داد از کارهای کوچک و بزرگی که همسرش انجام می دهد و او را اذیت می کند.
مرد سکوت کرده بود و همسرش همچنان لیستی از تغییراتی که باید شوهرش در خود ایجاد می کرد را میخواند تا اینکه زن احساس کرد همسرش ناراحت شده است و پرسید: عزیزم دوست داری ادامه بدم؟ مرد گفت: اشکالی نداره عزیزم شما ادامه بده!
بالاخره لیست زن تمام شد و به شوهرش گفت: حالا تو شروع کن. مرد کاغذی از جیبش درآورد و گفت: دیروز خیلی فکر کردم و از خودم پرسیدم که دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چقدر فکر کردم حتی یک چیز هم به ذهنم نرسید چون تو رو همینجور که هستی قبول کرده ام! سپس کاغذ را که سفید سفید بود به زنش نشان داد و ادامه داد از نظر من تو در نقص هایت کاملا بی نقصی!
زن بغض کرده بود و شوهرش ادامه داد من تو را با تمام نقاط مثبت و منفی که داری قبول کرده ام.
من کل این مجموعه رو دوست دارم و من واقعا عاشقتم. همین
زن کاغذهایی که نوشته بود مچاله کرد و خود را محکم به آغوش همسرش انداخت. به یاد بیاورید چگونه عاشق همسرتان شدید؟
اگر او را بخاطر اینکه شوخی می کرد و آدم پرحرف و شادی بود دوست داشتید پس چرا حالا دوست دارید او زیپ دهانش را بکشد؟
اگر آدم ساکت و قوی و جدی بود و بخاطر این موضوع عاشقش شدید چرا حالا می خواهید او پرحرف و شوخ طبع باشد؟
اگر بخاطر گذشت و مهربانیش عاشق او شدید پس چگونه اکنون اورا بخاطر دل رحمیش سرزنش می کنید؟
دست از مقایسه بردارید:
هيچ کدام از انهايي که همسرت را با انها مقايسه مي کني ، هنوز با تو زندگي نکرده اند تا نقاط ضعفشان را هم ببيني !!!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
قدرش رانمیدانند.
همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟
یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم،
من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی…
گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی … این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی…
بی اختیار این حرف را زدم.. این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست…
بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،
در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد … نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم…
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام…
هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام …
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را…
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود…
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر ،
نه… شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،
اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..
بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت …
من اما…آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت…
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،…
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم …
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد…
حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد…
حالا فهميدم، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد.
بايد بیشتر مواظب حرفها بود. که گاهی-چقدر زود دیر میشود…/
یکی امروز طلاق گرفته، یکی امروز ازدواج کرده ، هردو برای خوشبختی گامی برداشتن!
یکی امروز از کارش استعفا داده، یکی بالاخره استخدام شده ، هردو فصل جدیدی و شروع کردن!
یکی آخر هفته تو بار خوش میگذرونه، یکی آخر هفته کتاب میخونه ، به هرکی یجور خوش میگذره!
یکی خوشحاله که وزنش زیاد شده، یکی خوشحاله که وزن کم کرده ، همه برای نتیجه یکسان تلاش نمیکنن!
ما برای احساس خوشبختی مجبور نیستیم مثل هم باشیم، هرکس مسیر خودشو داره
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت64 مریم صحبتش با بابا تموم شد همونجا پای تلفن نشسته بود نگاهش کردم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت65
نشستم و گفتم :
ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومده خواستگاری زهره و آقا بزرگ مخالفتش رو علنی اعلام کرد اینجوری زندگی رضا به همه گره بخوره !!!
_پس از اول هم مخالفش بودن ؟!
_اره ولی خب بعد شد عزیز آقا بزرگ
_کلا بچه زرنگه!!! منتهی از هوشش و زرنگی توی راه خلاف استفاده میکنه، اینکه میگم راه خلاف یعنی همین انتقام و انتقام گیری!!! اگه از همون اول بخشیده بود همه رو رفته بود پی زندگی خودش حال و روزش بهتر از حالاش بود ،بدون اینکه ذهنش مدام درگیر این باشه چطوری انتقام بگیره زندگیش رو پیش برده بود قطعا آدم موفقی میشد ...حالا چی همه دشمنش هستن و زندگی هم نداره !!!
_اره این آتیش انتقام کار دستش داد
_خب دیگه هر کسی با طرز فکرش زندگی میکنه
اون روزها گذشت... طی تماسهایی که با تهران داشتم فهمیده بودیم مریم طلاق گرفته و خونه قبلی عمو رو ثه قبلا مستاجر داشت یه طبقه اش رو داده بودن به مریم و اون با پسرهاش اونجا زندگی میکرد زری میگفت :
مصیب چند روزی رضا رو حتی بازداشتگاه هم فرستاده و بعد ازش تعهد گرفتن حتی صد متری مریم و بچه هاش هم نشه
_تعهد داده ؟
_اره دیگه !!!
_باورش میکنید ؟
_از ترس زندانم که شده اره
_ازش خبر داری ؟
_شماله !!!چندباری بهم زنگ زد میدونی شهین دلم برا اونم میسوزه
_اره خب زندگیش رو الکی الکی تباه کرد
_نمیدونم والا
کارهای خیریه خوب پیش میرفت... آمنه کماکان تنها زندگی میکرد چندتایی خواستگار مونس خانم براش فرستاده بود همه ادمهای خوب و مطمئن، ولی آمنه میگفت :
از من گذشته!! حال و حوصله زندگی مشترک رو ندارم همینطور خوشم !
مامان و بابا برای دو تا پسرها زن گرفته بودن و سرگرم نوه هاشون بودن مامان میگفت :
از تو که آبی گرم نشد به این دو تا گفتم باید ۱۰ تا نوه برام بیارن
_بیچاره ها چه گناهی کردن !!!بچه مسیولیت و مشکلات داره !
_شماها تنبلید وگرنه بچه بزرگ میشه
_چرا خودت پس سه تا داشتی ؟!
و اینجا مامان دیگه ساکت میشد
«وصله ی جان» یعنی:
مرمت کننده ی روح، متعلق به آخرین رگ قلب، چسبیده به آخرین جانِ آدمی، بنا کننده ی غم های زیبا، ریشه ی احساسات عمیق، عضو جدایی ناپذیر قلب...
اگه کسی رو داری که انقدر برات عزیزِ
«وصله ی جان»صداش کن...
#موزیک #دلبرانه #عاشقانه
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
"چرا همسرم شاد نیست؟!"
به او توجه نمیکنید:
🔹 وقتی بعد از یک روز طولانی کاری به خانه برمیگردید، تمام چیزی که نیاز دارید استراحت کردن، تلویزیون تماشا کردن و خوابیدن است. این رفتار بسیار طبیعی است اما توجه و تمرکز روی رابطهای که با همسرتان دارید، باید الویت شما باشد.
🔸 یک زن وقتی همسرش به او توجه نمیکند، دچار اندوه میشود و این اتفاقی است که وقتی شما تلویزیون، موبایل و یا هر چیز دیگری را به وقت گذراندن به همسرتان ترجیح میدهید میافتد. کلید یک رابطهی خوب، ارتباط است. با همسرتان گفتگو کنید و راههایی برای تقویت رابطهتان بیابید تا هر دوی شما شاد باشید.
رابطه زناشویی👩❤️👨
#قشنگه_بخونید
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃
مهمون ناخوانده و خوانده که می رسید گلی خانم چُست و چابک می شد ، چادرِ نخی طرح ترمه اصفهان ش رو سرش می کرد ، پا تند می کرد از مهمونخونه به آشپزخونه ...ظرف میوه بهشتی ش رو پر از میوه می کرد و تا وقتی چای توی قوری گلسرخی ش دم بکشه ، میامد کنار مهمونش میشست و نفسی تازه می کرد و شروع می کرد به تعارف کردن که:
خوش اومدین
خونه مون و منور کردین
چشم و دلمون و روشن کردین
قربونه قدمتون
قدم به چشم ما گذاشتین
داشتم به آقا بزرگ می گفتم عصر جمعه ای کاش یکی دَر این خونه رو بزنه بیاد تو ، دلمون باز بشه
بفرمایید ناقابلِ ، تو رو خدا تعارف نکنید ....
بعد تند تند با دستهای خودش میوه پوست می گرفت و میذاشت توی پیشدستیهای گل سرخی 🌹😇
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت65 نشستم و گفتم : ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومد
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت66
زندکی من و سیاوش همونطور اروم و بی هیچ حاشیه ای میگذشت درسته هیجان خاصی نداشت ولی همون روال عادی برای من از هر چیزی دلچسب تر بود
سال ۹۵ من یه زن ۴۸ ساله بودم و سیاوش مرد ۷۳ ساله ...دیگه از لحاظ ظاهری هم تفاوت سنی ما مشخص بود و هر کسی ما رو میدید و میفهمید زن و شوهریم با تعجب نگاهمون میکرد ولی برای من اصلا مهم نبود ...
یه روز عصر بهاری با سیاوش توی حیاط زیر درخت بید نشسته بودیم و سیاوش داشت میگفت :
کل این محل رو زدن کوبوندن و آپارتمان ساختن !
_فکر اقتصادیشون کار میکنه خب!
_چیه تو هم فکر اقتصادیت به کار افتاده؟!
_من؟ نه !!!من این خونه رو با هیچی عوض نمیکنم
_یه روزی هم میگفتی خونه باغ رو با هیچی عوض نمیکنی ولی چی شد ؟
_خیلی وقته خونه باغ نرفتیم
_اصلا خیلی وقته تهران نرفتیم اره ...
صدای زنگ تلفن بلند شد و نگذاشت حرفم رو ادامه بدم رفتم داخل و گوشی رو برداشتم صدای زری پیچید توی گوشی ولی صداش عادی نبود گفتم :
زری چیزی شده ؟!
و همین کافی بود تا بزنه زیر گریه گفتم :
زری حرف بزن چی شده ؟!
صدای منصور اومد انگار گوشی رو ازش گرفته بود سلام علیکی کرد و گفتم :
زری چشه ؟
_هیچی !!!راستش حال دایی جمال خوش نیست زنگ زده بهتون خبر بده
نشستم روی صندلی نزدیکم و گفتم:
بابا چشه ؟!
_نترس دختر دایی ناخوشه خواستیم خبر بدیم بیاید دیدنش
نفهمیدم چطور خداحافظی کردم و همونطور بهتم برد سیاوش که تاخیر من رو دیده بود اومد داخل و گفت:
شهین چته؟ کی بود !!!
_هان؟ زری، نه منصور !!!
_بالاخره زری یا منصور ؟!
_سیاوش بابام
_بابات چی ؟!
_منصور گفت حالش خوش نیست بریم تهران ولی ...حتما حالش اصلا خوب نیست چون زری داشت گریه میکرد
خودم هم داشتم گریه میکردم سیاوش گفت :
باشه اروم باش بذار من به منصور زنگ بزنم برو دست و روت رو بشور
#خانومها_بخوانند
❌اگر یه وقت شوهرت از دست مادرش ناراحت بود و اومد درموردش چیزی به شما گفت...
یه وقت قند تو دلت آب نشه و خوشحال بشی و تو هم دم بدی به دمش و شروع کنی بگی :
-آره من میدونستم اینا اینجورین...
-من که صد بار بهت گفته بودم اینا اینجورین...
-فلان موقع هم نمیدونی با من چه رفتار بدی داشتن...
عزیزدلم؛
شوهرت فردا با مامانش آشتی میکنه،هرچی باشه اونا باهم مادر و پسرن، این وسط روسیاهیش میمونه واسه شما...
میدونی به جاش چه کار کن؟
👈تا شوهرت از روی اعصاب خوردی شروع کرد درمورد مادرش بد گفتن...
بهش بگو:
علی...
درکت میکنم
ولی
هرچی باشه مادرته...
احترامش واجبه؛
من اصلا دوست ندارم جلوی من درمورد مامان اینجوری بگی...
❌این مرد اگر یه روز بین تو و مادرش کدورتی به وجود اومد،به خانومی تو ایمان داره....
❌حتی یکی دوروز بعدش یه کادوی کوچیک بخر به شوهرت بگو این کادو رو خریدم از طرف خودت بدش به مامان از دلش دربیاد!
من دوست دارم رابطه ی شما باهم خوب باشه...
شوهرت هم قطعا لو میده که این کادو را شما خریدی و دادی به اون!
بعد میدونی چقدر واسه مادرشوهرت عزیز میشی وقتی میفهمه تو چقدر برات مهمه که رابطشون با پسرش خوب باشه؟؟
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت66 زندکی من و سیاوش همونطور اروم و بی هیچ حاشیه ای میگذشت درسته ه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت67
سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون اومدم داشت تلفنی بلیط رزرو میکرد گفتم :
چی گفت منصور ؟!
_باید بریم تهران حال بابات خوب نیست بهتره بریم
سیاوش راستش رو بگو چیزی شده ؟
_نه حالش خوب نیست دیگه ،وسایلت رو جمع کن سریع هوایی میریم
دلم شور ثیزد اینطور با عجله ولی به خودم دلداری میدادم که حالش خوب نیست !!!
تهران که رسیدیم و رفتیم سمت خونه دلم اشوب بود انگار سنگی برداشته بودن و باهاش دلم رو مالش میدادن... سر کوچه که رسیدیم فهمیدم دل آشوبه ام بیخود نبوده پارچه های سیاه دم خونه نشون میداد که چی شده!! همون سر کوچه نشستم روی زمین سیاوش بلندم کرد و رفتیم خونه ...خونه که نه عزا خونه!!! ...همه بودن ولی من چشمم دنبال بابا بود هر طرف رو نگاه میکردم همه جا بود ،کنار باغچه ،کنار تلفن همون جای همیشگی بالای هال، ولی هیچ جا هم نبود... اولین نفر زری من رو کشید توی بغلش و بغضم ترکید مامان رو دیدم گوشه ای سر در گریبان داشت گریه میکرد بغلش کردم..شاهین و شاکر کنارمون نشستن و ما چه غریبانه بدون بابا مونده بودیم !!!
کمی که اروم شدیم گفتم:
چی شد؟ چرا دیر بهم خبر دادید ؟
مامان گفت :
چیزیش نبود سر شب شام خورد و گفت معده ام سوزش داره قرصی هم خورد بهش گفتم بگم بچه ها بیان ببرنت دکتر گفت نه ...خوابید و صبح بیدار نشد
آخ بابا !!!چرا اینجوری؟ چرا اینقدر یه دفعه ای ؟؟...نبودن بابا برای همه ما سنگین بود حتی سیاوش...دو سه روزی یه بار باهم تلفنی صحبت میکردن مثل دو تا رفیق دوره سربازی اونقدری که بابا با سیاوش تلفنی حرف میزد با من نه!!! و چقدر نبودش سنگین بود
گذشت ...اون اتفاق هم مثل همه اتفاقات دیگه گذشت زندگی جاری بود ...
من و سیاوش تا سالگرد بابا تهران موندیم خونه مامان هم بودیم چون مامان واقعا تنها شده بود!! کارهای خیریه رو تلفنی اگه لازم میشد انجام میدادم...آمنه یه سفر اومده بود تهران پیشمون برای تسلیت و من چه خوشبخت بودم آدمهایی دورم بودن که میتونستم همه جوره روشون حساب کنم
با مریم و زری گاهی خونه مامان دور هم جمع میشدم مثل قدیم هر کدوم زندگیهایی داشتیم که ما رو به سمت و سوهای مختلف برده بود ولی دست آخر جمع شده بودیم پیش هم !!!!